
همراه با دوربین گزارشگر تلویزیونی راه می رفت. نگاهش خیلی خسته بود. لبانش می لرزید. هیچ وقت فکر نمی کرد به خاطر یک دعوای کودکانه پایش به دادگاه باز شود. نگاهش را به نگاه مادر نگران دوخته بود. یعنی چه می شود؟ پسرک می میرد.
عصر یک روز تابستانی گرم به مرکز فوریتهای پلیس فلوریدا خبر ناگواری رسید. کارآگاه "تامپسون" سرگرم نوشیدن قهوه بود که "ریدی" وارد شد: قربان چند دقیقه پیش شهروندی با ما تماس گرفت و خبر داد پسر نوجوانی را وسط خیابان اتش زدند.
تامپسون آخرن جرعه قهواه اش را سر کشید و پرسید: خب کیا بودن؟
- مثل اینکه دوستاش بودن.
تامپسون کتش را پوشید و به همراه ریدی به محل مورد نظر در خیابان "فورت" به راه افتادند. چند مامور بدن سوخته "مایکل بریور" را از داخل استخر بیرون کشیدند.
کارآگاه پس از دیدن پسر رو به پزشک اورژانس گفت: زنده می مونه؟
پزشک سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت: امیدوارم.
آمبولانس حامل مایکل آژیرکشان صحنه را ترک کرد و به سمت بیمارستان "مموریال" به راه افتاد. در آنجا چند پزشک بالای سر او حاضر شدند و درمانهای مقدماتی آغازشد. به گفته دکتر سیمون 60 درصد بدن پسر سوخته بود و احتمال کمی وجود داشت او زنده بماند.
کارآگاه در اتاق خود نشسته و سرگرم خواندن پرونده مایکل بود که ریدی وارد شد:
- قربان یکی از شاهدان ماجرا تعریف کرده که پسران خانم شری جرویس به همراه سه جوان دیگر مایکل را وسط خیابان آورده و پس از ریختن الکل روی لباسش او را آتش می زنند . پسر بیچاره هم در حالیکه شعله های آتش از بدنش زبانه می کشید لباسش را پاره کرده و به درون استخر آبی که دو متر آنطرف تر بوده می دود و خود را درون آن می اندازد.
تامپسون عینکش را از چشمش برداشت ، از پنجره به بیرون خیره شد و گویی که آن صحنه را تجسم کرده بود با خودش گفت: با این حساب پسر بیچاره خیلی زجر کشیده تا خود را به آب برساند.
کارآگاه رو به ریدی پرسید: ببینم تونستید اون پسرا رو دستگیر کنید ؟
- ما سه نفرشون رو دستگیر کردیم اما دوتاشون تونستند فرار کنن که مامورای ما در تعقیبشون هستند.
- هر چه زودتر اونا رو بیار دفتر من.
- چشم قربان.
"دنیل" و "هری" که به ترتیب 13 و 15 ساله اند به همراه دوستشان "جرج" در حالیکه دستبند به دست داشتند به اتاق تامپسون فرستاده شدند و مورد بارجویی قرار گرفتند. کارآگاه رو به آنان گفت: می دونید که دو تا از دوستاتون موفق به فرار شدن و مامورای ما نتونستن اونارو پیدا کنن.
سپس در حالیکه به سمت دو برادر خم شده بود، با لحن ملایم گفت : و اگه شما جاشون رو به ما نگید متاسفانه مجبورید مجازات اونارو هم تحمل کنید. خب حالا می خوام ماجرا را مو به مو و دقیق برام توضیح بدین چرا مایکل رو آتیش زدین؟
با گفتن این جمله دنیل ناگهان زد زیر گریه و هری که بزرگتر بود ماجرا را اینگونه تعریف کرد: ما با هم دوست بودیم اما چند وقت پیش مایکل یه سی دی بازی از ما گرفت و قرار شد پولشو بعدا بیاره. یه هفته گذشت از پول خبری نشد. هر دفعه که بهش می گفتیم می گفت پول نداره. این آخری هم گفت اصلا نمی خوام پولتونو بدم. من که عصبانی شده بود تصمیم گرفتم تلافی کنم. برای همین یک شب با کمک دنیل دوچرخه پدرش رو دزدیدم اما مایکل وقتی فهمید کار ما بوده پیش پلیس رفت و شکایت کرد.
داستان که به اینجا رسید تامپسون گفت: و شما هم دوباره تلافی کردید و اونو آنش زدید.
هری و دنیل سرشان را پایین انداختند و برادر بزرگتر ادامه داد: من به خاطر شکایت اون یه شب تو بازداشت بودم اما پدرش اومد و رضایت داد. شب وقتی خونه رفتم خیلی عصبانی بودم. دلم می خواست هر طور شده این کارشو تلافی کنم برای همین به همراه دنیل ، جرج، تام و برایان تصمیم گرفتیم اونو گوشمالی بدیم و .....
و تامپسون جمله آخر او را خودش تمام کرد: و اونو وسط خیابون کشیدید روی لباسش الکل ریختید، بعد هم کبریتو کشیدید؛ اونهم فقط به خاطر یه سی دی بازی.
کارآگاه سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت: ریدی، بیا اینا رو ببر.
و قبل از اینکه از اتاق خارج شوند اضافه کرد: دعا کنید مایکل زنده بمونه وگرنه مجبورید تا آخر عمرتون پشت میله های زندان زندگی کنید. سپس انگار که چیزی یادشآمده باشد ادامه داد: راستی، مخفیگاه اون دو تا یادتون نره وگرنه میدونید که .....
به دنبال اعتراف برادران جرویس ماموران به مکانهایی که احتمال می رفت تام و برایان در آنجا باشند رفتند و سرانجام آن دو را در خانه یکی از همسایه ها پیدا کردند. پسران شرور که فقط 14 سال داشتند در روز حادثه پس از سر رسیدن پلیس موفق به فرار شدند و یکی از همسایه ها که دل خوشی از خانواده بریور نداشت به آنان پناه داده بود.
پنج مجرم در روز محاکمه در جایگاه خود نشستند و هرکدام پس از اعتراف به آتش زدن دوستشان ابراز پشیمانی کردند. قاضی نیزدستور داد تا مشخص شدن وضعیت مایکل آنان باید در بازداشت باشند.
خبر آتش گرفتن مایکل در شهر پیچید و عکس العمل های ناخوشایندی برای خانواده جرویس به همراه داشت. یک روز شری از خرید به خانه باز می گشت که بسته ای پستی در جلوی در دید. آن را باز کرد و از وحشت جیغ کشید. درون بسته لاشه یک گربه بود که در کاغذ روی آن نوشته شده بود : "آدمکشا! از اینجا برید"
برخی از همسایه ها نیز زباله به سمت خانه شان پرتاب می کردند. حال مایکل روز به روز بدتر می شد. هر روز تیم ویژه ای از متخصصان بالای سرش حاضر می شدند و باندهای بدنش را عوض میکردند. عفونت تمام بدن پسرک را گرفته بود. تلاش پزشکان برای زنده ماندن او نتیجه نداد و پسر بیچاره سرانجام تسلیم مرگ شد.
با مرگ مایکل وضعیت پسران جنایتکار بدتر و 12 نوامبر دادگاه محاکمه تشکیل شد. شری جرویس قبل از شروع جلسه با دیدن مادر مایکل جلو رفت و در حالیکه به چشمانش خیره شده بود گفت: من از طرف پسرام معذرت می خوام.
مادر دنیل و هری سپس ادامه داد: می دونم که جای مایکل با هیچ چیز دیگه ای پر نمیشه و پسران من این جنایت رو رقم زدند اما با محاکمه اونها مایکل تو دیگه زنده نمیشه. ازتون می خوام اونارو ببخشید.
و مادر داغدیده در برابر صحبتهای شری تنها سکوت کرد.
هری ، جرج، تام و برایان به جرم آدمکشی به تحمل حبس محکوم شدند این در حالی بود که دنیل بر اساس قوانین فلوریدا به خاطر کم سن بودن محاکمه نشد و تا رسیدن به سن قانونی در زندان نوجوانان به سر خواهد برد.