
سمیه اسلامیکیاسری - چشم که باز میکنم. پیش خودم فکر میکنم انگار که روزها دست به خواب رفتهام. دلشوره میدود توی وجودم، اما پلکهایم سنگینتر میشود. دلم میخواهد دوباره بخوابم. انگار سالهای سال را در بیخوابی زندگی کردهام. یاد میترا وحشتزدهام میکند. در گیجی پس از خواب کوتاه به یاد میآورم شش روز از زندگی کودک ششماههام میگذرد و من همواره با خودم فکر میکنم اگر لحظهای به خواب بروم میترا خواهد مرد.
شش روز است که در ثانیهها به خواب رفتهام و با هر تیکتاک ساعت در انتظار رسیدن ثانیهای دیگر برای رسیدن به آرامشی هستم که در پس این دیوارهای بلند بیمارستان به انتظار نشستهام. چقدر این زبان به کندی و دشواری مضاعف میگذرد. اشک توی چشمهایم جمع میشود و از روی گونههایم سر میخورد. لحظهای سبک میشوم. انگار دلشورههایم با اشکها سر میخورد و از من دور میشود. چقدر زمان دیر میگذرد. کاش میشد میترا را به دنیا نیاورم. ای کاش میتوانستم آن را در وجود خودم حفظ کنم. سرد میشوم و در خودم فرو میروم و با صدای بلند آه میکشم. به میترا فکر میکنم و به دستهای کوچکش که به دشواری آنها را حرکت میدهد. به این که یک ماه زود به دنیا آمده و اضطراب هر ثانیه وجودم را آزار میدهد. میترا آنقدر کوچک است که هنوز صدای گریه کردن او را نشنیدهام و من باید آروارههای کوچکش را برای مکیدن شیر تکان بدهم. از ضعیفی مشهودش دلم غنج میرود. دلم میخواهد همه وجودم را در جسم کوچکش بدهم تا چشمهای کوچکش را برای یک لحظه باز کند و در لبخند معصومانه را روی گونههایش ببینم.
پرستار به تخت من نزدیک میشود. و رشته افکارم به یکباره پاره میشود. احساس میکنم دارد به مردگان هزاران هزارساله نگاه میکند. احساس میکنم چقدر از این نوشتههای کاغذی بیزارم که بیان من و بخشی از وجودم جداییافکنندهاند. دست دراز میکند و مشت گرهشدهاش مقابل صورتم باز میشود.
تکهای از یک قرص سفید در میان دستهایش را به من نشان میدهد و میگوید بخورش برای افسردگی است. دست دراز میکنم و سعی میکنم با سرانگشتانم تکه قرص را بگیرم اما انگار برا برداشتن آن نیز ناتوان شدهام. پرستار با دست دیگر دستهای مرا به شتاب باز میکند.
تکه قرص را به میان دستها میگذارد و میرود. نگاهم خیره میماند روی تکه قرص و در ذهنم به حرفهای این فرشته کاغذی میخندم. با پارهقرص نگاهی دوباره میکنم و میگویم تو میخواهی مرا از آنچه عذاب میدهد رها کنی؟ اما میدانی چه چیز است که شش روز تمام وجود مرا آزاد میدهد؟ اینکه کسی نمیپرسد دلشورههایت برای چیست. تو مأمور شدهای جسم مرا مداوا کنی اما ؟؟؟؟. بدان دلشوره من از ترس است، از ترس، ترس. ترس اینکه میترا را از دست بدهم. اما کسی نیست که مرا به آرامش برساند. چقدر گفتن این حرف آسان است اما فهمیدن آن برای اینان که مدام اینجا ماندهاند دشوار است. انگار که در سیاره دیگر به اینجا پرتاب شدهای و میخواهی حرف بزنی. انگار اینجا هیچکس مجال حرف زدن ندارد. همه میدانند تنها برای چه کار به اینجا آمدهاند و زودتر باید جای خود را به دیگران بدهند. آنها که در راهند و برای کسانی که در این ایستگاه توقف کردهاند مثل ماشینهای در راه مانده بوقهای متعدد میزنند. فرشتگان کاغذی مدام تختها را پر میکنند با لبخندی بر لب و لحظهای دیگر سرد میشوند و آنگاه مجال رفتن است. اما مسافر کوچک من کمی زودتر به مقصد رسیده است و این فضای روشن تاریکتر از زهدان مادر باید آرامش رسیدن زمان موعود رابه او بدهد. اما دریغ!
قرص را به میان دهان میاندازم و در گیجی لحظههای پس از سکون که در ثانیهای به خواب رفته بودم بر لبه تخت مینشینم. از تخت به زیر میآیم. چشم میگردانم توی اتاق و به دیوارهای بلند و مات نگاه میکنم. انگار هیچگاه نور خورشید از میان شیشههای مات به اینجا راه نیافته است. از میان دالان بزرگ به کنار اتاق نوزاد میرسم. میترا میدود توی ذهنم. انگار صدای گریه او را از میان امواج سیال سکوت به گوش میشنوم. نفسم به شماره میافتد و گرمی اشتیاق دیدن او وجودم را فرا میگیرد. میایستم پشت در اتاق و از میان شیشه بزرگ به ردیف نوزادان نگاه میکنم. نگاه پرستاری که از اتاق بیرون میاید مرا همانجا نگاه میدارد. بر جا میمانم آنقدر که پرستار پس از دیدن گروگان به نزد میترا میآید. دست میبرد و او را مثل تکهای گوشت بر جا نگاه میدارد. دهانم باز میشود. اضطراب میدود توی وجودم و همانجا روی زمین رها میشوم.