کد خبر: 103874
تاریخ انتشار: ۲۸ مهر ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
پاییز از راه رسیده بود و برگ‌های زرد و نارنجی درختان چهره شهر لندن را عوض کرده بود. نیل خسته از کار روزانه به خانه آمد و روی کاناپه دراز کشید، ناگهان صدای زنگ تلفن به صدا در آمد: الو، الو بفرمایید. چرا حرف نمی‌زنی؟
بوق، بوق، بوق و تلفن قطع شد.
خیلی وقت بود که به تلفن‌های همسرش مشکوک شده بود. بارها می‌خواست با او حرف بزند اما با خودش فکر می‌کرد شاید اشتباه کرده، چطور ممکن است با وجود دو بچه پای کس دیگری در میان باشد؟ در همین فکر بود که صدای زنگ تلفن دوباره به صدا درآمد. و این بار همسرش به سمت گوشی رفت و با شخص پشت خط شروع به گفت‌و‌گو کرد.
***
- من دیگه نمی‌تونم به این وضع ادامه بدم می‌خوام ازت جدا شم.
- کدوم وضع؟ ما که با هم مشکلی نداریم کتی.
- تو با من مشکل نداری اما من با تو دارم. من می‌خوام از این خونه برم برای همیشه.
- پس بچه‌ها چی؟ یعنی اونا برات مهم نیستن؟
- دیگه هیچی برام مهم نیست؟
«... نیل ایلربک» رئیس یکی از بانک‌های لندن بود. او و همسرش کتی 17 سال پیش ازدواج کردند و ثمره این ازدواج دو فرزند به نام‌های مارتین و سوزان بود. آنها روزهای خوب و خوشی داشتند. نیل به خاطر علاقه زیاد پسرش به ورزش تنیس مربی خصوصی برایش استخدام کرده بود و سوزان نیز خود را برای کسب نمره بالا و حضور در یک مدرسه نمونه آماده می‌کرد. اما مدتی بود که تماس‌های مشکوک تلفنی با کتی زندگی را به کام آنها تلخ کرده بود. شک نیل درباره تلفن‌های همسرش وقتی به یقین تبدیل شد که او تقاضای طلاق کرد. نیل هرچه فکر کرد نتوانست راه‌حل مناسبی برای این مشکل پیدا کند.
عصر یک روز کتی به همراه سوزان برای خرید از خانه خارج شدند اما وقتی برگشتند نیل را دیدند که در حال ور رفتن با سیم تلفن بود: ببینم مگه تو سر کار نرفتی؟
این سؤال را کتی از نیل پرسید.
نیل که با دیدن آنها دستپاچه شده بود گفت: چرا رفته بودم، اما یه چیزی جا گذاشته بودم برگشتم تا برش دارم. سپس از کتی و سوزان خداحافظی کرد و رفت.

سه ماه بعد
سوزان مدتی بود که خواب و خوراک نداشت. نگران امتحان ورودی مدرسه نمونه بود. تمام تلاشش را کرده بود تا در آزمون ورودی بهترین مدرسه شهر قبول شود. او صبح زود از خواب بیدار شد، لباس‌هایش را پوشید و هول‌هولی صبحانه‌اش را خورد: «مامان، بابا! زود باشید دیر می‌شه. الان امتحانم شروع می‌شه». ‌
کتی و نیل، سوزان را تا جلوی مدرسه همراهی کردند و پشت در منتظر ماندند تا دخترشان امتحانش را بدهد و بازگردد.
- می‌ترسم امتحانشو خوب نده و قبول نشه.
- کتی! می‌تونم خواهش کنم اینقدر بدبین نباشی؟
- می‌گم اگه سوزان تو امتحان قبول نشد به برایتون بریم. من مطمئنم تو امتحان ورودی مدرسه اونجا حتما قبول میشه.
صحبت نیل و سوزان بر سر رفتن او به مدرسه نمونه به مشاجره کشیده شد تا اینکه...
***
لاری پشت میزش نشسته بود و صفحه حوادث روزنامه را ورق می‌زد که ناگهان ریدی وارد شد.
- قربان مردی به نام «نیل ایلربک» با ما تماس گرفت و گفت که همسرش را کشته‌اند.
کارآگاه میانسال بلافاصله به ساختمان مورد نظر در یکی از خیابان‌های لندن در شمال این شهر رفتند. خودروهای پلیس در جلوی ساختمان به چشم می‌خوردند و به دقت رفت و آمدها را کنترل می‌کردند. لاری وارد خانه شد. ریدی جلو آمد و گزارش نماینده پزشکی قانونی را برای مافوقش خواند: قربان بر اساس نظر پزشکی قانونی، جای دست‌های قاتل روی گردن زن بیچاره نشان می‌دهد او را خفه کرده‌اند.
لاری سپس به سمت نیل که در گوشه‌ای نشسته و به شدت می‌گریست رفت:
- کارآگاه لاری هستم از دایره جنایی، شما همسر این خانوم بودید؟
- بله.
- خب میشه برای ما تعریف کنید چطور همسرتون رو کشتند؟ شما قاتل رو دیدید؟
نیل در حالی که سعی می‌کرد اشکش را پنهان کند گفت: من و همسرم، سوزان را تا مدرسه رسوندیم تا امتحان ورودیشو بده، تو فاصله‌ای که منتظر آمدن سوزان بودیم دعوامون شد. اون هم قهر کرد و به خونه رفت. من هم بعد از پایان امتحان دخترم همراه اون به خونه برگشتم، اما در کمال ناباوری با جنازه کتی روبه‌رو شدیم.
کارآگاه لاری از سوزان بازجویی کرد و او هم تمام حرف‌های پدرش را تأیید کرد. او سپس از مأموران خواست تمام خانه را بگردند، شاید ردی از قاتل پیدا کنند.
یکی از مأموران هنگام بازرسی از خانه به میکروفن مخفى و یک نوار نصب شده روی یکی از تلفن‌ها برخورد و آن را تحویل کارآگاه لاری داد. لاری نوار مکالمات را گوش داد: در این نوار 124 ساعت مکالمه و گفت‌و‌گوی عاشقانه کتی با یک مرد ضبط شده بود.
در ادامه تحقیق‌ها مشخص شد کتی با مردی به نام «گویلیانو» رابطه داشته و لاری احتمال داد نیل از رابطه همسرش با این مرد با خبر شده و انتقام گرفته است.
با کشف این مدرک نیل به اتهام همسرکشی بازداشت شد. او در بازجویی‌ها وقتی دید راهی برای فرار از قانون ندارد گفت: من عاشق کتی بودم، ما زندگی خوبی داشتیم تا اینکه تلفن‌های مشکوکی که بهش می‌شد کلافم کرده بود. این اواخر هم مدتی بود که از طلاق حرف می‌زد. من احساس کردم پای کس دیگری در میان است. بنابراین برای اینکه مطمئن شوم میکروفون مخفی روی تلفن نصب کردم و فهمیدم کتی با «گویلیانو» مربی تنیس پسرم رابطه دارد. خشم جلوی چشمامو گرفته بود اما در این مورد چیزی به کتی نگفتم . تصمیم گرفتم در فرصتی مناسب این مرتیکه رو سر جاش بشونم و از همسرم هم بخوام به خاطر بچه‌ها دست از این رابطه برداره تا اینکه اون روز به همراه کتی، سوزان را تا جلوی مدرسه همراهی کردیم و پشت در مدرسه و در خودرویمان منتظر ماندیم تا اون امتحانش را بده و برگرده. در این میان من و کتی، بر سر مدرسه سوزان دعوایمان شد و من هم که دل پری از او داشتم بهش حمله ور شدم و تمام خشمی ‌را که این مدت مخفی کرده بودم بر سرش خالی کردم، با دست‌هایم گلویش را آنقدر فشردم که نفسش بند آمد. پس از آنکه به خودم آمدم دیدم کتی تمام کرده، دور و برم را نگاه کردم کسی آنجا نبود. بنابراین بلافاصله جنازه را به خانه بردم و پایین پله‌ها انداختم تا همه فکر کنند کسی او را کشته است. سپس سریع به مدرسه دخترم برگشتم و به سوزان گفتم: مادرت کاری براش پیش اومد زود رفت.
نیل سپس سرش را میان دو دستش گرفت و در حالی که با صدای بلند می‌گریست ادامه داد: باور کنید نمی‌خواستم اونو بکشم. من همسرمو دوست داشتم اون مادر بچه‌هام بود.
با اعترافات تکان‌دهنده بانکدار لندن او به جرم همسرکشی به تحمل هفت سال حبس محکوم شد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار