کد خبر: 110010
تاریخ انتشار: ۲۸ آبان ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۷
سمیه اسلامی کیاسری
وقتی شهریار مقابل آپارتمان خود رسید متوجه شد دو مرد با بارانی بلند انتظار او را می‌کشند. شهریار به نزدیکی آن دو مرد رسید، لحظه‌ای درنگ کرد و بدون اینکه چیزی بگوید همانطور برجا ماند. مرد اول رو کرد به شهریار و گفت: خوب، مدت اقامت خود را تمدید کرده‌ای؟ شهریار همان صورت اول به برجا مانده بود تنها کمی ابرو بالا انداخت و تلاش کرد دو مرد بارانی پوش متوجه دلشوره‌های او نشوند.
مرد دوم درحالیکه سیگار خود را آتش می‌زد و گفت: من پیشنهاد می‌کنم کمی قدم بزنیم شاید اینطور بتوانیم به یک نتیجه ایده‌آل برسریم. شهریار در حالی که با وسواس با دو مرد همراه می‌شد لحظه‌ای احساس کرد افکار درونی‌اش به صورت غیرمنتظره راه به جایی نمی‌برد. لحظه‌ای نگاهش روی سایه‌های بلند دو مرد خیره ماند. احساس کرد چشم‌هایی در پس سایه‌ها او را نظاره می‌کنند اما در میان سایه‌های بلند دو مرد سایه خود را ندید. آن لحظه بود که دریافت دو مرد به صرافت از افکارش آگاه شدند. چیزی بین سایه‌ها جابه‌جا شد اما دو مرد همچنان با دست‌هایی که در جیب فرو برده بودند او را در سکوت همراهی می‌کردند. از زیر چشم نگاهی به مرد اول انداخت اما در میان دود سیگار که از میان لب‌هایش بیرون می‌زد فهمید که آنچه سایه‌ها جابه‌جا کردند سیگار بوده است اما او جابه‌جایی دست‌ها را ندیده بود. با حالت گیجی اول که از نبود‌سایه‌اش به سراغش آمده بود شروع کرد به فکر کردن اما راه به جایی نبرد. مرد دوم سکوتش را شکست و گفت احساس می‌کنم فکری مدت‌هاست تو را عذاب می‌دهد. اما موعد آنکه فرا می‌رسد مهلت ماندن تو تمدید می‌شود و تو مجبور هستی تا پاک شدن مهر روی کارت اقامتت صبر کنی. شهریار به سختی نفسی کشید و منتظر نماند تا مرد حرف‌هایش به آخر برسد.
دست در جیب فرو کرد و کارت اقامت خود را بیرون آورد، آن را در نور کمرنگ چراغ خیابان مقابل چشم‌هایش گرفت و به رنگ پریده مهر روی کارت خیره ماند. آهی از افسوس کشید و دوباره خیره به دنبال سایه خود در میان سایه‌های بلند دو مرد چشم دوخت، اما سایه‌ای ندید آنگاه در ؟ از آنچه بر او گذشته بود با صدای بلند آه کشید.
مرد اول حرف‌های مرد دوم را تکرار کرد و گفت اندیشه‌ای است که مدت‌ها تو را عذاب می‌دهد اما موعد آن که فرامی‌رسد... شهریار نگذاشت حرف‌های مرد اول تمام شود، دو دستش را تا امتداد گوش‌ها بالا آورد و در همان حالت ماند. مرد اول دانست که باید حرفش را قطع کند و منتظر ماند تا شهریار حرفش را بزند. شهریار با دشواری نفس عمیقی کشید اما همچنان درسکوت ماند. مرد دوم گفت: تو می‌خواهی به دنبال سایه‌ها بروی، سایه‌هایی که از اصل خود دور شده‌اند و مثل شبح‌های سرگردان و سیاهی شب ازپس چشم آدم‌ها به هر سو می‌گریزند.
اما برای آنکه سایه‌ها تو را با خود همراه کنند باید قرص ماه به میان آسمان برسد. دشواری آن چیزی است که مدت‌ها تو را آزار می‌دهد و شب را برای رهایی آن به شب‌های بعد پیوند زده‌ای.
شهریار فهمید که دو مرد از فکری که در سر داردآگاه شده‌اند. مرد دوم گفت: زندگی چیزی است که به سختی آن را به دست نیاورده‌ای. زندگی چیزی است که آن را به تو بخشیده‌اند. اگر خود را از قید آن رها کنی به دنبال ارتشی از سایه‌ها به نسیانی در اعماق تاریکی پرتاب خواهی شد. دو مرد بر جا ماندند و شهریار چند قدم به جلو حرکت کرد. مردها بر جا مانده بودند اما شهریار صدای گام‌های دو سایه بلند را می‌شنید که با او همراه بودند، برگشت و دو مرد را دید که از آن سو که آمده‌اند برمی‌گردند اما سایه‌ها در جهتی مخالف حرکت می‌کنند.
شهریار لحظه‌ای بر جا ماند. نگاهی به پس و نگاهی به پیش خود انداخت. سایه خود را بر زمین ندید و آرام و با دلشوره به سوی آپارتمان خود حرکت کرد. به حرف‌های دو مرد فکر کرد. دست‌هایش را در جیب‌ها فرو کرد و نرمی پنبه‌هایی که برای مسدودکردن شیارهای پنجره گرفته بود زیر انگشت‌ها احساس کرد. حس کرد در خلسه‌ای از شریانی که جریان بازگاز برایش ایجاد کرده است، فرو رفته و به دشواری نفس می‌کشد. مردها در پس دیوارهای بلند و سیاه ناپدید شدند. شهریار مقابل آپارتمان خود رسیده بود. دست در جیب کرد و به کارت اقامت خود نگاهی دوباره انداخت، مهر روی کارت مثل سایه‌اش محو شده بود. قرص ماه به میان آسمان رسیده بود و شهریار در حالی که چشم‌ها را بسته بود، روی تخت دراز کشید. صدای جریان گاز در اتاق می‌پیچید.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار