قرن چهاردهم شمسی را ایرانیان در حالی آغاز کردند که تجربه انقلاب مشروطه را از سر گذرانده بودند و حداقل در ذهن برخی، این گزاره که «خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد، مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند» چنان به باور رسید که آموختند برای تغییر باید خود حرکت کنند. حوادث سیاسی نیمه اول قرن چهاردهم، از قیام گوهرشاد تا نهضت ملی شدن صنعت نفت تا خرداد ۴۲، حادثه به حادثه، مردم بیشتری را با این باور همراه کرد که باید نگاهشان به سیاست تغییر کند.
قرن چهاردهم برای مردم ایران، محمل زمانی یک تغییر نگاه در سیاست بود. سیاست «شاهمحور» به سیاست «مردممحور» رسید، دیکتاتوری با مردمسالاری جایگزین شد و این اعتمادبهنفس به ملت داده شد که شما میتوانید خودتان بر خودتان حاکم باشید؛ و اینگونه سرانجام در سالهای آغازین نیمه دوم قرن چهاردهم، ۲۵۰۰ سال تئوری «چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه» دود شد و از بین رفت.
قرن چهاردهم، قرن قیام بود. خون بر زمین ریخت، زندانی شدند، شکنجه شدند، تاوان دادند، اما از قیام عقب ننشستند بلکه سال به سال بیشتر شدند و بیشتر جلو آمدند تا رسیدند به بهمن ۵۷.
قرن چهاردهم برای مردم ایران، قرن ثمردهی همه قیامهای کوچک و بزرگی بود که طی سالها و دههها و قرنها انجام داده بودند و هر کدام به دلیلی موفق نشده بودند؛ قرن پیروزی یک انقلاب مبتنی بر دین و شکلگیری دولت اسلامی و ریشهدوانی تمدن اسلامی.
و، اما قرن پیشرو؛ فردای این قیامهای پیروز، میتواند روز قیام آخرین باشد. منجی آخر بیاید و قرن پانزدهم، قرن قیام آخر شود.