کد خبر: 1108588
تاریخ انتشار: ۱۷ مهر ۱۴۰۱ - ۱۶:۰۰
مشاهدات میدانی خبرنگار «جوان آنلاین» از اغتشاشات در تهران
دختری با مانتوی قرمز شامگاه شنبه، تقاطع خیابان کریم خان زند با سپهبدقرنی. هر دو نامدار در دفع فتنه، آشوب و بلوا. اینجا هم صدای بلوا از دور شنیده می‌شود. از نگاه نگران مسافرانی که در ایستگاه اتوبوس به انتظار ایستاده‌اند هم می‌شود دلشوره ترس از بلواییان و آشوبگران را دید.
جلال مهرگان
شامگاه شنبه، تقاطع خیابان کریم خان زند با سپهبدقرنی. هر دو نامدار در دفع فتنه، آشوب و بلوا. اینجا هم صدای بلوا از دور شنیده می‌شود. از نگاه نگران مسافرانی که در ایستگاه اتوبوس به انتظار ایستاده‌اند هم می‌شود دلشوره ترس از بلواییان و آشوبگران را دید. دو موتورسوار مقابل چشمان منتظران جولان می‌دهند و فحاشی می‌کنند. ماموران یگان ویژه سوار بر موتورهایشان به صف عبور می‌کنند. چند دختر نوجوان و جوان، حجاب برداشته و در معرض نگاه موتورسوران قرار می‌گیرند. معلوم است به دنبال بهانه‌ای برای برخورد می‌گردند. انگار کسی همان نزدیکی کمین کرده تا در بزنگاه، جدال پلیس و آن‌ها را به تصویر بکشد تا بشوند قهرمان پوشالی شبکه‌های آن‌طرف آبی، انگار که یکی کوکشان کرده بیایند بلوایی درست کنند. اما ماموران، صبور و آرام عبور می‌کنند، معلوم است دست این‌ها را خوانده‌اند، برای همین اراده‌ای برای برخورد ندارند.
زمان به کندی می‌گذرد و اتوبوس از راه نمی‌رسد برای همین مسافران یک به یک به راهی می‌روند. هر که می‌گذرد، به شتاب عبور می‌کند تا زودتر خود را به خانه برساند. معلوم است نه دل در گرو بلوا دارند و نه گلایه‌ای از پلیس. در پس نگاهشان نفرین می‌کنند آن‌ها که در آتش این آشوب می‌دمند و روز و شب همه را سیاه می‌کنند.
نرسیده به خیابان ایرانشهر، دختری با مانتوی قرمز مدام با تلفن همراهش حرف می‌زند. حجاب به سر و شلوار به پا ندارد. کوله‌پشتی به دوش، بلند بلند آدرس چند محل را پشت تلفن تکرار می‌کند. دوباره صف موتورسواران پلیس از خیابان عبور می‌کند. نگاه به جلو دارند و به جایی نامعلوم می‌روند. هر که می‌گذرد به نگاه، صف را برانداز می‌کند. زنی دعایشان می‌کند و به صدای بلند می‌گوید: «خدا کند امنیت دوباره برگردد. خدا به جوان‌های ما رحم کند. خسته شدیم از این همه شلوغی و معطلی»
اول خیابان ایرانشهر دو تاکسی منتظر مسافر ایستاده‌اند. مغازه‌دار‌ها یا رفته‌اند یا در حال رفتنند. معلوم است کسب و کارشان سخت شده با بلوایی که به راه افتاده است. سوار که می‌شوم راننده زبان به گلایه بلند می‌کند. «کسب و کار ما سخت شده است. هر روز ده‌ها بار تا میدان فردوسی مسافر می‌زدم، اما چند ساعت است مچل‌ مانده‌ام. از مسافر خبری نیست. چقدر باید معطل بشوم کسی از راه برسد؟! بخدا نان و زن و بچه‌مان آجر شده است. بستن خیابان که برایمان آب و نان نمی‌شود! چند روز است این بساط را درست کرده‌اند. معلوم است از سر سیری به خیابان ریخته اند وگرنه می‌رفتند پی کسب‌وکارشان.»
وقتی یک مسافر دیگر سوار می‌شود راننده می‌زند دنده یک و به راه می‌افتد. کمی جلوتر همان دختر مانتو قرمز ایستاده، سیگار به گوشه لب دارد و چند پسر جوان که با لباس‌های یکدست، کوله پشتی به دوش دارند دوره‌اش کرده‌اند. معلوم است که دارد به هر کدامشان فرمانی می‌دهد و آن‌ها را به راهی می‌فرستند که سرانجامش معلوم نیست.
