کد خبر: 107554
تاریخ انتشار: ۱۴ آبان ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
لبه تاریکی
کولی رو به من کرد و گفت بیا دخترجان. بیا فالت بگیرم. پیشانی بلندی داری. غم توی چهره‌ات ساختگی است. من تنها به او نگاه کردم و بر جا ماندم.
کولی گفت بیا از آینده‌ات بگم. از روزهایی که در پیش داری. گفتم نه. آینده مرا می‌ترساند، مثل مردن یا گرفتار شدن توی مشکلات زندگی. کولی داشت می‌خندید که من راه افتادم. با خودم فکر می‌کردم که چه دنیایی دارند این کولی‌ها. هر روزشان در یک جا می‌گذرد و با اسپند و آتش می‌خراسند به رؤیاهای ساختگی‌مان سامان دهند. چشم به آسمان می‌اندازم. آسمان ابری است و مثل لحظه‌های پیش از باران، نسیم سرد می‌وزد. آدم‌ها توی خودشان جمع می‌شوند و آسمان پیش از روزهای آفتابی به چشم می‌آید، انگار خورشید برای دیده شدن آسمان پشت ابرها مانده باشد. دور می‌شوم از خیابان و می‌نشینم روی لبه نیمکت پارک. چشم می‌دوزم به ردیف درخت‌ها و نیمکت‌ها و آدم‌هایی که آرام‌آرام از میان درخت‌ها و نیمکت‌ها عبور می‌کنند. انگار صورت‌های خود را در پشت غم‌هایی که در نگاه‌هاشان نهفته باشد پنهان کرده‌اند؛ غم‌هایی که نمی‌شود آنها را به میان خانه‌ها و کوچه‌ها برد. می‌توان در میان درخت‌ها نشست و مثل بادبادک‌های کودکان آنها را به میان آسمان باز فرستاد. می‌توان با سبکی نسیم اندیشه کرد یا در سکوت میان سبزه‌ها اشک ریخت و آرام شد. لحظات سکوت برایم به دشواری می‌گذرد. از خودم رنجیده می‌شوم و دردی نهان وجودم را فرام می‌گیرد.
احساس می‌کنم درخت‌ها و سبزه‌ها و نیمکت‌ها راز مرا می‌دانند و در قفس تنهایی گرفتار آمده‌ام، انگار نشانه‌ای در وجودم به دیگران هشدار می‌دهد که مرا نظاره کنند. آدم‌هایی که از مقابلم می‌گذرند صبور و سنگین گام برمی‌دارند و نگاهشان وجودم را آزار می‌دهد.
چقدر زمان این جا به کندی می‌گذرد. دست می‌برم به کیفم و آینه کوچکم را بیرون می‌آورم. آینه را ها کرده و آرام آن را با کنار شلوارم تمیز می‌کنم. آینه را بالا می‌آورم. صورت دختری غم‌زده در آن پیدا می‌شود. لبخندی ساختگی در آینه پیدا می‌شود و به رویم می‌خندد. چقدر این صورت برایم آشناست. دختر توی آینه به من می‌گوید: تو کی هستی؟ از صراحتش خوشم می‌آید، لحظه‌ای درنگ می‌کنم. روی نیمکت جابه‌جا می‌شوم. آینه را با دست دیگر می‌گیرم، زیر چشم به اطرافم نگاه می‌کنم و آرام می‌گویم: آرام‌تر چقدر بلند حرف می‌زنی. ابروهایش بالاتر می‌رود و دو ردیف چین می‌افتد روی پیشانی‌اش. دست می‌کشم روی پیشانی‌ام و چند بار آن را لمس می‌کنم. می‌گوید برای چه؟ مگر اینجا کسی هست؟ می‌گویم نه به خاطر اینکه کسی نیست، ابروهایش بالاتر می‌رود و یک چین دیگر می‌افتد پشت چین‌های دیگر و مثل کسی که آه بلندی کشیده باشد می‌گوید عجب!
بعضی جاها نمی‌توان بلند حرف زد چون کسی هست و اینجا هم نمی‌توان بلند حرف زد چون کسی نیست و احتمالاً ممکن است کسی حرف‌های ما را بشنود و بداند که نام تو چیست؟
آرام می‌گویم: شمس‌الضحی
دختر توی آینه لحظه‌ای به من نگاه می‌کند و اسم مرا با خودش تکرار می‌کند. سر تکان می‌دهد به جلو و عقب و می‌گوید: اسم زیبایی داری.
لحظه‌ای آرام نگاهم می‌کند که از او می‌پرسم نام تو چیست؟ ابتدا به رویم می‌خندد و سر بلند می‌کند و به جایی نگاه می‌کند که من نمی‌بینم. صورتم را به آینه نزدیک می‌کنم نگاهش گره می‌خورد به نگاهم و می‌گوید من دختر توی آینه هستم، مثل سایه یا شبح از کسی که توی آینه نگاه کند. آدم‌ها می‌آیند و ظاهر خودشان را از روی من درست می‌کنند و می‌روند. اما هیچ کس پشت نگاهش را توی آینه نمی‌بیند یا دردی که توی سینه‌اش دارد. توی آینه جای ماندن نیست، فقط لحظه‌ای درنگ است و لحظه‌ای دیگر هیچ. حرف‌هایش وجودم را سرد می‌کند. لحظه‌ای در هم می‌شوم و چشم‌هایم را می‌بندم و بلند آه می‌کشم و می‌گویم امروز روز تولد من است. روز تولد، روز جدایی من است. من 13 ساله بودم که با جلال آشنا شدم. جلال 15 سال از من بزرگ‌تر بود. برایم گفت که نقاشی می‌کند و به شاگردان بسیاری درس نقاشی یاد داده است.
من شیفته خلق دنیای روی بوم‌های نقاشی شدم و شروع کردم صورت آدم‌ها را روی بوم نقاشی کشیدن. من دلم می‌خواست بوم بزرگی داشتم و می‌نشستم و صورت همه آدم‌ها را روی آن نقاشی می‌کردم. جلال برایم قصه‌های زیبا می‌کشید و تصاویر مرا در کنار آن نقاشی می‌کرد. من وابسته دنیای او شدم و دیری نگذشت که خودم را در خانه او دیدم. ما نخستین تابلوی زندگی‌مان را در یک بوم نقاشی کردیم که دنیای تصویری ما با هم هزاران سال فاصله داشت. من تصویری از کودکی با بادبادکی درست نقاشی کرده بودم و جلال تصویری از مارها و اژدهاها. من ترسیده بودم آن روز و جلال گفته بود که نیمه تابلوی من کودک رؤیاهایت را خواهد بلعید. من آن شب نخستین کابوس زندگی‌ام را دیده بودم که اژدهایی بزرگ از میان بوم نقاشی به حرکت درآمد و مارها را بلعید. اژدها به میانه بوم نقاشی آمد و از میان حصارهایی که به دور نقاشی‌ام کشیده بودم عبور کرد.
کودک نقاشی‌ام چشم به بادبادک کاغذی‌اش دوخته بود که باد آن را به بازی گرفته بود، اژدها به آن نزدیک شد و دهان باز کرد که من از خواب پریدم. این آخرین تابلویی بود که من با جلال کشیدم. زمان می‌گذشت و جلال دنیای درون خود را بیشتر به من نشان می‌داد و من همیشه از دیدن تابلوهای تازه او بیزار بودم. پرده‌های روی بوم‌ها که کنار می‌رفت وحشتی عجیب وجودم را فرا می‌گرفت و شب به کابوسی برایم تبدیل می‌شد. من بوم‌ها و رنگ‌ها را رها کردم و از دنیای تیره و تاری که جلال برایم ساخته بود آسوده شدم. من روز تولدم از او جدا شدم. به آرامی نفس می‌کشم. چشم می‌دوانم به سینه آسمان، باران آرام‌آرام در حال باریدن است. نگاه می‌کنم به دختر توی آینه و آینه را از خودم دور می‌کنم و می‌گویم تو هم هدیه جلال بودی، این جا بمانی بهتر است. راه می‌افتم توی باران.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار