
مرتضی، با شوق بسیار به « گوشواره »، گردنبند و « دستبند» طلایی که در دست دارد، نگاه میکند و لبخند میزند. خوشحال است که در گرانی حاصل از « پذیرش قطعنامه» و پایان گرفتن رسمی جنگ 8 ساله، موفق شده طلای مورد نظر « همسر عقدکردهاش» را کامل کند. به آینده نزدیکی میاندیشد که قرار است، همسرش را به خانه بیاورد و زندگی تازهاش را آغاز کند. همه چیز برای آغاز دوباره آماده است. از نظر شغلی هم، دوره آموزشیاش تمام شده و از صبح فردا، در ایستگاه 3 آتشنشانی مشغول به کار خواهد شد.
نگاهی به ساعت میاندازد و طلاها را داخل جعبههای خوشرنگ کوچک میگذارد.آنها را به دقت در جعبه مخصوص طلای عروس قرار میدهد، آنگاه در کمد را میبندد.کمی میاندیشد و دوباره کمد را میگشاید.بسته پیچیده در پلاستیک سیاهی را از انتهای کمد برمیدارد، آن را وزن میکند و توأم با شوخی، دست خود را پایین میکشد، تا وزن آن را بیشتر نشان دهد. آنگاه، بسته را در اعماق کمد، پنهان کرده و جای جعبه طلای عروس را با کفشهای نو عوض میکند. کفشها را از داخل جعبه بیرون میآورد، طلا را داخل جعبه کفش میگذارد و آن را زیر لباسها، پنهان میکند. در کمد را میبندد و پس از قفل کردن آن، کلید را داخل کیف بغلی خود میگذارد. همزمان با آنکه کیف بغلی را داخل جیب لباسش قرار میدهد، به در اتاق نگاه میکند. مادرش وارد اتاق میشود و با کنجکاوی حرکات او را از نظر میگذراند. آنگاه پرسشگر، ابرو در هم میکشد. مرتضی با حرکت سر علت رفتار او را میپرسد و مادر، به جای جواب دادن فقط لبخند میزند.
***
خورشید، تازه طلوع کرده است. مرتضی به سرعت از ساختمان بیرون میآید و با شتاب در را پشت سر خود میبندد. آنگاه بدون آنکه به پشت سر نگاه کند به سرعت به طرف خیابان میرود. شب گذشته به خاطر هیجان زیاد، اسیر بیخوابی شده و تلاش میکند، در نخستین روزکاری، قبل از ساعت 7 خودش را به ایستگاه 3 آتشنشانی برساند. دلش نمیخواهد از همان روز اول به بیانضباطی و وقتنشناسی متهم شود.
هنوز چند دقیقهای به ساعت 7 باقی مانده که نفس زنان مقابل ورودی ایستگاه میایستد و پس از نگاه کردن به ساعت مچی، با آرامش، نفس عمیقی میکشد و با شادمانی وارد ایستگاه میشود.
***
شب فرا رسیده و ساختمان آتشنشانی را سکوت فرا گرفته است. داخل ساختمان « مرتضی اصفهانی» از سمت نمازخانه به طرف آسایشگاه میرود، آتشنشان جوان خودش را با شتاب به او میرساند و هر دو ضمن صحبت در آستانه آسایشگاه میایستند.
- خب آقا مرتضی ! روزاول چه جوری گذشت ؟
- خیلی خوب. عالی بود.
- فکرنکنی هر روز اینجوریه، ها. . . ! صبحونه، کلاس، نماز، استراحت، ورزش. . . معلومه خوش میگذره. از شانس تو امروز اصلا « زنگ خور» نداشتیم.
همزمان یک آتشنشان دیگر، مرتضی را به نام صدا میکند:
- مرتضی اصفهانی تلفن! عجله کن آقا مرتضی!
مرتضی در حالی که ابرو در هم کشیده به سرعت به طرف تلفن میرود و آتشنشان جوان لبخندزنان وارد آسایشگاه میشود.
داخل اتاق، مرتضی گوشی را در مشت خود میفشارد و با تعجب حرف میزند:
- شمایی مامان !؟ شماره اینجارو از کجا گیر آوردی؟
- مهم نیست. جواب سؤال منو بده.
- چی پرسیدین ؟
- پرسیدم تو اومدی خونه ؟
- من؟!
- آره دیگه. دارم با تو حرف میزنم. میگم امروز اومدی خونه؟
- نه، شیفت ما بیست و چارساعتهاس. خونه چیکار دارم؟!
منتظر جواب مادرش میماند و چون صدایی نمیشنود، نگران سؤال میکند.
- شنیدی مادر !؟
- آره شنیدم.
- پس چرا جواب نمیدی؟ چیزی شده ؟
- فکر کنم دزد اومده خونه.
- دزد!؟ از کجا فهمیدی؟
- در کمد تو شکسته است.
متفکر چشم به دیوار میدوزد و ناگهان چهرهاش پر از نگرانی میشود.
- طلاها. . . ببین طلاها هست؟
- کجا گذاشتی؟
- تو جعبه کفش ته کمد.
- کدوم جعبه؟
- همه شو بریز بیرون. یکی از همون جعبهها دیگه.
با اضطراب و نگرانی پا به پا میشود و منتظر میماند. طاقت ندارد و یکریز میپرسد:
- چی شد؟ مامان چرا جواب نمیدی؟ نیست ؟
- نه. چیزی نیست.
- طلاهای خاله. طلاهای خاله چی؟
- اینقدر سؤال پیچم نکن. بیا خونه ببین چی شده.
مرتضی، دستپاچه گوشی را میگذارد و به سرعت از اتاق بیرون میرود.
***
مرتضی در ورودی ساختمان را پشت سر خود میبندد و در حالی که با مادرش حرف میزند شتابان به طرف اتاق خود میدود.
مرتضی در حالیکه در کمد را به دیوار میکوبد، با عصبانیت پاسخ میدهد و ضمن صحبت، لباسها و جعبه کفشها را به چپ و راست میاندازد.
- چکار میکنی ؟ چرا همه چی رو به هم میریزی؟
- کلافهام. یک کیلو طلای خاله اینجا بوده.
مادر روی زمین فرود میآید و سر خود را با هر دودست میگیرد.
- یاد طلاهای خاله نبودم. یکی نیست بگه، زن حسابی با شوهرت دعوا داری چرا طلاهاتو قایم میکنی تو خونه ما؟! مرتضی، کلافه، دندانهایش را روی هم فشار میدهد و با عصبانیت همه چیز را به هم میزند و ناگهان، لابهلای لباسهای مشکی، کیسه سیاه پلاستیکی را پیدا میکند. با هیجان بسیار آن را برمیدارد و وزن میکند. آنگاه نفسی به راحتی میکشد و روی زمین مینشیند.
- چرا درست نیگا نمیکنی مادرمن !؟ نصفه عمر شدم که. اینجاس.
- کو، کجاس؟
- ایناها. . .
- من از کجا بدونم، پیچیدیشون تو کیسه زباله !؟
- بگیر مامان، همین الان تحویلش بده. حوصله دردسر ندارم.
ناگهان به یاد دارایی خودش میافتد و با دلواپسی، جستوجو را از سر میگیرد. مادر نگران میشود.
- مگه پیدا نکردی ؟
- طلاهای خودمون ! پونصدهزارتومن بالاش پول دادم. . . نیست. . . نیست. . .
- دزد برده دیگه. . . بیخودی که در کمدو نمیشکنه.
مرتضی برمیخیزد و به طرف در میرود، مادرش با نگرانی او را تعقیب میکند. مرتضی دور میشود.
- کجا میری مرتضی ؟!
- میرم کلانتری. باید خبر بدم. دارو ندارمو بردن.
***
شب از نیمه گذشته است. داخل آسایشگاه، آتشنشانان روی تختها خوابیدهاند. تنها مرتضی است که روی اولین تخت نزدیک ورودی، در تاریکی نشسته و فکر میکند. آتشنشان جوان، روی تخت دوم غلتی میزند و با صدایی خواب آلود میپرسد:
- صبح شد که. نمیخوای بخوابی ؟
- خوابم نمیبره. چه جوری بخوابم ؟
آتشنشان جوان، لبخند تلخی میزند و روی لبه تخت خود مینشیند.خمیازهای میکشد و به مرتضی نگاه میکند.
- مامورای کلانتری چی گفتن ؟
- گفتن دزد خود یه. هرکی بوده خبر داشته تو کمد چی هست.
- چیز دیگهای بردن ؟
- پول نقد، کوپن، چندتیکهام از این لوازم تزئینی.
- حالا میخوای چیکار کنی ؟
- چیکار کنم؟ خودی یعنی چی؟ غیراز برادر و خواهرام فقط همسایه طبقه بالاس که اون هم فامیله.
- فامیل؟
- آره بابا. غریبه تو خونه ما چیکار داره.
- چی بگم والله!؟ یکی دو ساعتی بخواب. فردا یه طوری میشه دیگه.
- چطور میشه؟ جواب زنمو چی بدم؟ قرار بود. . .
مکث میکند و با تاسف سر تکان میدهد. آتشنشان جوان با اندوه به او خیره میشود.
- نگران نباش. میفهمه دیگه. یا از خیر طلا میگذره، یا صبرمیکنه.
- فکر کنم ازدواجمون یه سالی عقب بیفته. بدون طلا، بدون پول که نمیشه آخه.
- لابد یه خیری توش بوده. کار خدا بیحکمت نیست.
- چی میگی تو بابا !؟ چه ربطی به حکمت داره ؟ دزد اومده زندگی منو برده. . . یعنی کی برده این طلاها رو !؟
- صبح از آگاهی میان تحقیق. معلوم میشه دیگه.
آتشنشان جوان برمیخیزد و گوشه لباس مرتضی را میگیرد.
- پاشو. دارن اذان میگن. بالاخره یه طوری میشه دیگه. پاشو عزیزم. . .
مرتضی آهی میکشد و از جا برمیخیزد. آن گاه هر دو، به آرامی از آسایشگاه خارج میشوند.
***
ماموران آگاهی همه جا را به دقت وارسی کردهاند و افسر فرمانده در حال خروج از خانه با مرتضی و مادرش صحبت میکند.
- شواهد نشون میده که دزد، آشنا بوده و دقیقا میدونسته که اینجا چه مقدار طلا هست. اینجوری که شما میگین ما فقط به همسایه طبقه بالا مشکوکیم.
مرتضی با نگرانی به مادرش نگاه میکند. مادر، چشم به زمین دوخته و از نگاه کردن به پسرش طفره میرود. مرتضی، معنای نگاه مادرش را به خوبی میفهمد و پاسخ میدهد.
- نه. جناب سروان. ما نمیتونیم از اینا شکایت کنیم.
- به هرصورت، ما اگه بخواهیم پیگیری کنیم از اینجا شروع میکنیم.
- تا ظهر پرونده شما تکمیله. برای پیگیری باید بیای به شعبه ما. متوجه شدی ؟
- بله، چشم.
- خدانگهدار.
- خداحافظ. . . به امان خدا.
ماموران آگاهی دور میشوند و مرتضی، درمانده و نگران بر جا میماند، به گونهای که متوجه رسیدن همسر جوان خود نمیشود. دختر جوان در حالی که به رفتن ماموران نگاه میکند شتابان پیش میآید. مرتضی بدون آنکه به کوچه نگاه کند، از سر عادت در را میبندد. اما هنوز دو قدم دور نشده که با شنیدن صدای ضربههایی که به در میخورد، میایستد و پرسشگر نگاه میکند. آنگاه در را میگشاید. دختر جوان بی وقفه سؤال میکند:
- چرا درو میبندی ؟ نمیبینی دارم میام ؟. . .چی شده مرتضی ؟ چی بردن ؟ مامان گفت در کمدو شکستن. درسته ؟
- آره.
- یعنی چی آره ؟ خب بگو ببینم چی شده ؟
- آروم باش. دزد اومده دیگه.
مرتضی به راه میافتد. دختر جوان در را میبندد و به سرعت خودرا به او میرساند.
- وایسا ببینم چی شده ؟
مرتضی میایستد واندوهگین به همسر جوانش نگاه میکند. دختر بیتاب است و پریشان به او چشم دوخته است. مرتضی لبخند تلخی میزند:
- طلاهای تو، کوپنها و یه خرده خرت و پرت دیگه رو بردن.
- کی برده ؟
- دزد.
- دزد کیه ؟
- چه میدونم. آگاهی میگه آشنا بوده. به اینا شک دارن.
با دست طبقه بالا را نشان میدهد. دخترجوان پرسشگر به پلهها نگاه میکند و ناباور دست خود را کمی بالا میآورد.
- اینا!؟. . . .
- منم همینو میگم. نمیشه که آدم بره فامیل خودشو بده دست آگاهی؛ بگه از خونه ما دزدی کردن. . . . نه نمیشه.
- حالا میخوای چیکار کنی ؟
- نمیدونم. . . واقعا نمیدونم. توی این اوضاع و احوال خرج عروسی. . . طلا. . . نمیدونم.
دختر چشم به زمین میدوزد و فکر میکند. همزمان مادر مرتضی به آنها ملحق میشود. دختر به آرامی سر بالا میآورد و سلام میکند.
- سلام مامان !
- سلام دخترم. چطوری؟
- خوبم. . .
- چی میپرسم ؟! معلومه که خوب نیستی.
- اینجوری که مرتضی میگه، ما باید قید این طلاها رو بزنیم.
- خدابزرگه مادر. یه کاریش میکنیم.
- به این زودی که نمیشه. . .
مرتضی بدون آنکه به دیگران نگاه کند، با قدمهای تند وارد اتاق میشود و در را محکم پشت سر خود میبندد. دختر جوان به آرامی سربالا میآورد و همراه با لبخندی تلخ، سرتکان میدهد. مادر، با آرامش حرف میزند.
- بیشتر نگران توئه. ورد زبونش شده «طلاهای عروس».
- چاره چیه مامان؟ صبر میکنیم. لابد یه حکمتی تو کاره.
- به ش بگو. بذار آروم بشه.
- فکر میکنین چقدر طول بکشه ؟
- نمی دونم. شش ماه، هفت ماه. . .
دختر لبخندی میزند و سر تکان میدهد.آنگاه به آرامی خندهاش بیشتر میشود، به گونهای که مادر، با تعجب به او نگاه میکند.
- میخندی؟
- آره خب. چیکار کنیم ؟ مرتضی میخواد عروسیمون با روز تولدش یکی باشه. شش، هفت ماه، یعنی یه سال باید یک سال دیگه صبر کنیم.
- میشه؟
- وقتی چاره، دیگهای نباشه، حتما میشه دیگه.
- خیالم راحت شد.
- یعنی چی مامان ؟ فکر کردین واسه چند تیکه طلا، چیکار میکنم ؟
- طلا چیه مادر؟! خوشحالم که تو اینقدر صبور و فهمیدهای. خوشبخت بشی دخترم!
آنگاه، عروس جوان خود را در آغوش میکشد و به گرمی پیشانی او را میبوسد.