راننده مدام زیر لب چیزی می‌گوید و آشوبگران را نفرین می‌کند. «خرج دنده، ترمز و کلاچ این حرف‌ها حالیش نیست.» به فردوسی نرسیده می‌زند کنار. راه بسته است. هر کدام کرایه را می‌دهیم و پیاده می‌شویم. راننده دارد زیر لب چیزی می‌گوید که چند نفر به شتاب در حال فرار هستند. معلوم است فحش‌هایشان را داده‌اند. یکی‌شان می‌گوید فرار کنید. ماموران دور میدان هستند. راننده می‌گوید حق‌تان است و در کوچه‌ای می‌پیچد و از نگاه‌ها دور می‌شود.
دور تا دور میدان فردوسی، ماموران یگان ویژه و بسیج به خط شده‌اند. فردوسی ایستاده وسط میدان. رو به سپهبد قرنی و کریم خان. هر دو نامدار در دفع فتنه. فردوسی ایستاده در وسط میدان که صفی از موتورسواران یگان ویژه به سمت حافظ می‌روند. از پل حافظ تا پارک دانشجو خودرو‌ها به صف ایستاده‌اند. راننده تاکسی مدام فرمان خودرو را فشار می‌دهد. وقتی دور میدان سوار شدم تصورش را نمی‌کردم راه‌بندان شده باشد. راننده انگار که فکرم را خوانده باشد می‌گوید «معلوم نیست تا کجا راه بندان است؟ معلوم نیست این‌ها دنبال چی هستند؟ کله‌شان داغ است و نان ما را آجر می‌کنند.» گاهی صدای گلوله گاز اشک‌آور از دور به هوا بلند می‌شود. از همان دور است که دود گاز اشک آور به چشم می‌آید. دل در دلمان نیست. نمی‌دانیم جلوتر چه خبر است؟ چاره‌ای هم نیست. باید به همین راه برویم تا به خانه برسیم.
یک ساعت بعد که در چهارراه، ولی عصر پیاده می‌شوم سیاهی شب بیشتر شده است. ماموران یگان ویژه و بسیج چهار طرف چهارراه به خط شده‌اند. ده، پانزده نفری وسط میدان می‌آیند، رجزی می‌خوانند و فرار می‌کنند. راه خودرو‌ها را سد می‌کنند و ترافیک درست می‌کنند. موتورسواری مدام چرخ می‌زند و جولان می‌دهد. معلوم است می‌خواهند پلیس را به میدان بکشند. آن وقت بلوا شود و آن‌ها بشوند قهرمان «من و تو» چند نفر مشت در آسمان می‌چرخانند. رو به پلیس می‌ایستند و زبان به ناسزا باز می‌کنند.
ناگهان نوری سبز از لیرز یگان ویژه پلیس روی لباس موتور سوار می‌افتد. همان لحظه مامور یگان‌ویژه‌ای از راه می‌رسد و موتورسوار را به زیر می‌کشد. معلوم است لیدری است که فرمان می‌داده. صدای بوق خودرو‌ها بلند می‌شود. ماموران به خط کنار مسیر ایستاده و نظاره می‌کنند و با نگاه مردم بدرقه می‌شوند.
از چهار راه که عبور می‌کنیم از انقلاب به سرعت می‌گذریم و به ابتدای آزادی می‌رسیم. نه ترافیکی است و نه راه بندانی. ماموران دور میدان انقلاب و ابتدای خیابان آزادی به صف ایستاده‌اند. ایستاده‌اند تا از انقلاب و آزادی مراقبت کنند.
صبح روز بعد وقتی در میدان فردوسی سوار تاکسی می‌شوم راننده می‌گوید یکی از مسافران کلیپی به او نشان داده که پلیس به سر راننده یک خودرو در سنندج شلیک کرده و او را کشته است. راننده با نگرانی می‌گوید که این روایت را مدام برای مسافران تعریف کرده است. می‌گویم کسی لحظه شلیک را دیده است؟ می‌گوید نمی‌دانم. می‌گویم چه کسی گفته که پلیس راننده را زده است؟ می‌گوید تو طرفدار پلیسی؟ می‌گویم فقط می‌خواهم بدانم. می‌گوید این را به من هم گفته‌اند. کلیپی نشان داده و گفته اند پلیس زده است. می‌گویم چطور صحنه بعد از زدن را نشان می‌دهند، اما فیلم لحظه زدن را نشان نمی‌دهند؟ اگر لحظه شلیک پلیس را نشان می‌دادند که به نفعشان بود. می‌توانستد پلیس را نشان بدهند و بگویند ببینید این پلیس است که راننده را زده است. سنندج که اسلحه غیرمجاز زیاد است. از کجا معلوم خود آشوبگران نزده باشند؟ می‌توانند بروند به بهشت زهرا و فیلم اموات را هم پخش کنند و بگویند پلیس زده است! این که دلیل نمی‌شود. راننده به فکر فرو می‌رود و چیزی نمی‌گوید.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار