کد خبر: 103872
تاریخ انتشار: ۲۸ مهر ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
هول افتاده بود به دلم. چرا آدم‌ها این طور مرا نگاه می‌کردند. چشم‌ها، گونه‌ها و لبخندها به گونه‌ای دیگر تغییر می‌یافت. مثل آدمی که از آونگ ساعت آویزان باشد راه می‌رفتم. دلم می‌خواست از این زمان می‌گذشتم و به زمان‌های دور پرتاب می‌شدم. زمان‌هایی که گذشته و انتظار در آن به سر آمده است. انتظار از آمدن روزها و شب‌ها در نسیانی از روزهایی که می‌رفت و می‌آمد. انتظار روزها و شب‌هایی که در همه عمر تنها باریکه‌‌ای از نور را دیده بودم و در پس نورها از ظلمتی به ظلمت دیگر پرتاب شده بودم. ظلمتی تهی از هجاها و صداها و من دوست داشتم به یاد آورم آرزوهای دوران کودکی‌ام را که در میان علفزارها سوار بر گرده باد مثل موج چرخ می‌خوردم و به صدای مرغ‌های آوازخوان گوش می‌دادم.
طلسم شده بودم. از آن شب که پا به قبرستان تاریک گذاشتم طلسم شده بودم. در سیاهی شب گورکن را دیده بودم که با قامتی خمیده گوری بلند حفر می‌کرد و با صدای خشدار زیر لب سرود تولد می‌خواند. پشت به من داشت و با ضربات تبر دل سیاه گوره را می‌شکافت و مثل اسب‌های بارکش صدای نفسش در هوا می‌پیچید. گورکن مرا به نام خوانده بود و گفته بود شمس‌الضحی! می‌خواهی برایت گوری سپید حفر کنم تا هنگام مرگ در آن آسوده بخوابی. من مانده بودم در جا. مثل تخت سنگی بر لب گوری بر جا مانده بودم. گورکن خندیده بود و با ضربات تبر به دل سیاه خاک کوبیده بود و دوباره با صدای خشدار سرود تولد خوانده بود و مثل اسب‌‌های بارکش صدای نفسش در هوا پیچیده بود.
گورکن برجا ماند. آنگاه که تیغه تبرش سینه سنگی سپید را شکافت، بر جا ماند و روزنه‌ای به روشنایی باز شد. نفسم به شماره افتاده بود و به خاک سرد، سنگ مانده بودم. گورکن به یک حرکت از گور بیرون جهید. تبر سیاه بر دوش گذاشت و از قبرستان سرازیر شد. گورکن صدا کرد شمس‌الضحی! مبادا از روزنه سپید آن سوی گور را تماشا کنی آنگاه به زمانی دور در پیوند ناگسسته‌ای از روز و شب پرتاب خواهی شد. زمان برایت طلسم و هجاها و صداها در گذشته‌ای دور به‌جا خواهد ماند. گورکن بر گاری نعش‌کش نشست و شلاق بر گرده اسبی لاغر اندام کشید و در سیاهی شب گم شد. من مانده بودم و گوری تاریک و سرد با روزنه‌ای سپید در دل که از خواب پریده بودم. اما هنوز مثل سنگ بر لب گور مانده بودم و نفسم به شماره افتاده بود که مادرم کورمال‌کورمال چراغ را روشن کرد و گفت چی شده مادر؟ خواب ناخوش دیدی؟ و من با چهره‌ای رنگ‌پریده به نقطه‌ای تاریک در سقف خیره مانده بودم. مادرم گریسته بود آن شب. آن شب که مثل نطفه‌ای به درد رسیده بودم و با چشمان و دهان باز تا صبح به همان نقطه تاریک در سقف خیره مانده بودم. شب‌ها در خواب به قبرستان تاریک وارد می‌شدم. نفسم به شماره می‌افتاد و در کنار گور سرد سنگ می‌شدم و از بالای گور به نقطه‌ای روشن در دل گور چشم می‌دوختم. حرف گورکن در ذهنم جان می‌گرفت که مبادا از نقطه روشن آن سوی گور را نگاه کنی و من بر جای می‌ماندم. یک شب در گور لغزیدم و در کنار روزنه آرام گرفتم. تنها وسوسه یک نگاه افتاده بود به جانم که چشم به روزنه سپید گذاشتم، آنگاه مثل کسی که جن دیده باشد به دیواره سرد گور پرتاب شدم. چنگ انداختم و از گور سرد و تاریک خودم را به سینه قبرستان رساندم که گورکن را دیدم. نشسته بر گاری نعش‌کش و اسب لاغراندام که بخار دهانش در سردی هوا گم می‌شد. گورکن با تبر بلند درشت آرام از گاری به زیر آمد و در سینه قبرستان شروع به حفر گور دیگری کرد. گورکن تبر را بالا می‌برد و بر خاک سرد گورستان می‌کوبید انگار داشت جسم مرا پاره می‌کرد که با صدای جیغ از خواب پریدم. مادرم شانه‌هایم را در آغوش گرفته بود و داشت موهای بلندم را نوازش می‌کرد که با صدای بلند گفتم من آن را دیدم.
مادرم گفت: کدام را؟ گفتم روزنه سپید در دل گور را. مادرم فقط گریسته بود و گفته بود از دل روزنه چه دیدی؟ گفتم من به دل گور پرتاب شدم. روزنه‌ای در سینه گور تاریک بود. انگار پلکانی تا رسیدن به روزنه پیش چشمم آشکار شد. صدای گورکن را در فضا می‌شنیدم که مرا از رفتن باز می‌داشت. من به آخرین پله که رسیدم تنها یک لحظه چشم به روزنه سپید گذاشتم. رودی بود شناور با آبی سپید و موج‌های بلند. رود پر بود از گورهایی که گورکن برای دفن مردگان کنده بود. رود گورها را بر سر موج‌ها فرا می‌برد و فرو می‌کوفت. مردگان آرام در دل گورهای خود خفته بودند که از آبشاری بلند به دل تاریکی پرتاب می‌شدند. در آن بین گوری دیدم سپید که من در دل آن گور خوابیده بودم و انگشت خود در روزنه بالای گور فرو برده بودم. موج گور مرا فرا می‌برد و صدای گورکن در میان گورها می‌پیچید که چرا از روزنه انتهای گور مردن خود را تماشا کرده‌ای. مادرم شروع کرد به گریه کردن. من تنها اشک چشم‌هایش را می‌دیدم و حرکت لب‌هایش که مدام باز و بسته می‌شد و سرش را به بالا و پایین تکان می‌داد. مادرم هنوز اشک چشم‌هایش را پاک نکرده بود اما مدام شانه‌های مرا تکان می‌داد و دهانش بیشتر و بیشتر باز و بسته می‌شد.
فخری خودش را به داخل اتاق پرتاب کرد و مثل آدم‌های لال شروع کرد با مادرم حرف زدن. لحظه‌ای از پیش چشم دور شد. اما نه از آن چشم که از آن به گور تاریک نگاه کرده بودم. صفحه‌ای شیری پیش آن چشم آشکار شد و نور مثل برقی از آن جهید و من به داخل گور سپید پرتاب شدم.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار