روایتی از زندگی شهیده‌ای که مورد تمجید رهبری قرار گرفت
کد خبر: 991047
لینک کوتاه: https://www.Javann.ir/0049od
تاریخ انتشار: ۲۸ بهمن ۱۳۹۸ - ۰۳:۰۷
سرويس زنان جوان آنلاين: کتاب عصمت (خاطراتی از شهیده عصمت پورانوری) به قلم سیده رقیه آرنگ، زندگینامه داستانی این بانوی شهید را به تصویر می‌کشد و از رشادت‌های ایشان در زمان بمباران دزفول سخن می‌گوید.
این کتاب که مورد تمجید مقام معظم رهبری نیز قرار گرفته است، شامل هفت روایت است که آغاز تا پایان زندگی شهیده عصمت پورانوری را نشان می‌دهد. این شهید بزرگوار در سن ۱۹ سالگی و زمانی که تنها ۶۶ روز از ازدواجش گذشته بود، در سال ۱۳۶۰ بر اثر بمباران هوایی دشمن به شهادت رسید. روایت زندگی و خصوصاً روایت ازدواج این شهید بزرگوار، می‌تواند الگویی برای تمامی دختران ایرانی باشد. در بخشی از کتاب عصمت می‌خوانیم: منیژه شش سال و نیمش بود که مریض شد. یک روز صبح بعد از اینکه صبحانه خوردیم، عذرا و کبری همراه پدرشان به مدرسه رفتند. منیژه، منصوره و علیرضا هم خوابیده بودند. طبق عادت همیشگی قبل از بیدار شدن بچه‌ها، پارچه‌ها را برش می‌زدم و لباس‌های آماده را اتو می‌کردم. پای چرخ خیاطی نمی‌رفتم که با صدایش از خواب بیدار نشوند. دو، سه ساعت بعد، منصوره بیدار شد و آمد کنارم نشست و به من تکیه داد. گفتم: «برو دست و صورتت رو بشور و خواهرت رو بیدار کن که با هم صبحانه بخورید.» رفت توی اتاق و کمی بعد برگشت و گفت: «خوابه! بیدار نمیشه.» بلند شدم رفتم توی اتاق، از خواب بیدارش کردم رنگ و رویش پریده بود. دستش را گرفتم و به زور از رختخواب جدایش کردم. همین که دستش را رها کردم، نشست. دوباره دستش را گرفتم. بدنش گرم بود. بغلش کردم و روی پایم نشاندمش. موهایش را کنار زدم و پیشانی‌اش را لمس کردم. بدجور تب کرده بود. بریده بریده گفت: «مادر! پام درد میکنه.» به پایش نگاه کردم دیدم که دمل بزرگی به اندازه یک گردو روی زانویش سبز شده، شاید هم بزرگ‌تر. دست و پایم را گم کرده بودم. سراسیمه از جا بلند شدم و چادرم را سر کردم. علیرضا خوابیده بود. دلم نیامد بیدارش کنم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
عناوین پیشنهادی
آخرین اخبار