کد خبر: 106474
تاریخ انتشار: ۰۹ آبان ۱۳۸۸ - ۰۵:۰۸
ناگفته‌هایی از منش تربیتی و سلوك سیاسی شهید آیت‌الله قاضی طباطبایی در گفت‌وگوی «جوان» با سیدمحمدحسین قاضی طباطبایی
این روزها در حالی به آغاز چهارمین دهه پس از شهادت آیت‌الله سید محمدعلی قاضی طباطبایی نزدیك می‌شویم كه جامعه علمی و فرهنگی كمتر از گذشته با قدر علمی و مكانت انقلابی آن فقید سعید آشناست. این ناآشنایی از یك سو معلول كاركرد نادرست نهادهای فرهنگی كشور و از سوی دیگر در دسترس نبودن آثار علمی آن عالم جلیل است. در سالروز شهادت آیت‌الله قاضی كه در غروب عید قربان سال 1358 شمسی روی داد، بر آن شدیم تا در گفت‌و گو با آقای سیدمحمدحسین قاضی طباطبایی شنونده ناگفته‌هایی از منش تربیتی و سیاسی آن اندیشمند و مجاهد راحل باشیم.با شنیدن نام پدر بزرگوارتان، كدامیك از خاطرات دوران كودكی‌ در ذهن شما پررنگ‌تر مجسم می‌شود؟اولین مسأله تلاش و جدیت ایشان در امور حوزوی و سیاسی است. من پیوسته به عنوان پسرشان در طول زندگی با ایشان بودم. یادم می‌آید كه همیشه تا ساعت 3 بعد از نیمه شب مطالعه می‌كردند، البته صبح‌ها تدریس داشتند، ظهرها به مسجد مقبره می‌رفتند، عصرها نیم ساعتی می‌خوابیدند، بعد از نماز صبح هم یكی دو ساعت می‌خوابیدند. بقیه وقتشان هم تماماً صرف نوشتن یا مطالعه می‌شد. وقتی هم كه می‌خواستند به مسجد مقبره بروند، به من نصیحت می‌كردند. به هر كسی كه می‌رسیدند، از تاریخ مبارزات برایش می‌گفتند. در سن هفتاد و چند سالگی روزی سه و نیم تا چهار ساعت بیشتر نمی‌خوابیدند و باقی وقتشان صرف تلاش و مطالعه و تدریس می‌شد. بعد از پیروزی انقلاب یادم هست كه تا ساعت 5/1، 2 بعد از نیمه‌شب، مردم به عنوان ارباب رجوع به منزل ما می‌آمدند و مشكلات و مسائلشان را مطرح می‌كردند. ساعت 3 بعد از نصف شب، تازه آقا نیم الی یك ساعت مطالعه می‌كردند. می‌گفتند عادت كرده‌ام و بدون مطالعه نمی‌توانم بخوابم. همیشه بعد از اینكه نماز صبحشان را می‌خواندند، یكی دو ساعت می‌خوابیدند. پزشكان توصیه می‌كردند كه باید بیشتر بخوابید، ولی ایشان گوش نمی‌دادند. آیا ایشان سلوك معنوی خاصی هم داشتند؟بله، ولی بروز نمی‌دادند حتی به ما هم نمی‌گفتند، اما ما خودمان حس می‌كردیم. تهجد و نماز شب را كه همیشه داشتند. بدنشان را طوری تربیت كرده بودند كه سه چهار ساعت خواب برایشان كافی بود. روش‌های تربیتی ایشان برای فرزندانشان چگونه اعمال می‌شد؟با كمال فروتنی و متواضعانه. ابداً پرخاشگری در كارشان نبود و همیشه می‌خواستند با یك جذبه معنوی بچه‌ها یا سایر مردم را جذب كنند. جاذبه‌شان بر دافعه‌شان می‌چربید. در مقابل خطایی كه از سر كودكی می‌كردید، واكنش خاصی از ایشان در ذهن شما مانده است؟بچه كه بودیم، شلوغ می‌‌كردیم، گاهی كمی عصبانی می‌شدند، ولی فقط می‌گفتند سروصدا نكنید. همان جذبه پدری‌شان كفایت می‌كرد. آیا ایشان در كارهای منزل هم مشاركتی داشتند؟ایشان بیشتر وقتشان در كتابخانه می‌گذشت و رتق و فتق امور منزل برعهده مادر بود. تاكنون چند جلد كتاب از ایشان منتشر شده؟20 جلد منتشر شده كه بیشترشان عربی است. كتاب‌هایشان از سال 47 به این طرف چاپ شد. در سال 52 هم كتاب اربعین سیدالشهدا(ع) را چاپ كردند كه بعد از انقلاب هم چندین بار تجدید چاپ شده. كل تألیفات ایشان، از جمله سفرنامه بافق و حواشی‌ها و پاورقی‌ها حدود 62 جلد است. سفرنامه بافق چاپ نشده؟خیر، فعلاً چاپ نشده؛ ان‌شاءالله می‌شود. در آنجا مقداری محاكمه روحانیت است و شرایط فعلی ایجاب نمی‌كند كه چاپ شود. احتمال دارد كه اخوی با كسب اجازه از مقام معظم رهبری كه قرار است كتاب را مطالعه كنند، مجوز چاپ آن را بگیرند. انتقاد ایشان از روحانیت در آن كتاب چیست؟عمده انتقاد ایشان بر كیفیت و پایه علمی طلاب و پیشرفت كند علوم حوزوی است. ایشان به 15-10 طلبه‌ای كه درس می‌دادند می‌گفتند رفتید قم، دو سال و سه سال نمانید. حداقل 10 سال بمانید و وقتی درستان تكمیل شد، برگردید. می‌گفتند روزی می‌رسد كه كار می‌افتد به دست روحانیت و اگر علم كامل به علوم روز نداشته باشند، در می‌مانند. گاهی اوقات بعضی طلبه‌ها كه مطلب می‌نوشتند و غلط املایی در آن بود، آقا به‌شدت عصبانی می‌شدند و می‌گفتند بارها گفته‌ام درس یاد بگیرید و خودتان را تصحیح كنید. بسیار از كم‌اطلاعی و بی‌سوادی طلبه‌ها زجر می‌كشیدند. الان كه در تبریز سطح روحانیت بسیار پایین آمده. آیا از وقایع خرداد 42 حضور ذهن دارید؟آن موقع من 13، 14 سال داشتم. در سال 42، مأموران رژیم، آقا، آقای انزابی، آقای ناصرزاده، آقای خرازی، آقای خسروشاهی و خلاصه 5، 6 نفر را دستگیر كردند و بردند تهران. دو ماهی در قزل قلعه بودند و بعد آنها را آزاد كردند. دستگیری‌شان به خاطر مخالفت با لوایح ششگانه رژیم شاهنشاهی بود.وقتی در سال 43 آنها را آزاد كردند، گفتند كه نباید از حوزه قضایی تهران خارج شوید. آقا به دیدار امام‌(ره) در قم رفتند و ایشان گفتند به حرف اینها گوش ندهید و بروید تبریز. در تبریز از آقا استقبال بسیار باشكوهی شد. از میدان راه‌آهن تا میدان شهرداری مملو از جمعیت بود. همان شب دوباره آمدند و به منزل ما حمله كردند و آقا را گرفتند. همه‌شان مست بودند.اخوی ورزشكار بود و یكی از مأموران را زد، طوری كه خورد به دیوار و افتاد و اسلحه كشید. بعد ریختند آقا را بدون عبا و قبا گرفتند و روی دوش گذاشتند و بردند. واكنش والده چه بود؟ایشان خیلی صبور بودند. پدر و مادرم دخترعمو، پسرعمو بودند. مادرم به بچه‌ها دلداری می‌دادند. پدربزرگ و مادربزرگ ما هم همین وضع را داشتند و در زمان رضاشاه، پدربزرگمان را یك ماه به مشهد تبعید كرده بودند و لذا مادر ما با این مسائل آشنا بودند. یادم هست آن شب كه آمدند آقا را بگیرند، والده با لنگه كفش زده بودند به سرگرد سلیمی كه بعداً رفته بود و شكایت كرده بود كه خانم این آقا ما را زده! شیرزنی بودند. در سال 43 وقتی آقا را می‌برند به اتاق تیمسار مهرداد- رئیس ساواك- او در اتاق نبوده. آقا مدتی با عصبانیت قدم می‌زنند. یك ربع نیم ساعت بعد، سرتیپ مهرداد كه می‌آید، آقا با عصبانیت یك مبل را با یك دست، بلند و به طرفش پرت می‌كنند. سرتیپ مهرداد می‌گفت: «من خیلی تعجب كردم كه روحانی به آن لاغری، چطور با یك دست، مبل را برداشت و پرت كرد به طرف من؟!» این همه شجاعت در اخوی و والده شما ریشه در چه داشت؟