با پایان جنگ سرد، بازار و اندیشه بازاری اعتبار بیسابقهای پیدا کرد که کاملاً طبیعی بود. معلوم شده بود که هیچ سازوکار دیگری برای ساماندهی تولید و توزیع کالا به اندازه تولید ثروت و رفاه کارآمد نیست با پایان جنگ سرد، بازار و اندیشه بازاری اعتبار بیسابقهای پیدا کرد که کاملاً طبیعی بود. معلوم شده بود که هیچ سازوکار دیگری برای ساماندهی تولید و توزیع کالا به اندازه تولید ثروت و رفاه کارآمد نیست، با این حال، حتی بعدها که کشورهای بیشتری به استفاده از سازوکار بازار در مدیریت اقتصادشان روی آوردند، اتفاق دیگری در حال وقوع بود؛ ارزشهای بازاری نقش بیشتری در زندگی اجتماعی پیدا میکرد و اقتصاد یک امپراتوری میشد. امروزه منطق خرید و فروش نه فقط بر کالاهای مادی بلکه بر کل زندگی ما حاکم شده است. وقت آن رسیده است که از خودمان بپرسیم آیا این جور زندگی را میخواهیم یا نه؟
سالهای منتهی به بحران مالی ۲۰۰۸ دوره ایمان سرمستانه به بازار و محدودیتزدایی از بازار بود؛ دوره فخرفروشی بازار. این دوران در اوایل دهه ۱۹۸۰ آغاز شد که رونالد ریگان و مارگارت تاچر اعلام کردند نه به دولت که به بازار معتقدند و بازار را کلید آبادانی و آزادی میدانند. این دوران در دهه ۹۰ نیز با لیبرالیسم بازاردوست بیل کلینتون و تونی بلر ادامه یافت و آنها این باور را تعدیل و در عین حال تحکیم کردند که راه بهروزی مردم از بازار میگذرد.
ولی آن باور حالا رنگ باخته و دوره فخرفروشی بازار به سرآمده است. بحران مالی نه تنها در ظرفیت ریسکپذیری بازار شک به وجود آورد بلکه این احساس عمومی را ایجاد کرد که بازار از اخلاق جدا شده است و باید راهی برای پیوند دوباره آنها پیدا کرد، ولی دقیقاً روشن نیست که این یعنی چه و ما چگونه باید با آن روبهرو شویم.
این را هم اضافه کنم که هر چند در غرب باور بازاری رنگ باخته است، اما گویی در کشور ما هنوز ایده بازاری کردن همه چیز پرشتاب به حرکت خود ادامه میدهد و نتیجه چنین ترکتازیای را میتوان در خرید و فروش کردن همه چیز دید.
اما سؤال اساسی این است: «این حرکت به سوی جامعهای که همه چیزش قابل فروش است چرا باید ما را نگران کند؟»
مایکل سندل در پاسخ به این سؤال در کتاب «آنچه با پول نمیتوان خرید»، میگوید: به دو علت: نابرابری و فساد. اول، نابرابری. به نابرابری فکر کنید. در جامعهای که همه چیزش قابل فروش باشد، زندگی برای افراد بیبضاعت سخت میشود. هرچه بیشتر با پول بشود خرید، ثروت (یا نداشتنش) مهمتر میشود.
اگر با ثروت فقط بتوان قایق شخصی و ماشین کورسی و تعطیلات آنچنانی خرید، نابرابری درآمد و دارایی خیلی اهمیت پیدا نمیکند، اما اگر با پول بشود روز به روز چیزهای بیشتری خرید، توزیع درآمد و دارایی مهمتر میشود؛ نفوذ سیاسی، مراقبت پزشکی بهتر، خانهای در محلهای امن و نه در محله جرمخیز، امکان تحصیل در مدارس نخبهپرور به جای مدارس ورشکسته. وقتی که همه چیزهای خوب قابل خرید و فروش باشند، زمین تا آسمان فرق میکند که پول داشته باشید یا نداشته باشید، لذا کالایی شدن همه چیز به پول اهمیت بیشتری بخشیده و نیش نابرابری را گزندهتر کرده است.
علت دوم اینکه ما نباید راحت همه چیزمان را به فروش بگذاریم، توضیحش مشکلتر است. ارتباطی با نابرابری و بیانصافی ندارد؛ مربوط میشود به مخرب بودن بازارها. قیمت گذاشتن روی چیزهای خوب زندگی ممکن است مایه فساد آنها شود. به این خاطر که بازار فقط کالا پخش نمیکند، نوع نگاه به کالا را هم نشان میدهد و تبلیغ میکند. پول دادن به بچه برای اینکه کتاب بخواند، ممکن است او را کتابخوانتر کند، ولی در ضمن به او یاد میدهد که کتاب خواندن را مثل تکلیف درسی کاری زورکی ببیند نه کاری ذاتاً لذتبخش. به مزایده گذاشتن صندلیهای سال اول دانشگاه ممکن است به بودجه دانشگاه کمک کند، اما شرافت دانشگاه و ارزش مدرکش را زیر سؤال میبرد. استخدام مزدوران خارجی برای جنگیدن به جای ما ممکن است جان شهروندان ما را حفظ کند، ولی معنی شهروندی را خراب میکند.
خیلی از اقتصاددانها گمان میکنند بازار به خودی خود خنثی است و تأثیری در کالایی که مبادله میکند، نمیگذارد، اما اینطور نیست. بازار اثرش را میگذارد. ارزشهای بازار گاهی ارزشهای دیگر را، ارزشهایی که باید حفظ کنیم، از میدان به در میکنند.
وقتی ما نتیجه میگیریم چیزی را میشود خرید و فروش کرد، در واقع تلویحاً نتیجه گرفتهایم که میشود با آن مثل کالا وسیلهای برای سود بردن و استفاده کردن، برخورد کرد، اما به این صورت هر چیزی ارزش درست خود را پیدا نمیکند. مثال واضحش انسان است. بردهداری کار نفرتانگیزی بود، چون با انسان مثل کالا، چیزی که خرید و فروش میشد، رفتار میکرد. با این نگاه نمیشود انسان را درست ارزشیابی کرد؛ موجودی که کرامت و حرمت دارد و وسیله سودجویی و بهرهکشی نیست.
همین حرف را میتوان درباره دیگر چیزها و کارها هم زد. ما اجازه نمیدهیم کودکان را در بازار خرید و فروش کنند، حتی اگر خریدارها با کودکان بدرفتاری نکنند، خود به بازار بردن کودکان برداشت نادرستی از ارزشگذاری آنان ایجاد میکند. کودکان کالای مصرفی نیستند، سزاوار محبت و مراقبت هستند. یا حقوق و تکالیف شهروندی را در نظر بگیرید. ما نمیتوانیم به شهروندانمان اجازه بدهیم رأی خود را بفروشند، ولو خریداران زیادی هم داشته باشد. چرا نمیتوانیم؟ چون معتقدیم تکالیف مدنی را نباید ملک خصوصی به شمار آورد، باید مسئولیت اجتماعی شمرد. واگذار کردن آنها یعنی بیارزش کردن آنها یا ارزشگذاری نادرست آنها.
این مثالها نکتهای کلی را نشان میدهند؛ بعضی چیزهای خوب زندگی ما اگر صورت کالا پیدا کنند، فاسد میشوند و ارزششان را از دست میدهند.
ما متأسفانه به جای داشتن اقتصاد بازار، به سمت جامعه بازاری سوق داده شدهایم. اقتصاد بازار یک ابزار برای ساماندهی فعالیتهای تولیدی است و ابزار باارزش و کارآمدی هم است. جامعه بازاری یک شیوه زندگی است که در آن ارزشهای بازار در هر جنبهای از زندگی انسان رخنه کردهاند. در این جامعه، روابط اجتماعی به شکل بازاری از نو ساخته میشوند.