
بیمارستان گرندم کستیون در لینکونشیر انگلستان واقع است. چند وقتی بود که فرشته مرگ در آنجا سایه گسترانده بود.
دکتر تری، خسته از کار روزانه روی صندلی لم داده بود که زنگ بخش چهار کودکان ناگهان به صدا درآمد و او بلافاصله خود را به بخش رساند.
«تیموتی هاردویک» پسر 11 ساله که به دنبال حمله صرع بستری شده بود پس از درمانهای اولیه ناگهان دچار حمله قلبی شد. تری تمام تلاش خود را برای احیای پسرک کرد اما او مرد. نتایج کالبدشکافی نیز علت مرگ را ایست قلبی اعلام کرد. پیش از آن یعنی «لایم تیلور» دوماهه که به خاطر ذات الریه بستری شده بود دچار ایست قلبی شد. پسر بیچاره با تلاش پزشکان زنده ماند اما به خاطر فقدان اکسیژن مرگ مغزی شد و با رضایت پدر و مادرش اعضای بدن وی اهدا شد. پنج روز بعد از مرگ تیموتی هاردویک، به ترتیب «کیلی دسموند» دختر یک ساله، «پائول کرامپتون» پنج ماهه و «بردلی گیبسون» شش ساله که هریک به خاطر بیماریهای تنفسی بستری شده بودند دچار ایست قلبی شدند و تا یک قدمی مرگ پیش رفتند اما تلاش پزشکان نتیجه داد و آنها پس از بهبودی نسبی به بیمارستان ناتینگهام در 30 مایلی بیمارستان گرندم کستیون فرستاده شدند.
تری با خود فکر میکرد چرا بیشتر کودکان در این بیمارستان دچار یک مشکل مشترک میشوند؟ شاید استفاده از یک داروی تقلبی آنان را به این روز میانداخت یا پرستاران به خوبی مراقب بیمار خود نیستند. اما بررسی پروندههای هر چهار بیمار نشان میداد علت ایست قلبی بر اثر پیشرفت بیماریشان بوده که در تیموتی ولایم منجر به مرگشان شده است و اما در مورد پرستاران، سوزان، بیورلی و ماری از پرستاران خوب و دلسوز بیمارستان بودند که از کودکان بیمار همانند فرزند خود نگهداری میکردند.
و اینک ادامه داستان
نیمههای شب بود که ناگهان آژیر بخش چهار بیمارستان به صدا درآمد. بیورلی در حالی که هراسان بود از سرپرستار خواست با دکتر تری تماس بگیرد سپس گوشی را از دستش گرفت و گفت: دکتر، «ییک هونگ چان» حالش بد شده خواهش میکنم خودتونو رو زود برسونید.
تری از پرستار پرسید: همان ایست قلبی؟
- متاسفانه بله دکتر.
تری خود را بالای سر پسر دو ساله رساند و عملیات احیا را آغاز کرد. هونگ به اکسیژن خوب پاسخ داد و زنده ماند. پزشک جوان از بیورلی خواست مراقب بیمار باشد تا دچار حمله مجدد نشود. هنوز چند ساعتی از این ماجرا نگذشته بود که هونگ چان دوباره دچار حمله قلبی شد و تری دستور داد او را به سرعت به بیمارستان ناتینگهام منتقل کنند. پسر کوچولو با تلاش پزشکان آن بیمارستان از مرگ حتمی نجات یافت.
اینبار نوبت دو قلوهای فیلیپز بود که با مرگ دست و پنجه نرم کنند. کتی و بکی دوقلوهای دو ماهه دختر بودند که زودتر از موعد به دنیا آمدند. به دستور پزشک متخصص قرار شد آنها در بیمارستان و در دستگاه ویژه نگهداری شوند. بکی پس از مدتی به بخش چهار فرستاده شد و بیورلی پرستاری از او را شخصاً به عهده گرفت.
دو روز از انتقال بکی به بخش نگذشته بود که ناگهان قند خونش به شدت پایین آمد. تیم پزشکی دست به کار شدند و او را از مرگ نجات دادند. بکی کوچولو پس از بهبودی از بیمارستان مرخص شد و همراه پدر و مادرش به خانه رفت اما یک قل دیگر همچنان زیر دستگاه بود.
نیمههای شب بود که دخترک شروع به گریه کرد و مادر بیچاره هر کاری کرد نتوانست او را آرام کند. «سو فیلیپز» مادر دوقلوها به گمان اینکه فرزندش قولنج معده کرده به او شربت گریپ میکسچر داد و ظاهرا هم ساکت شد اما در واقع بکی بیچاره مرده بود.
بدن دخترک کالبد شکافی شد ولی پزشکان هیچ دلیل مشخصی برای مرگش پیدا نکردند. با مرگ بکی، بار دیگر سایه وحشت در بیمارستان گرندم کستیون سایه افکند. پرستار بیورلی که عاشق کودکان بود و از آنها همانند چشمهایش مراقبت میکرد اینبار هم تحت تأثیر مرگ بکی کوچولو آنقدر افسرده و غمگین شد که یک روز تمام در خانه ماند.
تری به پرستاران دستور داد از کتی قل دیگر بکی، مراقبت بیشتری کنند تا مادر آنها دوباره سوگوار فرزند دیگرش نشود.
بیورلی به سر کار برگشته بود و دکتر تری، او و سوزان را به اتاقش خواند:
- سوزان ازت میخوام تو ایندفعه پرستاری از این نوزاد را به عهده بگیری.
- اما دکتر تجربه سوزان برای نگهداری از کتی کافی نیست هر لحظه ممکنه حال کتی بد بشه و اونو هم از دست بدیم.
تری در حالیکه گزارش کالبدشکافی را ورق میزد، ادامه داد: نه، بیورلی، تو پرستار خوب و با تجربهای هستی اما هنوز نتونستی خودتو با شرایط کاریت وفق بدی، ما هر روز بیمارای زیادی داریم که ممکنه هر کدومشون به خاطر پیشرفت مریضی از دنیا برند تو باید با این وضعیت کنار بیایی و با مرگ یک نفر اینقدر تحت تاثیر قرار نگیری. سپس رو به سوزان گفت: سوزان از تو میخوام به دقت مراقب کتی باشی. حالا میتونید برید.
سوزان مدام وضعیت دختر کوچولو را چک میکرد. آخر شب بیورلی به اتاق کتی رفت و دید که سوزان روی صندلی خوابش برده دلش به حال او سوخت آخر پرستار بیچاره از صبح توی بخش سرگرم رسیدگی به بیماران بود. کنار تخت کتی نشست و به جای سوزان مراقبت از او را به عهده گرفت.
نزدیک صبح بود که پرستار جوان در حالیکه کتی کوچولو را در آغوش گرفته بود به طرف اتاق تری میدوید و فریاد میزد: کمک.
باز هم همان ایست قلبی؛ کتی هم همانند کودکان دیگر با تلاش پزشکان از مرگ نجات یافت اما دو روز بعد ریههایش دچار مشکل شد و دیگر نمیتوانست نفس بکشد. تیم پزشکی مجبور شد او را هم به بیمارستان ناتینگهام بفرستد.
پزشکان ناتینگهام دیگر به این نوع موردها عادت کرده بودند. آنها هنگام معاینه کتی فهمیدند 5 تا از دنده های دختر بیچاره شکسته و به خاطر کمبود اکسیژن، مغزش آسیب دیده بود. او فلج مغزی شد و هر دو قوه بینایی و شنوایی را هم از دست داد. سوزان نیز به خاطر کوتاهی در نگهداری از بیمارش توبیخ شد.
سو فیلیپز مادر دوقلوها از اینکه بیورلی به موقع کادر پزشکی را خبر کرده بود و نگذاشته بود دخترش بمیرد بسیار خوشحال بود. بنابراین رو به پرستار جوان گفت: خانم بیورلی! از شما ممنوم که مراقب کتی من بودید و نذاشتید این بچم هم از دست بره اگه قبول کنی میخوام تو مادرخوانده فرزندم بشی و مثل فرشته نجات مراقبش باشی.
بیورلی که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید، پاسخ داد: با کمال میل این افتخار رو میپذیرم.
رابطه سو و بیورلی خیلی صمیمی شد و بیورلی طوری رفتار میکرد که انگار قهرمان زندگی کتی بوده است.
پزشکان هر دو بیمارستان آرام آرام به ایست قلبی کودکان بیمار مشکوک شدند و این سؤال به وجود آمد که چرا شماری از بچهها در مدت کوتاهی دچار این مشکل میشدند. با مرگ یک کودک دیگر بر اثر ایست قلبی تحقیقات گستردهتر برای کشف علت آن آغاز شد.
« کلایر پک» به دنبال مشکلات تنفسی به بیمارستان برده شد. به تشخیص پزشک متخصص لولهای در گلویش کار گذاشته شد تا او راحتتر نفس بکشد. اما چند دقیقه بعد او هم دچار همان ایست همیشگی شد. بیورلی فریاد میزد: ایست، ایست قلبی.
گروه پزشکی به کمک شتافت اما دختر بیچاره مرد. تری دیگر نمیتوانست آرام بنشیند. این چهارمین کودکی بود که طی دو ماه گذشته به خاطر ایست قلبی مرده بود. نتایج کالبد شکافی باز هم علت مرگ را ایست ناگهانی قلب بر اثر پیشرفت بیماری عنوان کرد.
دکتر تری در اتاق خود نشسته بود و یکبار دیگر همه چیز را به دقت بررسی. با خود فکر کرد شاید ویروس خاصی باعث این مشکل مشترک در کودکان بیمار شده است. بنابراین دستور داد هوابرد بیمارستان را کنترل کنند اما هیچ مورد و ویروس مشکوکی پیدا نشد. او اینبار پرونده پزشکی کلایر را بررسی کرد. آن را باز کرد و خط به خط نتیجه آزمایشها و گزارش پزشکی قانونی را خواند. چیزی اما در پرونده عجیب بود. در آزمایش مشخص شده بود پتاسیم خون کودک بالا بود و شاید همین امر باعث ایست قلبی شده باشد. اما ادامه تحقیقات به بررسی بیشتر جنازه نیاز داشت.
با کشف این موضوع، پای پلیس به ماجرا باز شد. به دستور قضایی جنازه کلایر از خاک بیرون آورده و آزمایش شد. پزشکان آزمایشگاه پس از کالبد شکافی دقیقتر در بافتهای بدن دخترک، ماده لیدوکایین پیدا کردند. این ماده هنگام حملات قلبی به بیماران تزریق میشود، اما هرگز در کودکان استفاده نمیشود. حالا دیگر همه یقین داشتند پای یک قاتل در میان است. . .
ادامه ادارد. . .