ما از طرف پدر سید حسنی و از طرف مادر سید حسینی هستیم. همه ما خیلی دیر عصبانی می‌شویم، ولی وقتی شدیم، حساب كار طرف را به دستش می‌دهیم! در خاندان ما درگیری با رؤسای شهربانی و نظمیه و حكومت سابقه طولانی دارد. در سال 43 وقتی مجدداً ابوی را دستگیر كردند،‌ دوباره كی ایشان را دیدید؟زندان كه ملاقات نمی‌دادند. این بار ایشان را به سلطنت‌آباد بردند. آقا قرار بود در تبریز عمل جراحی فتق بكنند. در زندان حالشان بد می‌شود و ایشان را به بیمارستان مهر می‌برند و حدود سه ماه در آنجا نگه می‌دارند. یك روحانی ساواكی را هم مأمور گذاشته بودند كه آقا تا این را فهمیدند، او را از بیمارستان پرت كردند بیرون. بعد از آن هم ایشان را به عراق تبعید كردند. آیا شما هم با ایشان به عراق رفتید؟خیر، من و مرحوم برادرم، سید محمود در تبریز ماندیم، اما اخوی بزرگ و كوچك با خانواده همراه ایشان رفتند. پدر تا 8 ماه در تبعید بودند. در این فاصله آقای یزدانی معمولاً به عراق رفت و آمد می‌كردند و خبر سلامتی خانواده را می‌آوردند. پس از بازگشت ایشان از عراق چه شد؟ایشان را دو سه ماهی در تهران نگه داشتند و بعد به تبریز آمدند. با وجود این تبعید، شیوه‌های مبارزاتی ایشان كوچك‌ترین تغییری نكرد. هنوز هم ممنوع‌المنبر بودند، ولی رویه‌شان مثل سابق و مثل همان زمانی بود كه با امام(ره) بیعت كردند، تازه شدیدتر هم شد. واكنش آیت‌الله قاضی به دستگیری امام (ره) در 15 خرداد چگونه بود؟مختصری یادم هست. آن موقع ارتباطات مثل حالا نبود. كسی اگر می‌خواست از تهران به شهرستان خبر بدهد، باید می‌رفت مخابرات و تلفن می‌زد و مردم می‌ترسیدند تلفن بزنند، ‌چون تلفن‌ها تحت كنترل بود. آن روز مردم در مسجد جامع جمع شدند، بعد آمدند منزل آقای مجتهدی و آنجا خبردار شدند كه در تهران درگیری هست و چندین هزار نفر كشته شده‌‌اند. اخبار ضد و نقیضی می‌رسید. ایشان در شب‌های چهارشنبه بعد از نماز در مسجد شعبان منبر می‌رفتند و خیلی آتشین صحبت می‌كردند و مردم در صحن مسجد و خیابان‌های اطراف جمع می‌شدند. ایشان سر منبر گفتند كه آیت‌الله خمینی را گرفته‌اند. چه شد كه شهید آیت‌الله قاضی دوباره به بافق تبعید شدند؟سال 47 یا 48 بود كه در نماز عید فطر درباره اسراییل صحبت می‌كنند و رئیس شهربانی وقت گزارش می‌دهد كه ایشان درباره اسراییل صحبت و به برخی از چهره‌های سیاسی مهم توهین كرده. تشكیل جلسه می‌دهند و آقا را تبعید می‌كنند. ایشان را در همان مسجد شعبان گرفتند. 6 ماه در بافق تبعید بودند و بعد آمدند به زنجان. 6 ماه هم در زنجان بودند. دو ماه در زنجان در منزل آقای میرحسینی بودند و بعد منزل گرفتند و چهار ماه هم آنجا بودند. در مدتی كه در بافق بودند شما همراهشان بودید؟خیر، كسی را نمی‌گذاشتند همراهشان برود، ولی یك بار من و اخوی به دیدنشان رفتیم. نزدیك غروب رسیدیم و یكسر رفتیم پیش آقا و شب را ماندیم. فردا ساعت 10 صبح بود كه متوجه شدند و ما را بردند پاسگاه. سرگردی بود اصفهانی. از ما بازجویی كرد كه چی آوردید؟ چی بردید؟ یادم هست كه پرسید شما از تبریز آمده‌اید. چه كسی شما را راهنمایی كرد كه آدرس را پیدا كنید؟ بافق آن موقع‌ها مثل شهر ارواح بود و كسی توی كوچه‌ها رفت‌وآمد نداشت. آقا گفته بودند شهرداری آنجا ساواك است. موقعی كه می‌خواستیم بیاییم پاسگاه، از جلوی شهرداری رد شده بودیم. وقتی در بازجویی از ما پرسیدند چه كسی شما را راهنمایی كرد، گفتیم جلوی شهرداری یك آقایی می‌خواست برود توی ساختمان، از او پرسیدیم. كلاه لبه‌دار هم سرش بود. آن روزها بین ژاندارمری و ساواك برخورد بود. او كه انگار از خدا می‌خواست گفت: «باید به مركز استان‌ گزارش بدهم» بعد هم به ما گفتند شب حق ندارید بروید پیش پدرتان. رفتیم مسافرخانه و صبح رفتیم پیش آقا، خداحافظی كردیم و برگشتیم. ایشان در آنجا به چه كاری مشغول بودند؟سفرنامه بافق را می‌نوشتند. در سفرنامه بافق، ایشان اشاره‌ای به دیدارشان با شاه كرده‌اند، در این مورد نكاتی را بفرمایید. سرهنگ مولوی، رئیس ساواك تهران ظاهراً آقا را به زور برده بود. ایشان هم در دیدار با او گفته بودند بهتر است سلطنت كنی نه حكومت. چه سالی از زنجان به تبریز برگشتند؟سال 48. تأسیس رسمی سازمان مجاهدین حول و حوش همین سال‌هاست. نظر آیت‌الله قاضی نسبت به آنها چه بود؟ آیا تأییدشان می‌كردند؟اصل تشكیلات كه به سال‌های 42 و 43 مربوط می‌شود. پدر آقای محمد حنیف‌نژاد تا همین اواخر كه فوت كردند، به جلسات روضه منزل ما می‌آمدند. آقا موافقتی با این سازمان نداشتند، ولی می‌گفتند تا انقلاب پیروز شود، باید مدارا كنیم. آن روزها من خودم از طرف آقا كارت صادر می‌كردم و اسلحه می‌دادم. اینها آمدند و به آنها اسلحه دادیم. موسی خیابانی سه سال با من همكلاس بود. منتها متاسفانه از سال 52 به این طرف راهش عوض شد. از سال 48 به بعد كه آیت‌الله قاضی در تبریز بودند، مشغله اصلی‌شان چه بود؟تدریس و نوشتن كتاب و تحقیق. برای نوشتن كتاب اربعین، 500 جلد كتاب را مطالعه كردند. آخرین چاپ آن را وزارت ارشاد تهران انجام داد. باقی كتاب‌های آقا را هم در دست اقدام داریم. ظاهراً ایشان به مطالعه خیلی علاقه داشتند. بله، یادم هست ایشان را كه به بافق تبعید كرده بودند، نامه‌ای برای من فرستادند و من معطل كه حالا آقا چه امر مهمی را با من در میان خواهند گذاشت! نامه را كه باز كردم دیدم نوشته‌اند به‌محض دریافت نامه می‌روی بازار تهران نزد آقای مرتضوی و این كتاب‌ها را تهیه می‌كنی و می‌فرستی!در بافق هر روز یك مأمور ژاندارمری می‌رفته كه دفتری را ببرد كه آقا امضا كنند. چند بار آقا به مأمور می‌گویند با كفش نیا توی اتاق، از پنجره هم نیا. ظاهراً پنجره همسطح اتاق بوده. مأمور گوش نمی‌دهد تا بالاخره یك روز آقا كتاب لغت المنجد را كه خیلی هم قطور است، بلند می‌كنندو توی سر مأمور می‌زنند كه مگر به تو نمی‌گویم با كفش نیا؟! از قیام 29 بهمن 56 تبریز و نقش آیت‌الله قاضی در آن خاطراتی را نقل كنید. در چهلم شهدای قم، علمای تبریز هم اعلامیه‌ای داده بودند. یادم هست كه مرحوم آقا می‌گفتند همه علما باید این اعلامیه را امضا كنند. اعلامیه‌هایی كه در تبریز داده می‌شد، معمولاً آقا و مرحوم آقای انگچی امضا می‌كردند، ولی آن روزها برای اینكه اختلاف نیفتد و از طرفی زمزمه انقلاب هم می‌آمد، آقا می‌گفتند باید همه علما امضا كنند. اعلامیه را بردیم و همه علما امضا كردند كه در روز شنبه 29 بهمن برای چهلم شهدای قم، مراسمی در مسجد قزللی تشكیل می‌شود.حدود 100، 150 نفر آدم دور و بر آقا بودند كه مورد اعتمادشان بودند. اینها گفتند این بهترین موقعیت برای ضربه زدن به رژیم شاه است. آقا در همه جا كسانی را داشتند. آنهایی كه در استانداری بودند، هر روز به آقا اطلاع می‌دادند كه سپهبد آزموده، استاندار آنجا، همیشه مست است. ساواك هم دل خوشی از او نداشت و این بهترین موقعیت برای ضربه زدن به او هم بود. بازاری‌ها، به‌خصوص صنف كفاش‌ها، هر كدام یك كپسول كوچك گاز توی جیبشان داشتند و گفتند آقا! فردا ان‌شاءالله یك كارهایی می‌كنیم! اینها گروه‌بندی شده بودند كه هر گروه در محلی مستقر شوند. برنامه‌ریزی به‌قدری دقیق بود كه كل تبریز در عرض 2 ساعت سقوط كرد. جلوی مسجد قزللی درگیری شد و محمد تجلی شهید شد، مردم شهید را روی دوششان گرفتند و تا سر بازار آوردند. هر دقیقه یك بار یك جا منفجر شد. عصر همان روز ساعت 3 دیدم در را محكم می‌زنند. رفتم در را باز كردم و دیدم ارتشی‌ها هستند. از ساواك خبری نبود. به آقا گفتند باید برویم. آقا فكر می‌كردند قرار است ایشان را بازداشت كنند. آنها گفتند باید برویم مسجد قزللی. آقا گفتند حالا چه وقت مسجد قزللی است؟ صبح ساعت 8 باید می‌رفتم. برای چه باید برویم؟ گفتند دستور است، باید برویم. در هرحال آقا را با جیپ‌‌های ارتشی بردند و من و اخوی هم با ماشین خودمان دنبالشان رفتیم مسجد قزللی. در مسجد بسته بود. خادم منزل ما گفت: «حاج محمد آقا سرایدار اینجاست و منزلش هم باغمیشه است». گفتند: «بروید او را بیاورید». من با دو نفر دژبان رفتیم و حاج محمد را آوردیم. آمد و گفت: «صبح آمدم در مسجد را باز كنم، سرگرد حق‌شناس نگذاشت. الان باز كنم، كسی نمی‌آید. » آنها بی‌سیم زدند و از آن طرف به آنها گفتند كه مراسم صبح بوده! آقا را اشتباه آورده‌اید. ساعت 3 كه كسی نمی‌آید. در شهر درگیری است. در هرحال ما را برگرداندند به خانه. البته آن شب مردم در مسجد شعبان شام غریبان راه انداختند. پس از 29 بهمن، نقش آیت‌الله قاضی در رهبری مبارزان به چه شكل بود؟آقا خیلی خوشحال بودند كه اولین ضربه را تبریز زده، منتهی فعالیت‌هایشان مخفی‌تر و زیرزمینی‌تر شد، چون كنترل ساواك شدید شده بود. چهلم‌های مختلف تبریز و اصفهان و یزد و بقیه شهرها كه پشت سر هم اتفاق افتاد، رژیم را سردرگم كرد. از روزهای منتهی به پیروزی انقلاب خاطراتی را نقل كنید. افسران نیروی هوایی قبل از انقلاب هم با آقا همكاری داشتند. یكی از افسران آمد و گفت: «آقا! در فلان ساعت، هواپیمای امام از بالای تبریز عبور می‌كند. اگر مایلید مطلبی، چیزی بنویسید كه به صورت تلگراف بفرستیم.» آقا متنی را خطاب به امام نوشتند كه تبریز تشریف بیاورید و مخابره كردند. از ملاقات آیت‌الله قاضی با امام در آن روزها چه خاطره‌ای دارید؟13 یا 14 بهمن 57 بود كه همراه آقا به مدرسه رفاه رفتم. آقا گفتند شما بیرون منتظر بمان، جلسه هست، من می‌آیم. ما تشنه و گرسنه چند ساعتی منتظر ماندیم. بعد رفتیم منزل آقای قهداری كه سر سفره منتظر ما نشسته بود. آقا گفتند انقلاب ان‌شاءالله پیروز می‌شود. نظر آقای مطهری این است كه روحانیت در امور اجرایی دخالت نكند و در حد ولی فقیه و مرجعیت بماند و نقش هدایت‌كننده و اصلاح‌كننده را داشته باشد. ماجرای امام جمعه شدن آیت‌الله قاضی به چه شكلی بود؟تقریباً دو ماه بعد از انقلاب بود كه چند نفر رفته بودند قم كه به امام بگویند شما یك نفر روحانی را به تبریز بفرستید كه با ‌آقای قاضی همكاری كند، چون ایشان نماینده شما هستند و آقای شریعتمدار نماینده ندارد. ایشان بیاید كه هم به آقای قاضی كمك كند، هم اختلاف نباشد و با این جور حرف‌های ظاهرالصلاح، غرض اصلی خود را پوشاندند. امام گفتند: «آقای مدنی خوب است. هم آذری زبان است، هم قبلاً در تبریز بوده. ایشان برود». آقا به احترام اینكه آقای مدنی مهمان هستند، نماز جمعه قبل از روز قدس را به‌ آقای مدنی اقتدا كردند. این خبر را كه به امام دادند، ایشان فرمودند: «نماز را آقای قاضی بخوانند. آقای مدنی مهمان است، یك روز هست، یك روز نیست». ایشان املاك بسیار زیادی هم داشتند و بسیاری از آنها را در راه مستمندان خرج كردند و ظاهرا هیأتی را هم تشكیل داده بودند كه در آن گروه‌های خاصی بودند و برای رسیدگی به فقرا شیوه خاصی هم داشتند. در این مورد هم توضیحاتی بفرمایید. «هیأت مستمندان تبریز» الان هم هست. آقا افراد خاطرجمع و قابل اعتماد را جمع كردند كه برای تحقیق بروند و می‌گفتند هر كسی را نباید برای این كار فرستاد و تحقیقاتشان باید مخفی باشد كه آبروی مردم نرود. یادم هست با كمك خیرین برای حدود 200 نفر خانه خریدند. آن روزها منزل ارزان بود. در ساخت مساجد و جاهای دیگر هم كمك می‌كردند. از مراجعات مردمی به ایشان خاطره‌ای در ذهنتان است؟ساعت 10 تا 12 صبح و بعد از تدریس و عصرها از ساعت 4 و 5 تا 7 و 8 شب مردم می‌آمدند و مسائل و مشكلاتشان را با آقا مطرح می‌كردند. مسجد هم كه سرجای خودش بود. ایشان چند نفر شاگرد داشتند؟ده، پانزده نفری می‌شدند. آقا در منزل درس می‌دادند. اغلب می‌رفتند تهران. آقا خیلی ناراحت می‌شدند و می‌گفتند تبریز احتیاج دارد. یادم هست یكی از اعیاد فطر بود و آقا عده‌ای از بازاری‌های اصیل را جمع كرده بودند مسجد و به آنها گفتند همه كه رفتند شما بمانید من كارتان دارم. آقای حاج مصطفایی مداح است. می‌گفت: من كثیرالبچه بودم، گفتم آقا الان می‌خواهد چه بگوید. آقا گفتند شماها بچه‌هایتان را می‌فرستید دكتر و مهندس شوند. بعضی‌ها را هم می‌فرستید خارج. یكی را بگذارید روحانی شود، درس حوزه بخواند.حالا متوجه نمی‌شوید، ولی بعد از 20، 30 سال خواهید دید كه چقدر در این زمینه كمبود داریم و گرفتار می‌شویم. از آن موقع چند نفری آمدند و درس خواندند. از شاگردان شاخص ایشان آقای آقا صفی‌، آقای آقازاده و آقای جلیلی بودند. رابطه آیت‌الله قاضی با برخی مسؤولان اعزامی از مركز از جمله آقای موسوی تبریزی چطور بود؟خوب بودند، منتهی در جریان انقلاب و یكی، دو هفته قبل از شهادت آقا، ایشان شروع كرده بود به اعدام افسران شهربانی. آقا ایشان را خواستند به منزل. دو، سه نفر بودند، من هم بودم. گفتند: «آقای موسوی! شما اینها را اعدام می‌كنید، به ازای هر نفر 20 خانواده به انقلاب بدبین می‌شوند. با رحم و شفقت اسلامی برخورد كنید. یقین كه نیست كه حتماً اینها آدم كشته‌اند یا نه. اینها مأمور شهربانی بوده‌اند و اغلب چاره‌ای نداشته‌اند. با خشونت رفتار نكنید. خوب نیست. زندانشان كنید. » در مورد ارتشی‌‌ها خیلی سفارش كردند و در تبریز فقط یك استوار ارتش اعدام شد. بعد از شهادت آقا اوضاع ناجور شد. ظاهــراً بعد از انقلاب، آیت‌الله قاضی را چند بار به ترور تهدید كرده بودند. واكنش ایشان به این مسأله چه بود؟آقا می‌گفتند ما برای شهادت آماده‌ایم. زیاد به این مسأله اهمیت نمی‌دادند. از نماز عید قربان و روز ترور خاطره‌ای در ذهنتان است؟بله، نماز عید قربان خوانده شد، بعد چند كیلومتری راهپیمایی شد. آقا خسته بودند و گفتند نماز شب نمی‌روم و خسته هستم. روز جمعه بود و محافظین آقا یكی رفت منزل، یكی رفت استراحت كند. نزدیكی‌های غروب زنگ زدند كه آقا ما منتظریم. آقا ناراحت شدند و رفتند. گروه فرقان هم دو، سه هفته‌ای مراقب بودند كه ببینند آقا كی تنها می‌آیند كه همان شب مسأله ترور پیش آمد. خبر شهادت ایشان چگونه به شما رسید؟ما در كمیته مركزی بودیم. تلفن زدند. رفتیم بیمارستان سینا، شیر و خورشید سابق. جراحی كه آقا را عمل كرده بود، گفت كه گلوله اول به مغز ایشان خورده، معالجات مؤثر واقع نشد. آیت‌الله قاضی طباطبایی اولین شهید محراب بودند و شهادت ایشان در كشور واكنش گسترده‌ای داشت. در تبریز چطور بود؟از میدان شهرداری تا راه‌آهن مردم جمع شده بودند. آقای مدنی دیر رسیدند، گفتیم مردم معطل نشوند و مرحوم دینوری نماز خواندند. بعد هم جنازه روی دوش مردم تا مسجد مقبره آورده شد. قاتل ایشان چگونه دستگیر شد؟در مشهد در یك هتل دستگیر شد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار