خداوند در قرآن کریم با صراحت و زیبایی میفرماید: «ان الله مع الصابرین- خدا با صابران است.» مصداق کلام الهی نیز هزاران حکایت زندگی ماست که با صبر به نتیجه رسیدهایم. گزیدهای از حکایات صبر را در ادامه میخوانید.
حیات تو در صبر است
روزی رسول خدا با امیرالمؤمنین (ع) به سوی مسجد قبا میرفتند که در راه به بوستانی خرم برخوردند. حضرت عرض کرد: یا رسول الله! بوستان خوبی است، پیامبر (ص) فرمود: بوستان تو در بهشت از این بهتر است! از این بوستان گذشتند تا از هفت بوستان رد شدند و همین کلام، میان حضرت و پیامبر (ص) رد و بدل شد.
سپس پیامبر (ص) او را در آغوش کشید و زار زار بگریست و حضرت هم گریست، حضرت علت گریه پیامبر را جویا شدند، پیامبر (ص) فرمود: «به یاد کینههایی افتادم که در سینههای این مردم از تو جای گرفته است، پس از وفات من، آنها کینههای خویش را بر تو آشکار خواهند کرد.»
حضرت پرسید: یا رسول الله! من چه باید بکنم؟ فرمود: صبر و شکیبایی، اگر صبر نکنی بیشتر به مشقت خواهی افتاد. عرض کرد: آیا بر هلاکت دینم میترسی؟ فرمود: حیات تو در صبر است.
حکایت صبر موسی (ع)
حضرت موسی (ع) چند وقتی چوپانیاش عیب میکرد. روزی گوسفندی از بین گلّه بیرون آمد و به بیابان رفت. حضرت موسی (ع) در پی آن گوسفند به راه افتاد. گوسفند میدوید و موسی همینطور در پی او میدوید، تا جایی که از گلّه گوسفند بسیار دور شدند. عاقبت شب شد و گوسفند آنقدر دوید که خسته شد و حضرت موسی (ع) او را گرفت؛ گرد و غبار سر و رویش را پاک کرد و دست مهر بر پشتش کشید و او را مثل مادر نسبت به فرزند، نوازش کرد. حضرت موسی حتی ذرهای عصبانی نشد و با مهربانی تمام به گوسفند گفت: «گیرم به من رحم نکردی، چرا به خودت ستم نمودی؟»
خداوند متعال زمانی که صبر و تحمل حضرت موسی (ع) را دید به فرشتگانش فرمود: موسی شایسته مقام پیامبری است.
پیامبر اسلام میفرمایند: خداوند تا همه پیامبران را مدتی به شغل چوپانی نیازمود، رهبر انسانها قرار نداد. مقصود این بود که آنها صبر و وقار را به طور عملی بیاموزند تا در رهبری انسانها، با پای آزمایش شده به میدان بروند.
گشایش بعد از صبر
زن بیچارهای، تنها پسرش به سفر رفته بود و سفر او طول کشید. او بسیار نگران شده بود و نزد امام صادق (ع) آمد و گفت: پسرم به مسافرت رفته و سفرش خیلی طول کشیده است و هنوز برنگشته و بسیار نگرانم.
امام فرمود:ای خانم صبر کن، در پرتو آن خود را نگه دار. آن بانو رفت و بعد از چند روز انتظار باز پسرش نیامد، کاسه صبرش لبریز شد و به حضور امام آمد و گفت: پسرم نیامده، سفرش طول کشید، چه کنم؟ امام فرمود: مگر نگفتم صبر و مقاومت کن. گفت: سوگند به خدا صبرم به درجه آخر رسیده و دیگر تاب و توان صبر را ندارم!
فرمود: اکنون به خانهات برو که پسرت آمده است. وی سراسیمه به سمت خانهاش رفت و دید پسرش از مسافرت بازگشته است، خیلی خوشحال شد و با خود گفت مگر بر امام وحی نازل میشود، او از کجا فهمید که پسرم آمده است؟! بروم این مسئله را از خودش بپرسم.
نزد امام آمد و عرض کرد: آری همانطور که خبر دادید پسرم از سفر آمده آیا بر شما وحی نازل میشود که چنین خبر پنهان را دادید؟
امام فرمود: من این خبر را از یکی از سخنان رسول خدا بهدست آوردم که فرمود زمانی که صبر انسان به پایان رسید، گشایش کار او فرا میرسد.
از اینکه صبر تو به پایان رسیده بود، دریافتم که گشایش مشکل تو فراهم شده است. از این رو به تو گفتم برو که پسرت آمده است و خبر من برابر با حقیقت شد.
صبر بلال او را مؤذن کرد
بلال اهل حبشه و در مکه از غلامان طایفه (بنی جمع) به شمار میرفت. چون مسلمان شد از ارباب خود اذیت بسیار دید. در بدو اسلام کسانیکه در مکه اسلام میآوردند، مخصوصاً افرادی که اقوام و عشیرهای نداشتند یا برده و بنده بودند بیشتر مورد صدمه واقع میشدند و بعضیها بر اثر زیادی صدمه از دین برمیگشتند، ولی بلال با صبر و استقامت و ثبات قدم هر چه بیشتر او را آزار میدادند، استوارتر میگردید. از جمله ابوجهل او را به صورت روی ریگهای داغ حجاز میخوابانید و سنگ آسیاب روی بدنش میگذاشت تا اینکه مغزش به جوش میآمد و به او میگفت به خدای محمد کافر شو! او میگفت اَحد اَحد یعنی خدا یکتاست. دیگر از کسانی که او را خیلی اذیت کرد، امیه بن خلف بود که مکرر او را شکنجه میداد و از مقدرات الهی امیه در جنگ بدر به دست بلال کشته شد.
در یکی از روزها که بلال در شکنجه بود پیامبر او را دید و از او گذشت و به ابوبکر فرمود اگر مالی داشتم بلال را میخریدم.
او نزد عباس رفت و گفت بلال را برای من خریداری کن. عباس عموی پیامبر به سراغ زنی که مالک بلال بود، در حالیکه بلال زیر سنگهای سنگین در شکنجه بود نزدیک بود بمیرد، رفت و از او تقاضای خریدن بلال را کرد. آن زن درباره بلال مذمت و بدگویی کرد و بعد او را فروخت و بلال بر اثر صبر مقابل شکنجه آزاد شد و خدمت پیامبر (ص) آمد و مؤذن حضرتش شد.
صبر بهتر از کیفر است
بعد از پایان جنگ اُحد پیامبر (ص) کسی را فرستاد تا در میان کشتگان جسد عمویش حمزه را پیدا کند. حارث بن صمت وقتی دید جسد حمزه عموی پیامبر را مثله کردند یعنی گوش و بینی و بعضی اعضا را بریدهاند و جگر او را بیرون آوردهاند نتوانست این خبر ناگوار را به پیامبر برساند.
پیامبر خودشان میان کشتگان آمد و چشمش به جسد عمویش حضرت حمزه افتاد که بدنش را مثله کردهاند، ناراحت شد و گریه کرد و فرمود: بهخدا قسم هیچ جایی برایم سختتر از این موقوف نگذشت، اگر خدا مرا بر قریش غالب کند ۷۰ نفر از آنها را مثله خواهم کرد.
جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد: «اگر خواستید کیفر نمایید همانند آنچه بر شما ستم شده انجام دهید، اگر صبر کنید، آن برایتان بهتر است.» پیامبر (ص) فرمود: من بر این مصیبت صبر میکنم.
توضیح آن که قاتل جناب حمزه (وحشی غلام جبیر) بوده و او به دستور هند جگرخوار (مادر معاویه که پدرش عتبه در جنگ بدر کشته شده بود)، شکم حمزه را بشکافت و جگرش را بیرون آورد و نزد هند برد و او آنرا به دندان گرفت، اما به امر خدا نتوانست آن را بخورد، پس با راهنمایی وحشی هند نزد جنازه حمزه آمد و بدن آن جناب را مثله کرد و در عوض این کشتن، هند گوشواره، دستبند و گردنبند خود را به وحشی داد.