کد خبر: 104442
تاریخ انتشار: ۳۰ مهر ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
خیلی خسته بود. این پرونده آخری،‌ ماه‌ها وقتش را گرفت. پرونده مربوط به مرد دیوانه‌ای بود که هفت زن و دختر جوان را قربانی وسوسه‌های شیطانی خود کرده و سپس آنها را کشته بود. در آخر هم مأموران پیش از آنکه موفق به دستگیری وی شوند جنازه‌اش را در خانه‌ای در تگزاس پیدا کردند.
«کیمبرلی» جانی دیوانه‌ای بود که در چتروم،‌ خود را هنرپیشه معروف هالیوود معرفی می‌کرد و پس از آنکه به زنان و دختران جویای نام وعده بازی در یک فیلم مطرح را می داد آنان را به دخمه خود می‌کشاند و آزار و اذیت می‌کرد.
جانی هوسران پس از آنکه به نیت پلید خود می رسید قربانیان خود را با طناب آویزان کرده و آنقدر شکنجه می داد تا می‌مردند. او سپس جنازه‌ها را در نقاط مختلف شهر رها می‌کرد. با توجه به اینکه همه زنان به یک شیوه کشته شده بودند افسر جوان مطمئن شد که قاتل همه آنان یک نفر است. با کشف یک جنازه به دار آویخته شده در خانه‌ای مخروبه در تگزاس این پرونده بسته شد. مرد شیطان صفت خود را دار زده و برای همیشه به زندگی ننگینش پایان داده بود.
این هفتمین پرونده کاری «جاناتان نوسال» افسر پلیس 34 ساله بود که سرانجام با خودکشی قاتل زنجیره‌ای بسته شد. او به همسرش قول داده بود پس از به سرانجام رساندن این پرونده او را برای ماه عسل به استرالیا ببرد برای همین از اداره به «لورا» زنگ زد:
- سلام لورا می خواستم بگم چمدونتو ببند بالاخره بعد از شش ماه می‌تونیم به ماه عسل بریم.
- واقعا جاناتان؟ اوه ممنونم عزیزم! نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواست هر چه زودتر به این سفر بریم
لورا پس از قطع تلفن به اتاق رفت و تمام وسایل لازم را جمع کرد عروس 29 ساله با شوق تمام وسایل سفر را آماده می کرد ؛ حوله، ‌ لباس، ‌مسواک و...
بالاخره پس از سه ساعت و نیم چمدان بسته شد و زن جوان منتظر آمدن همسرش شد.
افسر جوان سر درد شدیدی گرفته بود. پرونده «کیمبرلی» خیلی به او فشار آورده بود سعی کرد به درد فکر نکند تا خودش خوب شود. به صندلی لم داد. پاهایش را روی میز گذاشت و به فکر فرو رفت؛ سفر یک هفته‌ای به سیدنی! خدایا چقدر لذت بخش بود شنا در دریا و...
اما سردرد لعنتی دست بردار نبود بنابراین به اتاق همکارش رفت: ‌
- فرانک! قرص مسکن داری؟
- آره، اما برای چی میخوای؟
- هیچی، این سردرد لعنتی دست از سرم برنمی داره
فرانک از جایش بلند شد و به طرف جاناتان رفت: ‌ میگم این سردرد تو مال فشار عصبیه، بهتره به جای خوردن قرص به یه کافه تریا بریم و کمی به خودمون برسیم. اینجوری برای روحیت هم خوبه؟
افسر جوان که سردرد حسابی کلافه‌اش کرده بود گفت: ‌اما لورا منتظرمه، باید زودتر برم خونه.
«باشه اما با این وضع که نمی‌تونی بری، اول می‌ریم کافه تریا بعد که حالت بهتر شد می‌ری خونه» این را فرانک به همکارش گفت.
جاناتان بالاخره قبول کرد و دو همکار به کافه تریایی در نزدیکی اداره رفتند. آن دو ناهارشان را صرف و حسابی در خوردن مشروب زیاده روی کردند. ‌
- جاناتان حالت خوب نیست اصلا تعادل نداری بذار باهات بیام.
- نه فرانک حالم خوبه فقط یه کم خیابونارو تار می بینم.
- باشه پس مراقب خودت باش سپس فرانک از مرد جوان خداحافظی کرد و رفت.
جاناتان سرش گیج می‌رفت، سعی کرد تعادلش را حفظ کند.آرام به سمت خانه رفت.
***

«آنی» خسته از کار روزانه به خانه برگشت. از پله‌های آپارتمان بالا رفت و همین که خواست کلید را بچرخاند متوجه شد در خانه باز است. با خود فکر کرد: حتما باز جودی کوچولو یادش رفته آن را ببندد. آهسته وارد شد و دخترش را صدا کرد:
‌جودی! جودی
جوابی نشنید. با این تصور که حتماً دخترش برای بازی با بچه همسایه به خانه آنها رفته و در را باز گذاشته وارد اتاق خواب شد. خیلی عجیب بود شوهرش در خانه چه کار می‌کرد. «برنارد» هفته گذشته برای مأموریت کاری به انگلستان رفته بود اما بی‌خبر برگشته در تخت خود خوابیده و ملافه را هم روی سرش کشیده بود.
آنی که از بازگشت ناگهانی شوهرش جا خورده بود با دلخوری بالای سرش رفت: ‌ «برنارد» مگه قرار نبود قبل از اومدنت با من تماس بگیری تا با جودی به استقبالت بیایم؟ ما برای تولدت برنامه‌ریزی کرده بودیم. جودی می خواست تو فرودگاه غافلگیرت کنه، حالا تمام نقشه‌های دختر کوچولوم به هم خورده.
زن جوان وقتی دید شوهرش ملافه را روی سرش کشیده و جوابی نمی‌دهد عصبانی شد و آن را از روی سرش کشید آنی از آنچه که می‌دید وحشت کرده بود؛ به جای برنارد یک مرد غریبه در تختش دراز کشیده و خوابیده بود. ‌آنی به‌فا‌فصله با پلیس تماس گرفت: ‌الو؟ آقا یه مرد غریبه تو اتاق خوابمه. زودتر بیاین.
فرانک به همراه چند مأمور به آدرس مورد نظر در خیابان کینگ رفتند، آنی با دیدن پلیس جلو آمد: ‌ جناب کمیسر اون مرد هنوز تو اتاقم خوابیده عجله کنید می‌ترسم بیدار شه و با دیدن شما فرار کنه.
فرانک از پله‌ها بالا رفت و وارد اتاق خواب شد به آرامی بالای سر مرد ناشناس رفت و ملافه را کنار زد آنچه را که می‌دید باور نمی‌کرد آن مرد غربیه کسی نبود جز «جاناتان نوسال»
افسر پلیس که با فریاد فرانک بیدار شده بود با تعجب به اطراف نگاه کرد خودش هم نمی‌دانست در آن خانه چه کار می‌کرد.
جاناتان به جرم ورود غیر قانونی به خانه یک شهروند دستگیر شد و تحت بازجویی قرار گرفت.
در ادامه تحقیق‌ها مشخص شد او در آن روز که به همراه فرانک به کافه تریا رفته زیاده روی کرده و مست شده بود. وقتی که جلوی خانه آنی رسیده با تصور اینکه خانه خودش است وارد شده و از خستگی روی تخت خوابش برد.
با کشف این موضوع جاناتان به جرم ورود غیر قانونی به خانه یک شهروند به پرداخت جریمه نقدی محکوم شد و سفر ماه عسل آنها باز هم به تعویق افتاد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار