کد خبر: 102834
تاریخ انتشار: ۲۱ مهر ۱۳۸۸ - ۰۷:۰۳
جلوه‌هایی از سلوك علمی و عملی شهید هاشمی‌نژاد در گفت‌و‌گوی «جوان» با سید محمد جواد هاشمی‌نژاد
سید محمد جواد هاشمی‌نژاد، فرزند دوم شهید حجت الاسلام و المسلمین عبدالکریم هاشمی‌نژاد است که این روزها بیشتر به کانون هابیلیان شناخته می‌شود؛ کانونی که با هدف تبیین پرونده تروریسم در ایران و 16000 قربانی آن تشکیل شده است و او به عنوان فرزند یکی از شناخته شده‌ترین این قربانیان دبیرکل این کانون است. اما او سینه‌ای مملو از خاطرات پدر دارد که شنیدنی است و در مهرماه که خاطره عروج آن دانشمند فرزانه را دارد، شنیدنی‌تر شده است. این نكته نیز ناگفته نماند كه این گفت و شنود به مناسبت سالگرد شهادت آن فرزانه فقید تهیه شده بود كه برخی موانع انتشار آن را به تعویق انداخت. امروز، پس از 28 سال وقتی كه نام پدر را می‌شنوید، اولین حسی كه در شما ایجاد می‌شود، چیست؟من در زمان شهادت پدرم حدود 17 سال داشتم. وضع زندگی شهید هاشمی‌نژاد بسیار پرفراز و نشیب بود و نوع زندگی اجتماعی ایشان بر خانواده هم تأثیرگذار بود. شهید هاشمی‌نژاد فردی سیاسی- فرهنگی بسیار فعال در دوران مبارزه با رژیم طاغوت بود كه در همه عرصه‌های كشور حضور داشت. پدر من از سال1335 زمانی كه 25 سال داشتند، فعالیت‌های مبارزاتی- مذهبی خود را آغاز كردند. چیزی كه بسیار در ذهن من جلوه می‌‌كند این است كه تقریبا هیچ یك از لحظات زندگی ایشان متعلق به خودشان نبود. ایشان از همه لحظات زندگی خود نهایت استفاده را می‌كردند و هرگز عمر خود را به بطالت نگذراندند و همواره در راه مقصدی كه داشتند در تلاش بودند. قاعدتا این همه تلاش و آن هدف متعالی، نتیجه خوبی را در طول عمری كه چندان هم طولانی نبود، برای ایشان به بار آورد. كتاب «مناظره دكتر و پیر» را ایشان در سال‌های 36 و 37 نوشتند كه هنوز بر سر زبان‌هاست و كسانی كه با انقلاب اسلامی آشنایی دارند، این كتاب را كاملا به خاطر دارند و اولین اثری بود كه ایشان چاپ كردند و دوره‌ای از دفاع از اسلام و پاسخ به شبهات مطرح شده در قالب یك رمان دلنشین است كه بسیار مورد توجه جامعه قرار گرفت و در همان اوایل چاپ در سراسر كشور ممنوع‌الچاپ شد تا زمان انقلاب. این كتاب اولین اثر شهید هاشمی‌نژاد بود كه در سنین جوانی نوشته شد و این قدر مورد استقبال قرار گرفت. كتاب «درسی كه امام حسین(ع) به انسان آموخت»‌ به همین شكل. این نشان می‌دهد كه ایشان، هدف و آرمان خود را صحیح و خالصانه انتخاب كرده و از خدا كمك گرفته و از همه لحظات زندگی خود بهره برده و وقتی در سن 49 سالگی به شهادت می‌رسند، این همه آثار ارزشمند از خود به جا می‌گذارند و همه زندگی‌شان الگوی كامل تلاش و بهره‌گیری از فرصت است. به‌نظر من این نكته یكی از بزرگ‌ترین ویژگی‌های شهید هاشمی‌نژاد است و خداوند در این زمینه خیلی به ایشان كمك كرده بود. توانایی نویسندگی ایشان تحت‌الشعاع خطابه‌هایشان كمتر مورد توجه واقع شده است. كلاً چند کتاب از ایشان منتشر شد؟آثار ایشان در حدود ده، دوازده اثر مكتوب و بقیه سلسله درس‌های ایشان است كه هنوز هم پیاده و چاپ نشده است. ما اخیراً شروع به این كار كرده‌ایم و امیدواریم بتوانیم آن را به سرانجام برسانیم و چاپ كنیم. من در بررسی‌ای كه كردم متوجه شدم كه پس از شهید مطهری، شهید هاشمی‌نژاد بیشترین آثار قلمی را دارند، اما چون خطیب توانایی بودند و این وجهه بیشتر در معرض عام هست، بیشتر مورد توجه واقع شده، ولی همان‌طور كه اشاره كردم، كتاب «مناظره دكتر و پیر» كتاب بسیار مورد توجهی بود و هر كس كه دستی در انقلاب و توجهی به این موضوعات داشت، قطعاً این كتاب را خوانده و برایش جالب بوده. كتاب «درسی كه حسین(ع) به انسان آموخت» در اوایل دهه 40 نوشته شد، ولی ما الان كه آن را چاپ كرده‌ایم، در ظرف یك سال، دو بار تجدید چاپ شده است. ملاحظه كنید كتابی كه بیش از 40 سال پیش نوشته شده، چگونه هنوز می‌تواند پاسخگوی سؤالات امروز نسل جوان باشد. ایشان در آن دوره زمینه‌های پدید آمدن قیام عاشورا را بررسی كرده و در این زمینه به تحقیق پرداخته بودند كه چطور شد كه نیم قرن پس از رحلت پیامبر(ص) وضعیت جامعه به سمت و سویی رفت كه امام حسین(ع) به نام دین در صحرای كربلا به شهادت می‌رسند. این نكته در فرمایشات مقام معظم رهبری هم هست كه وقتی از عبرت‌های عاشورا سخن می‌گویند به این نكته اشاره می‌كنند كه در فاصله نیم قرن، جامعه به‌حدی منحرف شد كه بسیاری از افراد متوجه نشدند كه پسر پیامبر(ص) در راه دین مبارزه كرد و به شهادت رسید. شهید هاشمی‌نژاد انحرافات اجتماعی را از زمان پیامبر(ص) تا قیام عاشورا بررسی كرده‌اند. آثار قلمی ایشان هنوز زنده است، چون موضوعاتی را كه انتخاب می‌كردند، موضوعات زنده‌ای بودند. درباره چگونگی انتخاب موضوع و. . . از ایشان پرسیده بودید؟البته همان‌طور كه اشاره كردم 17 سال داشتم كه ایشان به شهادت رسیدند و سن ما هنوز به آن‌اندازه نبود كه از ایشان بهره كامل و كافی را ببریم. تازه بعد از پیروزی انقلاب بود كه می‌توانستیم از ایشان بهره كافی ببریم كه به شهادت رسیدند، طبیعتاً آنچه در مورد ایشان فهمیدیم و دانستیم، به بعد از شهادت ایشان برمی‌گردد. در اسناد ساواك آمده كه ایشان در سخنرانی‌‌هایی كه در شهرهای مختلف داشتند، از اسامی مختلفی استفاده می‌كردند و نام اصلی ایشان اعلام نمی‌شد. این تغییر نام به چه دلیل بود؟دلایل متعددی داشت. نهضت امام (ره) به طور ناگهانی در سال1342 به وجود نیامد، بلكه تفكر امام راحل(ره) توسط شاگردان ایشان منتشر شد و سپس تأثیرات خودش را طی سال‌ها تبلیغ و مبارزه گذاشت. زمینه قیام خونین سال1342 توسط شاگردان امام خمینی(ره) در جامعه مهیا شد. شهید هاشمی‌نژاد و دیگر شاگردان امام(ره) از جمله رهبر معظم انقلاب، آیت‌الله واعظ طبسی و دیگر شاگردان برجسته امام (ره)، در سراسر كشور زمینه‌های فكری پیاده شدن نهضت ایشان را آماده كردند و نهضت امام(ره) در سال1342 به اوج رسید. پدرم خطیب بود و معمولاً به مناطق مختلف برای آگاه‌سازی مردم سفر می‌كرد. ایشان از سال1351 در استان خراسان ممنوع‌المنبر شد و ناچار به شهرهای دیگر سفر می‌كرد. دو سال قبل از انقلاب هم ایشان در زندان به سر می‌برد و توسط ساواك دستگیر شده بود. من زمانی كه به دنیا آمدم، ایشان در زندان بود (سال1342) بود. فعالیت‌های مبارزاتی مذهبی ایشان دامنه بسیار گسترده‌ای داشت و كمتر می‌توانستیم از ایشان بهره ببریم. ساواك سایه‌وار دنبال ایشان بود. نكته جالب این است كه مثلاً در جلساتی پنج، شش نفر بیشتر حضور نداشتند، اما در میان این عده هم همیشه یك نفر مامور ساواكی بوده، یعنی در هرجا و شهرستانی كه ایشان برای سخنرانی می‌رفتند، اول ساواك و شهربانی می‌‌آمدند كه وضعیت ایشان را مشخص كنند. یادم هست كه همیشه جمعیت زیادی پای منبر ایشان جمع می‌شد. حضور ایشان اغلب وضعیت شهر را تغییر می‌داد و ساواك و شهربانی حساسیت نشان می‌دادند و برخورد می‌كردند، طبیعتاً آدمی مثل ایشان ناچار بود كارهایی چون تغییر اسم را انجام بدهد تا بتواند اهدافش را پیش ببرد. بعد از انقلاب عده‌ای از روستایی آمدند و گفتند آدمی به منطقه ما آمده و دارد افكار انحرافی را اشاعه می‌دهد و ما هرچقدر به افراد گوناگون مراجعه كرده‌ایم كه بیایند و سروسامانی به اوضاع بدهند، كسی توجه نكرده و این فرد دارد كار خودش را انجام می‌دهد. حالا آمده‌ایم خدمت شما كه اتمام حجت كنیم و بگوییم كه اگر با این فرد برخورد مناسبی صورت نگیرد، مخاطرات زیادی در پی خواهد داشت. شهید گفتند نام مرا نبرید، چون به هر صورت افراد زیادی ایشان را می‌شناختند و ممكن بود اگر آن فرد هم می‌شنید، می‌رفت و یا واكنش دیگری نشان می‌داد. گفتند بروید و بگویید آقایی به اسم سید حسینی هست كه می‌خواهد در مقابل مردم با شما مناظره كند و از آنجا كه ایشان واقعاً سید حسینی هم بودند، این حرف درست هم بود. اینها رفتند و این مطلب را گفتند و یكی دو روز بعد برگشتند و گفتند كه آن فرد می‌گوید مشكلی نیست. پدرم مرا برداشتند و دو نفری رفتیم. بعد از انقلاب بود و ایشان باید مسائل امنیتی را هم رعایت می‌كردند، ولی هیچ وقت این جور چیزها برایشان ایجاد محدودیت نمی‌كرد. ماشین را برداشتند و من همراهشان رفتم و در آنجا، در مسجدی مناظره صورت گرفت و آن فرد بیش از حدود نیم ساعت نتوانست در مقابل ایشان مقاومت كند و كاملاً صحنه را باخت و بعد از آن مناظره از آن روستا رفت و دیگر برنگشت. اینكه اشاره كردید چرا با اسامی مختلف می‌رفتند، دلایلی از این قبیل هم داشت. قبل از انقلاب مرتباً زیر نظر بودند و طبیعتاً كارهای تبلیغی‌شان را هم نمی‌توانستند معوق بگذارند و ضرورت ایجاب می‌كرد كه از اسامی مختلفی استفاده كنند. آیا سفر اصفهان و شیراز را كه همراه ایشان رفتید و منجر به دستگیری‌شان شد به خاطر دارید؟بله، ایشان برای ده روز در مسجد سید اصفهان دعوت داشتند. ایشان چون در استان خراسان ممنوع‌المنبر بودند، به شهرستان‌ها می‌رفتند. سن من خیلی كم بود و چندان از مطالبی كه ایشان می‌گفتند، چیزی به خاطر ندارم، ولی به آنجا می‌رفتم. تابستان بود و صحن مسجد پر از جمعیت می‌شد. ما متوجه نشدیم، ولی قطعا ایشان از مطالبی كه اظهار كرده بودند، می‌دانستند كه ساواك مشكلاتی را ایجاد خواهد كرد و بنابراین گفتند می‌رویم شیراز. ما شیراز را هم ندیده بودیم و خوشحال شدیم و همراه ایشان رفتیم و در مسافرخانه‌ای مستقر شدیم. فردا صبح هم رفتیم و جاهای دیدنی شیراز را دیدیم و ظهر كه برگشتیم ناهار را خوردیم كه بعد از ساعتی، ساواك ما را پیدا كرد و آمد كه ایشان را ببرد. پدر گفتند زن و بچه‌ام همراه من هستند. در این شهر غریب هستیم و دست‌كم به اصفهان برگردیم كه آنها را نزد میزبان خود بگذارم. قرار شد با ماشین پدر برگردیم. حدود یك ربع، نیم ساعتی در این مورد بحث كردند و نهایتاً ایشان را عقب ماشین خودشان گذاشتند و ماشین دیگری هم پشت سر آن راه افتاد. یادم هست من جلو نشسته بودم و اینها با سرعت عجیبی حركت می‌كردند. بالاخره ما را در اصفهان به منزل میزبان رساندند و ایشان را بردند. ما به مشهد برگشتیم و پدر از آنجا بود كه در سراسر كشور ممنوع‌المنبر شدند. اشاره كردید كه در شهرهای مختلف، شما را به دیدن مكان‌های تاریخی می‌بردند. آیا نگاه خاصی به میراث تاریخی و فرهنگی داشتند؟عرض كردم كه خیلی كوچك بودم و خود من تفكیكی بین این امور قائل نمی‌شدم و همین كه پدر، ما را به دیدن جاهای دیدنی شهرها می‌بردند، برایمان جالب بود. واقعاً تصوری از این دیدگاه پدر یا مثلاً توجهشان به ادبیات و شعر نداشتم، مضافاً بر اینكه در رژیم گذشته، تنها جاهایی كه لطمه‌ای به سلامت اخلاقی فرزندان نمی‌زد، رفتن به همین جور جاها بود و نمی‌شد بچه‌ها را به تفریحگاه‌های دیگر برد، لذا من تصور خاصی از این نگاه پدر ندارم. آیا از دستگیری‌های دیگر پدرتان چیزی به یاد دارید؟دستگیری‌های كوتاه مدت و بازداشت برای سؤال و جواب كه فراوان بود و چیز خاصی نبود كه به عنوان تك خاطرات در ذهن ما مانده باشد. حتی موقعی كه خود من هم به دنیا آمدم، می‌گفتند كه ایشان در زندان بودند، چون حادثه مسجد فیل مشهد بود كه پس از سخنرانی ایشان، دو نفر كشته شدند. یادم هست كه فراوان می‌آمدند و ایشان را دستگیر و مثلاً بعد از 24 ساعت یا یك هفته آزاد می‌كردند. مواجهه ایشان با این دستگیری‌ها چگونه بود؟برایشان خیلی عادی بود. معمولاً یا صبح زود یا آخرشب می‌‌آمدند و خانه را بازرسی كامل می‌كردند و ایشان را می‌بردند. معمولا هم دستنوشته‌ای، اعلامیه‌ای، چیزی همراه ایشان بود. یادم هست شیوه ایشان اینگونه بود كه می‌گفتند اجازه بدهید لباسم را عوض كنم. چون این لباسی كه تنم هست تمیز یا مناسب نیست. معمولاً در این گونه مواقع، مشكل خاصی در تعویض لباس نیست و این كار را انجام می‌دادند و به این ترتیب اسناد و مدارك را در خانه می‌گذاشتند و می‌رفتند. ایشان چون همیشه می‌دانستند كه در معرض دستگیری هستند، مراقبت‌ها و احتیاط‌های لازم را در مورد اسناد و اسامی افراد به كار می‌بردند. من آن كتاب چند هزار صفحه‌ای ساواك را درباره ایشان مطالعه كرده‌ام و دیده‌‌ام كه در هیج جا نام كسی از زبان ایشان لو نرفته است. بسیار آگاه و هشیار بودند. ایشان از اول زندگی در معرض اینگونه مسائل بودند و هوش و ذكاوت بالایی هم داشتند و این ایجاب می‌كرد كه همیشه هوشیار و آگاه باشند. یادم هست كوچك بودم و در ماشین پدر نشسته بودم كه ایشان در پاسخ به صحبت‌های فردی گفتند چرا این حرف را می‌زنید؟ چرا زندگی مردم را در معرض خطر قرار می‌دهید؟ یعنی حتی از بیان حرف‌هایی در محفلی تا این حد خصوصی هم جلوگیری می‌كردند و تا این حد، هوشیاری به خرج می‌دادند. ایشان خیلی دقت می‌كردند و حواسشان جمع بود. یکی از ابعاد مبارزاتی ایشان برگزاری جلسات در منزل بوده است. نحوه تشكیل این جلسات چگونه بود؟ چه كسانی منبر می‌رفتند؟ موضوعاتی كه مطرح می‌شد چه بود؟ما معمولاً در دو مقطع زمانی در منزل روضه داشتیم، یكی ایام فاطمیه بود و یكی هم در شهادت حضرت جواد(ع)؛ چون ایشان علاقه خاصی به این دو بزرگوار داشتند و به همین دلیل هم نام دو فرزند اولشان فاطمه و جواد است. این سنت علماست كه در ایام خاصی در منزل خود روضه می‌گذارند و پدر ما هم از همان اوایل تا هنگام شهادتشان این جلسات را داشتند و ما هم ادامه دادیم و نگذاشتیم تعطیل شوند. دو سال زندان آخر ایشان هم به دلیل یكی از همین جلسات روضه برایشان پیش آمد. ایشان چون ممنوع‌المنبر بودند، نمی‌توانستند در جایی سخنرانی كنند. در آن دوران هم اوج خفقان شاه بود و او می‌خواست به حساب خودش، ایران را به طرف دروازه تهران بزرگ ببرد! و بیشتر هم هدفش زدودن آثار و وجهه اسلامی كشور بود و قصد داشت كشور را به طرف سكولار و غربی شدن ببرد، غافل از اینكه مردم ایران عمیقا مذهبی هستند كه به نظر من این بزرگ‌ترین دلیل بود كه مردم علیه حكومت شاه قیام كردند. این وضعیت جامعه بود و فردی مثل شهید هاشمی‌نژاد با آن پرشوری و آگاهی نمی‌توانستند ساكت بنشینند. ممنوع‌المنبر هم كه بودند و غیر از جلسات خصوصی كه این طرف و آن طرف داشتند، از این فرصت روضه منزل خودمان هم استفاده و مسائلی را بازگو كردند. طبیعتاً چون همه هم می‌دانستند كه در آن جلسه قرار است خود ایشان صحبت كنند، علاوه بر اتاق‌ها كه در هنگام روضه‌خوانی پر می‌شد، حیاط و كوچه ما هم پر از جمعیت شده بود. شاه هجمه وسیعی به دین داشت و لذا از چند جبهه به دین حمله می‌كرد. یكی از این جبهه‌ها این بود كه می‌خواست در كل جامعه این تفكر را جا بیندازد كه ائمه (ع) ما همیشه هم با حكومت زمان خود مبارزه نمی‌كردند و جز در مورد امام حسین(ع)، بقیه امامان با وضع موجود خود سازگار بودند و با حاكمان خود تعارضی نداشتند. این فكری بود كه رژیم سعی داشت به جامعه القا كند. در آن جلسه، شهید تك تك زندگی ائمه اطهار(ع) و علمایی را كه بعد از آنها نسبت به وضع اجتماعی خود اعتراض داشتند، بررسی و بیان كردند و نتیجه گرفتند كه اتفاقا هیچ یك از آنها نسبت به شرایط سیاسی و اجتماعی خود بی‌تفاوت نبودند و به همین دلیل هم همگی شهید شدند. طبیعی است كه مخاطب منظور ایشان را درك كرد و لذا باز كردن این بحث توسط فردی مثل شهید هاشمی‌نژاد كه دانش‌ وسیعی درباره دین و هوش و فراست خاصی هم داشتند، حكومت شاه را حساس و نگران می‌كرد، به همین دلیل یك هفته بعد آمدند و ایشان را دستگیر كردند و ایشان از سال 54 تا اواخر 56 در زندان بودند. از روزهای انقلاب كه در كنار پدر بودید چه خاطراتی دارید؟پدر ما هیچ وقت سكون نداشتند و همیشه تحرك داشتند. ما در دهه فجر هر روز یك جای كشور بودیم. اعتصاب همافرها كه پیش آمد، ما در بهشهر بودیم. ایشان در ایام انقلاب بسیار پرتحرك و پركار بودند و بحث ممنوع‌المنبر بودن هم رفته بود كنار و ایشان در همه جا منبر داشتند. در بهشهر بودیم كه خبر آمد گارد قرار است به همافرها حمله كند و رژیم دستور داده نیروهای شهربانی و ژاندارمری از سایر شهرها هم به طرف تهران حركت كنند. پدر از این موضوع با خبر شدند و مردم را جلوی شهربانی كشاندند و عده زیادی جمع شدند و جلوی خروج نیروها را از شهر گرفتند. در ایام پیروزی انقلاب و در 21 بهمن ما در تهران بودیم و صحنه‌های عجیب و پرشوری بود. ایام بسیار عجیب و غریبی بود و شور و حال حیرت‌انگیزی در كشور دیده می‌شد. روزهای آخر رژیم بود و رژیم داشت آخرین نفس‌هایش را می‌كشید. روز 22 بهمن داشتیم به طرف مشهد برمی‌گشتیم و در بهشهر بود كه از رادیو شنیدیم كه گفت این صدای انقلاب است. شهید دو روزی در بهشهر بودند و به اوضاع سر و سامان دادند تا بحث انتخاب اولین دولت توسط امام (ره) پیش آمد. ایشان حتی اسامی كسانی را كه قرار بود انتخاب شوند، می‌دانستند. وقتی كه ما رسیدیم به تهران، به مدرسه علوی رفتیم و بعد هم حكومت نظامی شد و نتوانستیم بیرون بیاییم شب را همان جا ماندیم. یادم هست مرحوم زبانی‌املشی بودند. صبح كه شد برای نماز رفتیم طبقه پایین كه سالنی بود و من برای اولین بار امام(ره) را زیارت كردم. مواجه شهید با حضرت امام(ره) بسیار جالب بود. 15، 16 سال از تبعید امام(ره) گذشته بود در این فاصله قیافه‌ها تغییر می‌كنند و بدیهی است كه امام، پدر را نشناسند و لذا پدر به مرحوم احمدآقا گفتند كه شما مرا به امام(ره) معرفی كنید و امام(ره) قبل از اینكه برای نماز تشریف بیاورند، مرحوم حاج احمد‌آقا شهید را معرفی كردند. امام(ره) به‌محض اینكه متوجه شهید شدند، آغوش خود را باز كردند و ایشان را در آغوش گرفتند و بسیار برخورد عاطفی و گرمی داشتند. نماز صبح را پشت سر امام خواندیم. آن روزها مردم از یك در می‌آمدند و از در دیگر می‌رفتند و به نوعی تجدید بیعت با امام (ره)بود. ما هم جلوی دری كه خبرنگاران می‌‌آمدند ایستاده بودیم و این منظره عجیب را تماشا می‌كردیم. امام(ره) گاهی می‌نشستند و استراحت می‌كردند. شهید در این فاصله خدمت امام(ره) عرض كرده بودند: «بد نیست كه شما مشهد هم تشریف بیاورید. » امام (ره)فرموده بودند: «قول می‌دهید صحیح و سالم بیایم و برگردم؟» شهید گفته بودند: «نه! چنین قولی نمی‌دهم. » این دفعه اولی بود كه ما خدمت امام(ره) رسیدیم. شهید علاقه عجیبی به امام(ره) داشتند و با شور و شوق زیادی راجع به امام حرف می‌زدند. ظاهراً شهید هاشمی‌نژاد قبل از تبعید امام (ره) با ایشان نامه‌هایی را هم مبادله می‌كردند. از آن مكاتبات چیزی به یاد دارید؟من چون كنجكاو بودم، پدرم مرا در جریان برخی از امور می‌گذاشتند، ولی نامه‌ای كه به شكل مشخص در خاطرم هست، نامه‌ای است كه ایشان با حروف لاتین، پس از شهادت حاج آقا مصطفی برای امام(ره) نوشته بودند كه آن را دادند من خواندم. من تازه كلاس دوم راهنمایی بودم و می‌توانستم حروف را سرهم بدهم و بخوانم. یادم هست وقتی نامه را خواندم و متوجه شدم كه امام(ره) مخاطب آن هستند، خیلی حیرت كردم. در این نامه شهید ضمن تسلیت به نكته‌ای هم كه مدنظر ایشان و آقای طبسی بود، اشاره و نامه را به نام هر دو امضا كرده بودند. پاسخ نامه از سوی امام (ره)هم بسیار شورانگیز بود و مضمونی شبیه به این داشت كه از من یكی دو نفس دیگر باقی است و این انقلاب را شما و امثال شما هستید كه باید پیش ببرند. علاقه پدر به امام(ره)، علاقه‌ای شگفت‌انگیز بود و با شور و شوق عجیبی از امام(ره) حرف می‌زدند. یادم هست كه ما این نامه را در قابلمه‌ای در زیر زمین خانه گذاشته‌ بودیم و مأموران ساواك به خانه‌مان ریختند و همه جا را زیر و رو كردند، ولی خوشبختانه به طرف زیرزمین نرفتند. نمی‌دانم این نامه بعداً چه شد. واقعاً نامه جالبی بود و ‌ای كاش حفظ می‌شد. آیا باز هم دیداری با امام (ره) داشتید؟بله، وقتی ایشان به قم تشریف بردند، چند بار خدمتشان رسیدیم. بعد هم كه به جماران تشریف بردند، همراه شهید خدمتشان می‌رفتیم. چند بار هم بعد از شهادت ایشان رفتیم. در دیدارهای پس از شهادت چه موضوعاتی مطرح می‌شدند؟اولین جلسه بعد از شهادت پدر در خدمت امام (ره)، واقعاً به ما آرامش داد. در جلسه‌ اول كه ما به خود نبودیم، اما در جلسات بعدی متوجه شدیم كه امام (ره)شناخت و علاقه خاصی به شهید داشتند. ایشان بسیار در این باره محزون بودند و فرمودند نمی‌دانم من باید به شما تسلیت بگویم یا شما به من. در آنجا احساس كردیم كه پدر جایگاه بالایی نزد امام(ره) دارند و این باعث دلگرمی و غرور ما شد. پس از شهادت پدر خدمت مقام معظم رهبری هم رفتید؟ایشان كه از قبل با پدر سابقه آشنایی طولانی داشتند و جلسه بسیار گرمی بود و مطالبی را درباره شهید برای ما فرمودند. همان اوایلی بود كه ایشان به ریاست جمهوری انتخاب شده بودند، چون انتخابات چهار روز پس از شهادت پدر انجام شد. حالا هم حداقل سالی یك بار كه ایشان به مشهد تشریف می‌آوردند، خدمتشان می‌رسیم. گاهی تهران هم كه می‌آییم، زمانی كه همزمان با نماز باشد، خدمتشان می‌رسیم و كسب روحیه می‌كنیم. آخرین بار بعد از فوت والده، در ایام عید خدمت آقا بودیم و نماز مغرب و عشا را در خدمت ایشان خواندیم و سلامی عرض كردیم. بسیار ابراز محبت فرمودند و تسلیت گفتند و از والده ما تعریف كردند. ایشان چون مشهد تشریف داشتند و از وضعیت زندگی ما چه قبل، چه بعد از انقلاب آگاهی كامل داشتند، فرمودند: «مادر شما در زندگی زجر زیادی كشیدند، وضع زندگی پدر شما چه قبل و چه بعد از انقلاب به‌گونه‌ای بود كه ایشان خیلی زجر كشیدند و خیلی تحمل كردند. » در طول مدتی كه از فوت والده گذشته بود، این واقعی‌ترین جمله‌ای بود كه من در مورد وضعیت ایشان از كسی شنیده بودم. تقریباً تمام بار زندگی خانوادگی بر دوش والده بود. این اواخر كه شهید از شدت مشغله، گاهی فراموش می‌كردند كه ما كلاس چندم هستیم. ما پنج شش بچه بودیم و تمام بار زندگی پشت صحنه شهید هاشمی‌نژاد با تمام فراز و نشیب‌ها و نگرانی‌هایش روی دوش مادر ما بود و آقا بیشترین آگاهی را در این مورد داشتند. از شهادت پدر چگونه باخبر شدید؟مادرم و خواهر و برادرانم از طریق رادیو از شهادت پدرمان باخبر شدند. ایشان اول صبح برای حضور در كلاس درس از خانه بیرون می‌رفتند. روز هفت مهرماه پس از اتمام كلاس درس، یكی از افراد نفوذی كه وارد حزب جمهوری اسلامی شده بود به اسم هادی علویان، نارنجک را به شکم گرفته و ایشان را به شیوه انتحاری به شهادت می‌رساند. من وقتی به خانه برگشتم، با دیدن اوضاع خانواده متوجه شهادت پدرم شدم. البته، با توجه به حضور شهید هاشمی‌نژاد در محافل و جلسات مختلف، این گمان را در ما ایجاد كرده بود كه خودمان را برای شنیدن خبر شهادت پدرمان آماده كنیم. پس از آن اتفاق هولناك، پیكر پاك ایشان قطعه قطعه شده بود و امكان غسل دادنشان وجود نداشت. در زمان شهادت شهید هاشمی‌نژاد وضعیت گروه‌ها و‌اندیشه‌های الحادی در مشهد چگونه بود؟فضای آن سال‌ها با توجه به فروپاشی نظام استبدادی طاغوت و جایگزینی نظامی انقلابی کم‌کم در حال تثبیت و رشد نظام دینی بود و طبیعی بود که افکاری بخواهند در جریان این جا‌به‌جایی‌ها وارد شوند و با رخنه در بدنه حرکت‌های مردمی تأثیرات منفی بر بدنه این حرکت‌ها باقی بگذارند. آن زمان گروه‌های مختلفی که عمدتاً زیر نظر آمریکا یا شوروی سابق بودند تلاش داشتند ایسم‌ها و الگوهای فکری خود را در جامعه گسترش دهند و نظیر این گروه‌ها با‌اندیشه‌های بیگانه و ضددینی به وفور در آن زمان وجود داشت که البته به دنبال باج خواهی از نظام بودند. در مشهد دو پایگاه حوزه و دانشگاه به صورت قوی و جدی حضور داشت و افراد و روحانیون قابلی نیز در مشهد وجود داشتند واین مسأله باعث شده بود تا خیز گروه‌های یاد شده در مشهد به نسبت بسیاری از شهرهای دیگر بیشتر باشد. شهید هاشمی‌نژاد تبحر خاصی درمناظره با گروه‌های ضد دین داشت و بارها نیز در مناظره با آنها، توانسته بود باطل بودن‌اندیشه این گروه‌ها را به خود آنها اثبات کند. شهادت ایشان به چه میزان از ظرفیت‌های نفاق ستیزی در کشور ما کاست؟ بعد از شهادت ایشان مقام معظم رهبری جمله‌ای در مورد شهید هاشمی‌نژاد فرمودند که نشان دهنده جایگاه این شهید بزرگوار در قبل و بعد از شهادت ایشان داشت، فرمودند شهید هاشمی‌نژاد کانون تفکرات اسلامی در استان خراسان بود. طبیعتاً با توجه به جایگاه برشمرده شده برای مشهد در آن سال‌ها باید اذعان كرد که خسارات غیرقابل جبرانی به واسطه شهادت شهید هاشمی‌نژاد به مردم مشهد و کشور وارد آمد. اگر سری به کتاب‌های شهید هم بزنیم مشاهده می‌کنیم که مجموع آثار ایشان در مورد پاسخگویی به شبهاتی بود که از جانب گروه‌های افراطی به دین وارد آمده بود و نیز دفاع از‌اندیشه‌های اسلامی بود. کتاب‌ها و آثار ایشان و شهید مطهری اولین آثاری بود که در رابطه با پاسخگویی به شبهات دینی منتشر شده بود. در سال‌های ابتدایی انقلاب اسلامی گروه‌هایی نظیر منافقین و فرقان به خشونت عریان و حذف فیزیکی رو آورده بودند، اما در سال‌های بعد و در حال حاضر، تروریسم و خشونت عریان کمتر مورد استفاده قرار می‌گیرد و به جای آن به تروریسم رسانه‌ای و جاسوسی رو آورده‌اند. علت این مسأله را در چه چیزی می‌دانید؟گروه‌هایی مثل منافقین تلاش داشتند در ابتدا از طریق نفاق وارد عرصه‌های گوناگون شوند و کشور را متصرف شوند اما با وجود نظریه‌پردازان بزرگی همچون شهید هاشمی‌نژاد و شهید مطهری نتوانستند از خط نفاق وارد شوند و خیلی زود ماهیت پوچ آنها رو شد و بلافاصله به شیوه‌های خشونت و حذف فیزیکی رو آوردند و البته مردم خیلی زود به این روش خشونت بار واکنش نشان دادند و در عرض سه تا چهار سال این موضوع به خوبی مهار شد و حرکت‌های بعدی آنها تنها حرکت‌هایی منفعلانه بود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار