پارسا یزدانی
1 ـ دچار وهن شده بود، همیشه فکر میکرد بهترین بازیکن دربی میشود. از چند روز پیش از دربی به همه میگفت که حتماً گل میزند و بهترین عملکرد را نشان میدهد. موقع بازی به هیچ کس رحم نمیکرد، چند بار تکل خطرناک رفت تا اینکه عقربههای ساعت هنوز به دقیقه 30 نرسیده داور مجبور شد از بازی اخراجش کند. هم رویای دربیاش خراب شد و هم تیم را به دردسر انداخت. بین دو نیمه هم علاوه بر سرمربی تیم بقیه بچهها هم حسابی از خجالتش در آمدند. آخر بازی هم همه کاسه کوزهها سر او شکست، هر چند معلوم بود اگر در زمین هم میماند کاری از دستش بر نمیآمد.
2 ـ معروف شده بود به ستاره دربی. هر فصل در بازی دربی گلزنی میکرد و محبوب هواداران بود. در کوچه و خیابان مجال راه رفتن بهش نمیدادند. البته اهل حاشیه هم بود و هر روز هم تیتر یک روزنامهها میشد. یک روز تصمیم گرفت به تیم رقیب بپیوندد و در مقابل پول پشت کرد به هوادارهای تیم. آنها هم در دربی حسابی از خجالتش در میآمدند. هنوز گلزنی میکرد اما آن طراوت گذشته را نداشت. بیچاره هم گل میزد هم فحش میخورد. طرفداران تیم جدیدش خیلی دلخوشی از او نداشتند اما به خاطر کریخوانیهای معمولی روز دربی برایش سنگ تمام میگذاشتند. روزگار گذشت و او مجبور شد کفشهایش را آویزان کند و دیگر کسی به او محل نمیگذاشت. همان طور که خیلی سریع گل کرد خیلی زود هم از خاطرها رفت. قهرمان زنده را عشق است. این جملهای بود که پس از خداحافظی مرتب به زبان میآورد و به زمین و زمان که او را فراموش کرده بودند بد و بیراه میگفت.
3 ـ آنقدر انگیزه داشت که روز دربی فارغ از همه هیاهوهای درون ورزشگاه سرش را جلوی توپ میداد. هواداران دوآتیشه عاشقش بودن و پسوند باتعصب در تشویقها برایش استفاده میشد. از بد حادثه همیشه هم در دربیها به شدت مصدوم میشد.10 بخیه، 20 بخیه، دو ماه خانهنشینی تا اینکه آخرین بار رباط صلیبیاش جوری پاره شد که دیگر بازیکن نشد. اولین نفر سرمربی تیم بود که فراموشش کرد. سپرد که قراردادش را تمدید نکنند و رفت سراغ یک بازیکن معمولی، لیدرها هم به تبعیت از آقای سرمربی یادشان رفت کدام بازیکن زانویش را جلوی استوکهای رقیب میگذاشت. با فوتبال خداحافظی کرد اما زودتر از آنچه فکرش را میکرد از یادها رفت. امروز کارش شده بالا و پایین کردن خیابان جردن با ماشینهای مدل بالا، کسی هم سراغش را نمیگیرد. تازه فهمیده معنی تعصب چیست. به قول خودش که میگفت این حرفها به درد مصاحبه با روزنامهها میخورد والا با این حرف ها دو ریال هم کف دست کسی نمیگذارند.
4 ـ برایش دربی و غیره فرقی نمیکرد. بازی معمولی خودش را انجام میداد. 90 دقیقه میدوید و از جان و دل بازی میکرد. در خدمت تیم بود و پاسهای گل طلایی میداد. آنقدر زحمت کشید که سرمربی تیم ملی هم مجاب شد دعوتش کند به تیم ملی. توجهی به این نداشت که صد هزار نفر مرتب تشویقش میکنند یاکس دیگری را صدا میزنند. کمتر هم پیش آمده بود در دربی گل بزند یا خودش را تابلو کند. بیحاشیه، اصلاً فراری از حاشیه اما همین اخلاق خوش عامل پیشرفتش شد. یک روز که بازیکن جوانی از تیم ملی جوانان جذب تیم شد و چند روز به دربی بیشتر نمانده بود خیلی آرام کنارش کشید و در گوشش زمزه کرد اگر میخواهی در این فوتبال عاقبت به خیر شوی سراغ حاشیه و جنجال نرو فقط فوتبال خودت رو بازی کن، آهسته و پیوسته. مطمئن باش به حقت میرسی. خدا را شکر وضعیتش هم بد نیست. هم باشگاه هم سرمربی هم هواداران و هم سرمربی تیم ملی از عملکردش راضیاند و همین برایش بس است. هیچ وقت اسیر دربی نشده و فرقی بین دربی و غیر دربی نمیگذارد. شاید رمز موفقیتش هم همین باشد که برای او همه بازیها یک جورند مثل دربی، مثل هر بازی دیگر. مهم فقط این است که در خدمت تیم باشی و به تیم کمک کنی تا برنده از زمین خارج شود.