کد خبر: 107552
تاریخ انتشار: ۱۴ آبان ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
عصر یک روز زمستانی، ‌17 دسامبر 2000 مرد جوان به همراه نامزدش کنار رودخانه تامس لندن قدم می‌زد که متوجه شیء شناوری روی آب شد، با چوب آن را به کنار رودخانه هدایت کرد، ‌جلوتر رفت، احساس کرد حالش به هم می‌خورد، نمی‌توانست روی پایش بایستد، نامزدش متوجه حالش ‌شد و جلو رفت اما او هم دچار همان دل به هم خوردگی شد. . . . ‌
مارک در این فکر بود که ‌فردا صبح زود و پیش از آنکه درگیر پرونده دیگری بشود برای دیدن مادر پیرش به بریستول برود اما زنگ تلفن رشته افکارش را پاره کرد.
- الو جناب مارک، مرکز فرماندهی پلیس خبر دادند نیم تنه یک زن در رودخانه تامس پیدا شده است.
مارک که دلش نمی‌خواست مادرش را چشم انتظار بگذارد با دلخوری از وضعیت به وجود آمده به سمت رودخانه تامس در باترسیا راه افتاد. ‌در کنار ساحل چند خودروی پلیس، ‌آمبولانس و شماری از افراد محلی به چشم می‌خورد.‌کارآگاه وقتی از خودرواش پیاده شد سروان استفان را در مقابل خود دید: ‌قربان ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود که یک زوج جوان با ما تماس گرفتند و گفتند نیم تنه یک زن را از آب بیرون کشیدند. ‌به گفته نماینده پزشکی قانونی بدن مقتول با اره نصف شده است.
جنازه نیمه ‌به پزشکی قانونی فرستاه شد، تنها دو مشخصه بود که مارک را امیدوار می‌کرد هویت قربانی فاش شود: ‌خالکوبی روی بازو و دندان پیشین
با دستور قضائی تصویر خالکوبی در روزنامه چاپ و از شهروندان خواسته شد در صورتی‌که تصویر برایشان آشناست به اداره پلیس مراجعه کنند. ‌چند روز بعد از چاپ آن، ‌خانواده‌ای به اداره پلیس باترسیا رفتند و مدعی شدند مدتی است دخترشان ناپدید شده و روی بازوی او هم تصویری شبیه به همانی که در روزنامه چاپ شده خالکوبی شده بود.
با انجام آزمایش DNA مشخص شد نیم تنه متعلق به «زویی لوئیز پارکر» 24 ساله، ‌همان دختر ناپدید شده خانواده«پارکر» است که سه ماه پیش از خانه خارج شده و دیگر بازنگشته است.‌تلاش پلیس هم برای یافتن وی بی‌نتیجه ماند تا اینکه جنازه نصف شده‌اش در رودخانه تامس پیدا ‌شد. ‌
مادر زویی ‌در حالی‌که به شدت می‌گریست به کارآگاه گفت: ‌دخترم ناتوانی ذهنی داشت چند روز پیش از ناپدید شدنش از من خواست تا به خانه دوستش برود، من هم مخالفتی نکردم. ‌او با وجود مشکلی که داشت خیابان‌های اطراف را به خوبی می‌شناخت و من احساس نگرانی نکردم. ‌وقتی شب شد و او به خانه نیامد همه جا را به دنبالش گشتیم اما اثری از او نبود، ‌حتی به پلیس خبر دادیم تا اینکه عکس اون خالکوبی رو توی روزنامه دیدم و فهمیدم دختر بیچاره‌ام را کشته‌اند.
با مشخص شدن هویت قربانی، ‌تلاش برای یافتن جانی آغاز شد اما هیچ نشانی که بتواند مارک و همکارانش را در یافتن و دستگیری وی کمک کند پیدا نشد. ‌دو ماه از این رخداد گذشت و پرونده مرگ «زویی لوئیز پارکر» هنوز روی میز کارآگاه باز بود که جنایت دیگری رقم خورد.
اواخر ماه فوریه سه پسر 10 ساله در ‌کانال «ریجنتز» در کمدن ماهیگیری می‌کردند که قلابشان به جای ماهی کیسه‌ای پلاستیکی را صید کرد. ‌آنها به خیال کودکانه خود گمان کردند شاید کیسه‌ای پر از گنج به دست آورده‌‌اند و هر یک در ذهن خود نقشه‌ای برای آن می‌کشید. ‌با هیجان در کیسه را گشودند اما از آنچه دیدند از وحشت بر جای خود میخکوب شدند؛ درون کیسه بدن قطعه قطعه یک زن بود.
با کشف این کیسه مأموران پلیس دست به کار شدند و تمام کانال را به خوبی گشتند تا شاید بقیه اعضای قربانی را پیدا کنند آنها در ادامه جست‌وجویشان ‌شش کیسه دیگر کشف کردند که درون هر کدام ‌اعضای بدن انسان به چشم می‌خورد. ‌
مارک در اتاق خود نشسته و غرق در فکر بود: ‌آیا ارتباطی بین این دو قتل وجود دارد؟ آیا قاتل یک نفر بوده یا. . .
همه اینها سؤالاتی بود که ذهن کارآگاه میانسال را به خود مشغول کرده بود. او گیج و مبهوت پرونده روی را ورق می‌زد که ‌سروان استفان وارد شد. ‌مارک با نگاهی پرسشگرانه منتظر گزارش سروان بود: ‌
- قربان، مقتول ‌زنی 31 ساله به نام « پاولا فیلدز» و اهل لیورپول بود که همانند«زویی لوئیز پارکر» بدنش با اره قطعه قطعه شده، همچنین بر اساس شواهد و مدارک، ‌او آخرین بار در 13 دسامبر در یک ماشین قرمز دیده شد. ‌
مارک که همچنان منتظر ادامه گزارش استفان بود، روی صندلی‌اش جابه جا شد و پرسید: ‌همین؟
سروان جوان ادامه داد: ‌«پاولا فیلدز» معتاد به کوکائین بوده و خرج موادشو هم دو دخترش تأمین می‌کردن اما این اواخر برای تهیه مواد روسپی‌گری می‌کرده و دخترانشو هم وارد این کار کرده بود. ‌همچنین در تحقیقاتمون متوجه شدیم او نامزدی به نام مکارل مکگری داشته که یک مجرم سابقه‌دار است.
- آیا تونستید آدرسی از نامزدش پیدا کنید؟
استفان که انتظار چنین سؤالی را از مارک داشت با خوشحالی جواب داد: ‌بله قربان! اون در لیورپول زندگی می‌کنه و تا چند ساعت دیگه مأموران اونو به اینجا میارن.
کارل مکگری تحت بازجویی قرار گرفت اما هیچ مدرکی علیه او وجود نداشت و متهم خیلی زود آزاد شد. ‌
دو سال از این ماجرا گذشت و قاتلان «زویی لوئیز» و «پاولا» هنوز شناسایی و دستگیر نشده بودند. ‌تاکنون پس از این همه خدمت پیش نیامده بود که پرونده‌ای زیر دست مارک باز بماند اما با گذشت دو سال از کشف جنازه‌های تکه‌تکه شده زنان، پرونده دو قربانی همچنان روی میزش قرار داشت و او هنوز در حل این معمای پیچیده عاجز بود. ‌یک چیز بین این دو پرونده مشترک بود و آن تکه‌تکه شدن جنازه هر دو قربانی با اره بود.مارک احساس کرد شاید ارتباطی بین این دو جنایت و پای یک قاتل زنجیره‌ای در میان باشد. ‌
مارک پشت میز کار خود نشسته بود و پرونده‌ای را ورق میزد. ‌خسته شده بود. ‌روز کاری سختی را گذرانده بود. ‌در افکار خود غرق بود ‌که صدای داد و بیداد مردی بیرون اتاق، او را به خود آورد. ‌از جایش بلند و از اتاق ‌خارج شد: ‌
- چی شده استفان؟ مشکل این مرد چیه؟
- هیچی قربان! میگه مدتی صداهایی از خونه همسایش میاد که آرامش اونا‌
رو به هم زده
- چه صدایی؟
- اره قربان !
ادامه دارد. . .



نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار