
سکانس اول
خیابان که خلوتتر میشود، راننده تاکسی مرتب صورتش را بر میگرداند و به صورت من نگاه میکند. بعد ابروهایش را بالا میاندازد و زیر لب چیزی میگوید که من نمیفهم.
دوباره به روبهرویش نگاه میکند و در خلوتی راه بر میگردد و مرا ورانداز میکند و دوباره ابروهایش را بالا میاندازد و همان جمله را تکرار میکند که من نمیفهمم. به پشت چراغ قرمز که میرسد طاقت نمیآورد، صورتش را به صورتم نزدیک میکند و میگوید: آقا تصادف کردی!؟
همان طور که دهانش بازمانده به صورتش نگاه میکنم. دستی به صورتم میکشم و در گونههایم احساس درد میکنم. دارم از درد به خودم میپیچم که سرم را بالا میاندازم، یعنی که نه!
دوباره ابروهایش را بالا میاندازد و با همان دهان باز میگوید: خدا بد نده آقا! بلا دوره! نالهای میکنم و میگویم بلا زیاد هم دور نیست. همین نزدیکیها، چند چهار راه بالاتر. همان جا که مرا سوار کردی. همان جا این بلا را سرم آورد. چراغ سبز میشود و راننده حرکت میکند. تقاطع را که رد میکند میپرسد کدام نامردی این بلا را سرت آورده؟ ابروهایش همان بالا مانده بود که به صورتش نگاه کردم و گفتم زنم. زنم این بلا را سرم آورده. مرا حسابی کتک زد. چشمهای راننده گرد میشود و سرش شروع میکند به تکان خوردن. مثل اسکلت آویزان جلو تاکسی حرکت میکند و زیر لب چیزی میگوید که من نمیفهمم.
با همان حالت گیجی به او نگاه میکنم و بعد به روبهرو خیره میشوم.به ردیف ماشینها نگاه میکنم که در حال سبقت گرفتن از هم هستند. صدای بوق ماشینها در سرم میپیچید. سرم را به صندلی تکیه میدهم و میگویم من زنم را دوست دارم 30 سال است، ازدواج کردهام و از راهکارمندی زندگیام را گذراندهام. همسرم میخواهد مستقل باشد. با تشویق دوستانش برای خرید یک تاکسی دست به دامن من شده بود. دوباره چشمهای راننده گرد میشود و با حرکت سر مرا به ماجرا دعوت میکند. مخالفتهای من با خواسته او از زندگیمان کابوس ساخته بود.
همیشه با تشویق و اضطراب به محل کار میرفتم و با دشواری بیشتر به منزل باز میگشتم. از مواجهه با همسرم بیزار بودم و در برابر خواستههای غیر منطقیاش پافشاری میکردم که یک روز یادداشتی گذاشت و از خانه رفت. نوشته بود که خانهای مستقل گرفته و با خرید تاکسی زندگی مستقلی را آغاز کرده است. دیگر وارد فضایی شده بودم که هر روز بیشتر احساس درماندگی میکردم. به منزل فرزندانم سر میزدم و هیچ کس محل جدیدش را نمیدانست. میخواستم با شرایط جدیدش کنار بیایم و برای باز گرداندن او تلاش میکردم اما راه به جایی نمیبردم. لحظهای سکوت میکنم خیره خودم را در آیینه بغل ماشین نگاه میکنم به صورت تکیدهام دستی میکشم که نگاه راننده توی ذوقم میزند. راننده میپرسد خب پیدایش کردی؟ میگویم برای پیدا کردن او تنها راه گشتن در خیابانها بود. خیلی وقت بود که پس از پایان کار اداره مثل پیدا کردن سوزن در کاهدان به هر جا سر می زدم که امروز او را پیدا کردم. او را دیدم که مشغول حرف زدن با همکاران رانندهاش بود. خوشحال به سویش رفتم اما با دیدن من تغییر چهره داد و حاضر به شنیدن حرفهایم نشد. چند لحظه گذشته بود که مثل آوار به سرم خراب شد و شروع به فریاد کشیدن کرد. همکارانش که تصور کردند مزاحم او شدهام با قفل فرمان و هر چه در دست داشتند به سراغم آمدند و حسابی مرا کتک زدند و رفتند.
راننده ناباورانه مرا نگاه میکند. میگوید آخرش که چی؟ میگویم میروم و حکم جلبش را میگیرم. شما هم مرا مقابل کلانتری پیاده کنید.
* سکانس دوم
سوار تاکسی میشوم. نفسم به شمار افتاده است. انگار دارد پایان شومی در زندگیام رقم میخورد. خودم این را احساس کردهام. هیچ وقت دیدن سرنوشت دیگران برایم عبرتآموز نبوده است.
همیشه تجربههای تلخ را تکرار کردهام. مثل آدمی که دچار نسیانی شده باشد خودم را در آیینه ماشین نگاه میکنم. با دستمال کاغذی اشکهایم را پاک میکنم. دستمال را به زیر پا میاندازم و مقنعهام را مرتب میکنم. کمربند ایمنی را میبندم و آرام به راه میافتم. مثل آدمهای وامانده سر گردان در میان ماشینها حرکت میکنم، عادت کردهام. جلوی زنی ایستاده کنار خیابان نگه میدارم. زن سوار میشود و در حال نشستن مرا ورانداز میکند. نگران توی آیینه خودم را نگاه میکنم و ادای آدمهای عادی را درمیآورم. زن بر میگردد و مرتب صورت مرا نگاه میکند. دهانش پایین میرود و چشمهایش تنگتر میشود. دوباره به من نگاه میکند و راهی برای فرار از زیر نگاهش ندارم. طاقت نمیآورد و میپرسد چی شده خانوم؟ چرا این قدر ناراحتی؟ بغض راه گلویم را گرفته فکر محسن دارد آزارم میدهد انگار به دنبال کسی بودم که عقدههای واماندهام را برایش بازگو کنم که اشک از گوشه چشمانم به راه میافتد. تاکسی را به گوشه خیابان میبرم و آرام پارک میکنم. زن مسافر آشفته میشود و با همان آشفتگی مرا دلداری میدهد. میگویم بیچاره شوهرم. حسابی او را کتک زدم. زن دوباره تغییر چهره میدهد و در همان حالت دلداریام میدهد و میگوید: آخه چرا. اشکهایم را با گوشه دست پاک میکنم. زن دستمال کاغذی به سویم میگیرد. دستمال را از او میگیرم و میگویم مدتها بود که دوستانم برای خرید تاکسی بانوان مرا تشویق میکردند. برای خودشان شغلی دستو پا کرده بودند و من هم به سراغ همسرم رفتم. ماهها بود که زندگی را برای خودم و او کابوس کرده بودم. در خانه هیچ کار نمیکردم و هر روز دشواری به مرارتهایش اضافه میکردم اما او راضی نمیشد. حرف و حدیثها که بالا گرفت، زندگی را برایش دشوارتر میکردم اما او به هیچ وجه راضی نمیشد. با پساندازی که داشتم برای خودم تاکسی خریدم و خانهای اجاره کردم و بدون اطلاعش از خانه رفتم. زن وارفته است توی صندلی ماشین و دارد لبهایش را گاز میگیرد و مدام میگوید آخی، بیچاره! نفرتی از من توی چشمهایش پیدا میشود. پیش خودم فکر میکردم که تا مدتها باید توی خانوادهاش حرفی برای گفتن داشته باشد. تنها مسافری است که قیمت ماشین را از من نپرسیده، به لباس فرمم نگاه نکرده تا بفهمد میخواهد بپرسد که چه لباس یکدستی دارم و اینکه آیا پولش را شرکت گرفته است. نگاهم میکند با همان نگاه مصیبتبار میگوید: خب دلت برایش هم تنگ میشد؟ میگویم کارم از این حرفها گذشته بود. اما میدانستم که دارد همهجا را به دنبالم میگردد. امروز به یکباره او را دیدم. جا خورده بود. من مثل که جا خورده بودم. مثل آدمی که در کسری از زمان خبر ناگواری را میشنود، جا خورده بودم. اما اشتیاق غریبی توی چشمهایش بود. داشت به سوی من میآمد. انگار دلم میخواست به حرفهایش گوش دهم اما مثل آوار به سرش خراب شدم. بلند بلند میگفتم مزاحم. همکارانم جمع شدند و هر کس با هر چه دستش بود به سر و صورتش میکوبید. نمیدانم خودش را چگونه نجات داد. نمیدانم بلایی سرش آوردیم یا نه. زن وامانده است. انگار دلش میخواهد در تاکسی را باز کند و خودش را از شرم راحت کند.
میگوید بیچاره. آخه چطور دلت اومد. گریه امانم نمیدهد. زن با همان حالت میگوید نمیدونی کجا رفت؟ اشکهایم را با دست پاک میکنم. میگویم چرا. انگار گفت میروم کلانتری.
سکانس پایانی
افسر نگهبان رو به مرد میکند میگوید. آقا! شما آقا. برای چی اومدی. مرد به اطرافش نگاه میکند و با اشاره چشم افسر به میز بلندی که پشت آن نشسته نزدیکتر میشود. افسر میگوید دعوا کردی؟ چه شده؟ چیکار داری؟ مرد میگوید اومدم حکم جلب بگیرم. شکایت دارم. افسر برگهای جلوی او میگذارد و میگوید: اینرو پرکن. مرد نگاهی به برگه میاندازد. خودکاری از جیب بیرون میآورد مشغول نوشتن میشود. تاکسی سبز رنگ به کلانتری نزدیک میشود. مقابل در کلانتری که می رسد سربازی به زن راننده اشاره میکند که جلوتر پارک کند. زن ماشین را پارک میکند و آرام پیاده میشود. به اطرافش نگاهی میاندازد و به سوی سربازی میرود در حالی که سوئیچ ماشین را در جیبش میگذارد به سرباز سلام میکند و میگوید: ببخشید انگار همسرم به اینجا آمده است. میتونم بروم داخل؟ سرباز با سر به در اشاره میکند و زن به دنبال رد نگاهش وارد پاسگاه میشود و به ردیف آدم و سربازها نگاه میکند و در گوشهای محسن را میبیند که روی برگهای خم شده است. آرام به او نزدیک میشود و در کنارش میایستد. زیر چشم به کاغذ و نوشتهها نگاه میکند که محسن سر برمیگرداند و نگاهش روی صورت زن آرام میگیرد.