کد خبر: 104490
تاریخ انتشار: ۲۸ مهر ۱۳۸۸ - ۱۸:۱۸
سرلشگر پاسدار شهید حسن شفع زاده به روایت سرلشگر پاسدار شهید نور علی شوشتری

1-روایت اول


خوشتر آن باشد که سرّ دلبران گفته آید در حدیث شاهدان

عملیات کربلای 10 که انجام شد برادر محتاج فرماندهی قرارگاه را بر عهده داشت، من هم جانشین او بودم. چون پیشرویهایی در منطقه حاصل شده بود، قرارگاه جابجایی داشت. دو قرارگاه داشتیم، یک قرارگاه تاکتیکی بنام شهید داوود آبادی که روی یال زده بودیم و قرارگاه اصلی هم در پایین ارتفاعات بود. برای رسیدن به آنجا باید از پل سیدالشّهداء عبور می کردیم. برای تلفن زدن، به قرارگاه اصلی برگشتم، چون در قرارگاه شهید داوود آبادی هنوز از تلفنهای راه دور خبری نبود.
می خواستم سئوالی از برادران بپرسم. تازه رسیده بودم آنجا که شفیع زاده هم آمد. بعد از سلام و احوالپرسی پرسید : « اینجا کسی هست؟ »
« نه، همه تو قرارگاه شهید داوود آبادی هستند. »
« باید بروم آنجا. »
« صبر کنید تلفن بزنم بعد با هم برویم. »
« نه، برادر محتاج خواسته سریع بروم پیش آنها. »
« بگذارید یک تلفن به برادر محتاج بزنم و دوتایی برویم. »
سکوت کرد. هرچه اصرار کردم داخل سنگر نیامد. در آستانه در ایستاد و به سنگر تکیه داد. لبخندی زد و گفت : « به برادر محتاج قول دادم اما چون شما هستید اشکالی ندارد قدری منتظر می مانم. » دانستم که او برای اینکه به قول خود وفا کند سخت به خود فشار می آورد. وقتی به چهره اش خیره شدم دیدم حالت کسی را دارد که دیر کرده ومیخواهد شتابان برود.
« من ماشین ندارم. صبرکن مرا هم ببر. »
من تلفنی صحبت می کردم و شفیع زاده همچنان کنار در ایستاده بود که آقای بهشتی وارد شد. با ماشین آمده بود.
شفیع زاده که معلوم بود برای رفتن خیلی عجله دارد با دیدن او فکری کرد و گفت: « خوب حالا که آقای بهشتی آمد شما با او بیا، من رفتم. آنجا منتظرم هستند. »
چون یقین داشتم که اگر بیشتر معطّلش کنم معذّب می شود، دیگر اصرار نکردم.
« هر جور میل شماست. »
راه افتاد و رفت. وقتی مکالمة من تمام شد، ما هم بی درنگ پشت سر او راه افتادیم. منطقه ناآرام بود. گلوله های توپ اطراف ما روی زمین می ریخت. شفیع زاده مستقیم به جلو رفته بود. شاید برای سرکشی به سراغ یکی از گروههای توپخانه رفته بود.
به این علت ما از او جلو افتادیم و رسیدیم به نزدیکی قرارگاه شهید داوود آبادی. پشت سر آن محل، چشمه آبی بود. آنجا زمین مسطحی بود و یک سه راهی ایجاد شده بود؛ یک راه می رفت به سوی قرارگاه شهید داوود آبادی و یک راه به سمت خطوط پدافندی؛ چند بار هلی کوپتر حامل فرماندهان در آن محل فرود آمده بود.
دشمن آنجا را شناسایی کرده بود و از ارتفاعات آسوس، گوجار و شیخ محمد به آنجا دید داشت. گاهی وقتها که سر و کلة خصم در گولان پیدا می شد آن محل در تیررسشان قرار می گرفت.
رسیده بودیم به جاده ای که تازه کشیده بودند. جاده بعضی جاها پیچ می خورد و پهن تر می شد. آتش دشمن سنگین بود. خطاب به برادر بهشتی گفتم: « نگه دار. »
وقتی توقف کردیم، باران گلوله توپ عراقیها بود که بر سر ما می بارید. ایستادیم و منتظر ماندیم تا منطقه کمی آرام شود بعد برویم، در همین حال و وضع شفیع زاده رسید. وقتی چشمم به او افتاد گفتم: « کجا بودید؟ »
« کاری این دور و برها داشتم. شما چرا اینجا توقف کرده اید؟ »
« آتش دشمن زیاده. شما هم بهتر است کمی صبر کنید ممکن است خدای ناکرده اتفاق غیر مترقّبه ای بیفتد. »
با لحنی که از تصمیم جدّی او حکایت می کرد گفت: « به آقای محتاج قول داده ام، باید بروم. »
پس از لحظه ای مکث افزود: « توپچی که از گلوله توپ نمی ترسد. » و بعد خندید و گفت: « نباید روحیة خود را باخته و ضعف به دل خود راه دهیم. »
تصمیمش را گرفته بود. به صفای باطنش رشک بردم. معلوم بود که هراسی از کشته شدن در راه خدا ندارد.
درآن وضعیت او رفت. فقط به این علت که به آقای محتاج قول داده بود و ما از جا نجنبیدیم. او برای اجابت از دعوت و اطاعت از دستور فرماندهی با وجود همة خطرها بی تأمل راه افتاد و رفت. آنقدر به صدای اتومبیلش گوش دادیم و با چشم او را بدرقه کردیم که از دید ما خارج شد. در تمام مدتی که آنجا توقف کرده بودیم فکرم پیش شفیع زاده بود و قلبم لحظه ای آرام نمی گرفت. نگرانی و دلواپسی بی تابم می کرد.
وقتی به قرارگاه رسیدیم از بچه ها پرسیدیم: « شفیع زاده اینجا هستند؟ »
گفتند: « نه. »
تعجب کردیم. یکی از بچه ها گفت: « احتمالاً برای سرکشی رفته به توپخانة 25 کربلا. »
برادر محتاج که در فکر فرو رفته بود، گفت: « چون من به او گفتم توپخانه ها با مشکلاتی مواجه هستند حتماً رفته برای رفع مشکلات. »
دم به دم احساس نگرانی می کردیم. توی دلمان می گفتیم: « الان می آید، یک ساعت دیگر می آید. »
و مشتاقانه انتظار می کشیدیم.
ساعت یک بعد از نصف شب بود که آمدند و به قرارگاه خبر دادند که یک نفر در اورژانس به هوش آمده و می گوید: « برادر شفیع زاده شهید شده »، من که سخت مضطرب بودم و قلبم از شدت اندوه می لرزید و هیچ به ذهنم خطور نمی کرد که او شهید شده باشد باور نکردم و گفتم: « حتماً اشتباه
می کنند، خودم دیدم که آمد این طرف دژبانی، اگرهم شهید شده باشد باید بدانیم کجا شهید
شده اند.»
کسی را فرستادیم سراغ آن برادر زخمی. او هم آمد و گفت: « که بله، برادر شفیع زاده به فوز شهادت نائل آمده اند. »
متأسفانه نرسیده به قرارگاه شهید داوود آبادی گلولة توپی روی قسمت جلو ماشین، دقیقاً زیر پای شفیع زاده اصابت کرده بود.
یا حسین مظلوم ...
هجان سراپایم را فرا گرفت. تبسّم و سخنان او را موقع خداحافظی در نظر آوردم:‌ « توپچی که از گلولة توپ نمی ترسد. » با یادآوری آن صحنه بغض گلویم را گرفت و بی اختیار اشک چشمانم را پر کرد.



2-روایت دوم


خوشا آنانکه جانان می شناسند طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتند و گفتیم از شهیدان شهیدان را شهیدان می شناسند
یک روز شفیع زاده گفت: « برادر شوشتری! می خواهم بروم جلو و از نزدیک سری به دیده بان ها بزنم. »
گفتم: « هر طور میل شماست. »
راه افتاد و رفت.
آن موقع در کارخانه نمک بودیم. در زمینی مسطح، بی هیچ برآمدگی. بعضی جاهایش هم باتلاقی بود. گلوله که می آمد زیاد معلوم نمی شد که به کجا می خورد. گلوله های توپ وقتی توی باتلاق فرو می رفت، تنها صدای ضعیفی به گوش می رسید.
دیده بانی، در آن محل خیلی مشکل بود. دیده بانی که در آن منطقه بود برای این که گلوله های نزدیک را کنترل کند به نوک خط رفته بود.
... شفیع زاده وقتی رفته بود سراغ دیده بان ها و اشکالات دیده بانی را به آنها گوشزد کرده بود، دیده بان ها، که او را نمی شناختند، درآمده بودند که: « شما را کی فرستاده؟ » بعد بی سیم زده بودند به فرماندة لشکرشان که کسی آمده اینجا و دارد از کار ما ایراد می گیرد. می گوید از قرارگاه آمده، از پیش شما.
برادر جعفری با من تماس گرفت که: « این کیه که تو فرستادی آن جا؟ »
من که پیش خود فکر می کردم شفیع زاده سری به توپخانه و خط می زند و برمی گردد و در نهایت هم می رود نزد فرمانده لشگر. گفتم: « من کسی را نفرستادم. »
راستش من فکر نمی کردم که شفیع زاده یک وقت برود سراغ دیده بانهای خط.
برادر جعفری که در این مورد خیلی حسّاس بود دوباره پرسید: « کیه این؟! »
گفتم: « من چه می دانم! »
گفت: « الان من چند نفر را می فرستم سراغ دیده بان. »
شفیع زاده وقتی از دور آنهایی را که به طراف او می رفتند دیده بود و از طرفی هم احساس کرده بود که دیده بان به خاطر این مسأله می خواهد دست از کار بکشد و برگردد عقب و برگشتن ازآن دیدگاه هم قدری سخت بود، رو کرده بود به دیده بان و گفته بود: « من فرکانس قرارگاه را می دهم، تو صحبت کن. اگر ما را تأیید کردند که هیچ و گرنه حرف، حرف شماست. »
دیده بان که اول سرسختی نشان می داد، برخوردش ملایمتر شده بود و آخر سر راضی شده بود که با ما تماس بگیرد. فرکانس ما را بسته بود و آمده بود روی خط و گوشی بی سیم را داده بود دست
شفیع زاده. وقتی گوشی را برداشتم از صدایش شناختم. خود شفیع زاده بود.
« شوشتری! من هستم. آمدم این جا. اما این برادران فکر می کنند غریبه ام. » ...
توی دلم گفتم: « چطور توانسته به آن جا برود؟‌ »
وقتی برگشت پیش من هنوز هم برای من باور کردنی نبود که او بتواند خودش را تا آن محل برساند و زود برگردد.
« خسته نباشی. »
« سلامت باشی. »
برادر شفیع زاده لحظه ای مکث کرد و بعد از من پرسید: « ببینم چیزی در بساط دارید که این دیده بان عزیزمان را تشویق کنیم؟ »
« شاید یکی دو تا نیم سکه بهار آزادی داشته باشم. »
« می دانید من رفتم آنجا. هر چند که آن محل، جای خیلی حسّاس و خوبی برای دیده بانی است؛ اما جای خطرناکی است. هیچ کس در آن حول و حوش نیست. کسی که تک و تنها بلند شده و رفته آنجا مستقر شده و مشغول هدایت آتش است باید تشویق بشود. »
بعد شفیع زاده نشست و نامه ای به آن دیده بان نوشت به این مضمون که من آمدم آنجا برای بازدید، چون عملکرد شما خوب بود این هدیه ناقابل به شما تقدیم می شود.
نامه را ارسال کرد به فرمانده لشکر آن دیده بان، تا از این طریق به دست او برسد.
دیده بان وقتی باخبر شده بود که مورد تشویق فرمانده توپخانه سپاه قرار گرفته، خیلی خوشحال
شده بود.


عراقیها پاتک کردند. لشکر 17 علی بن ابیطالب (ع) را دور زدند. خط لشکر 17 خط حسّاسی بود. ما نیرو کم داشتیم و آنها قدم به قدم می آمدند جلو.
شفیع زاده نشست پشت بی سیم برای هدایت و تنظیم آتش روی سر عراقیهای گستاخی که جلو
می آمدند.
در آن میان یک گروهان از نیروهای برادر اسدی هم که تازه از شیراز اعزام شده و حتّی فرصت پیدا نکرده بودند لباس عوض کنند، سر رسیدند. ما به تک تک آن برادران اسلحه دادیم و آنها را بردیم توی خط مقدم نبرد. با اینکه نیروی منظمی نداشتیم ولی در برابر عراقیها موضع گرفتیم.
عراقیها که بی پروا جلو می آمدند یکدفعه غافلگیر شدند.
شفیع زاده با بکارگیری طرح قدرتمندانة آتش، جلو حرکت عراقیها را گرفت.
یکباره گلوله های توپ بر سر عراقیها باریدن گرفت. آنها که هوا را پس دیدند زبونانه پا به فرار گذاشتند. ما توانستیم حداقل سیصد اسیر از آنها بگیریم و عده ای را هم به هلاکت برسانیم.
وقتی دشمن عقب نشست اجساد عراقیها را دیدم که همان طور ریخته شده بود توی حوضچه های کارخانه نمک.
در این مدت آن دیده بان سنگرش را ترک نکرده بود. و در سه چهار ساعتی که درگیری ادامه داشت او مأموریت خود را بخوبی انجام داده بود.


با تشکر ازمرکز فرهنگی شهید شفیع زاده ـ تبریز
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار