
نصف باغچه آفتاب بود و نصف سایه. شمسالضحی در نصفه سایه پا به پا شد و آرام در میان بوتهها نشست. چشم دواند به ساقههای گوجهفرنگی و نگاهش لغزید به ساقههای ریحان و جعفری و با آه بلند گفت: ذلیل بشید. دست کرد زیر ساقه ریحان را گرفت و گفت: ببین تو روخدا. حشرات ذلیل مرده چیکار کردن با این سبزیها. آرام کف باغچه نشست. نم خاک توی دستهایش نشست که صدای مهندس بلند شد.
- اینا سم نمیخوان خانوم.
- سم نمیخوان. پس چی میخوان؟
- سم خطرناکه خانوم. هم برای سبزیجات و هم محیط رو آلوده میکنه.
- پس چیکار کنم با این حشرات. این ساسها باغچهام رو به توبره بستن آخه.
- باید برخورد فیزیکی کنین خانوم.
- برخورد فیزیکی؟ برخورد فیزیکی دیگه چیه مهندس؟
- شما باید اونها را یکی یکی بگیرید. البته با دستکش. بعد اونها رو داخل ظرف بلندی که از آب داغ پر باشه غرق کنید خانوم.
- اونها رو با چی بگیرم.
- پیدا کردن این حشرات در روشنایی روز البته کمی دشواره. توصیه میکنم شبها به سراغ اینها بیاید. البته با میل بافتنی هم میتوانید اونها رو شکار کنید.
- روز چی آقای مهندس.
- گفتم که روزها توی شیارهای باغچه پنهان میشن و شب برای تغذیه به سراغ سبزیهای شما میان.
- یعنی تو روز راهی وجود نداره؟
- چرا راه هست. شما میتونید مخزن خرطومی را توی باغچه قرار بدید. به این ترتیب مخزن پر میشه از ساس و شما میتونید اونها رو داخل ظرف بلندی که پر از آب شده غرق کنید.
- آه، عجب راهحل محشری بود آقا مهندس. چقدر حشره.
مهندس در حالی که میخندید دستهایش را به هم میکشید و اطراف باغچه قدم میزد.
شمس الضحی رو بر گرداند به طرف مهندس و گفت: حالا نوبت غرق شدنشونه.
- مهندس گفت: بله، باغچه باید از شر این موجودات پاک بشه.
شمسالضحی به طرف ظرف بلند آب رفت. مخزن خرطومی را در آن وارونه کرد و ساسها را به داخل ظرف ریخت. ساسها رو لایه بیرونی آب تلنبار شدند و آرام آرام به زیر آب میرفتند. شمسالضحی بلند بلند شروع به خندیدن کرد. به عقب برگشت تا ساسهای مرده را به مهندس نشان دهد. مهندس داخل باغچه شده بود. دست و پای بلندش شکل ساسها شده بود. رنگ ساس بهخود گرفته بود در حالی که میخندید داشت آرام آرام به سوی شمسالضحی میآمد که با نعرهای از خواب پرید.
پنکه سقفی آرام بالای سرش میچرخید. نفسش به شماره افتاده بود که ساعت توی حال پنج بار نواخت. پریا چشم باز کرد و خودش را به شمسالضحی چسباند و گفت: مامان، میترسم. بعد چشمهای تیلهایاش را در سیاهی شب چرخاند و به پنجره نیمهباز خیره ماند.
شمسالضحی گفت: از چی میترسی عزیزم. من که پیشت هستم.
پریا گفت: مامان جان بابا برای چی از پیش ما رفت؟
شمسالضحی گفت: صبح که شد بهت میگم.
- کی صبح میشه.
- یه کمی دیگه بخوابیم بعد.
- من خیلی میترسم.
- شمسالضحی پریا را در آغوش گرفت. انگار یکی از کنار پنجره رد شد.
- حتماً خواب دیدی مادر جان.
- شمسالضحی تند پلک زد. چشم دواند در تاریکی شب و صدایش لرزید.
- یه نفر از اتاق رفت بیرون.
- هی بهت میگم روزا کمتر بشین پای کارتون.گوش نمیدهی.
- پریا در سکوت به آغوش مادر چسبید.
شمسالضحی گفت: فردا با هم میریم پارک. از آقای باغبان شمعدانی میخریم و میآییم توی باغچه میکاریم.
- بابا بر میگرده یا نه؟
- قرار شد فردا بریم شمعدانی بخریم.
- آره یا نه؟
- شاید برگرده.
- مامان دنیا خیلی بزرگه؟.
بله، دنیا خیلی بزرگه.
- به اندازه باغچه خانه ما.
- بله، به اندازه باغچه خانه ما.
- من، بابا و شما را به اندازه تمام دنیا دوست دارم.
- اشک جمع شد توی چشمهای شمسالضحی. دست کرد لای موهای پریا و گفت: فردا باید بریم سراغ شمعدانیها.
باد سردی از پنجره گذشت. شمسالضحی چشم گرداند. انگار کسی از کنار پنجره رد شد.