حکایت ملانصرالدین و دانشمند را شنیدهاید که درباره نان و پیاز با اشاره مباحثه میکنند. این نسخه به روزرسانی شده همان حکایت است:
روزی دانشمندی وارد شهر ملانصرالدین میشود و میخواهد با عالمترین شخص آنجا گفتوگو کند. مردم چون کس دیگری را نداشتند ملا را معرفی میکنند. آن دو روبهروی هم مینشینند و مردم گرد آنان حلقه میزنند. دانشمند غریبه با انگشت یک دایره روی خاک میکشد.
ملانصرالدین هم یک خط وسط دایره میکشد. بعد دانشمند یک تخممرغ کنار دایره میگذارد و ملا هم یک عدد پیاز کنارش میگذارد. سپس دانشمند پنج انگشتش را بالا میآورد و ملا هم دو انگشتش را نشان میدهد. دانشمند برمیخیزد و تشکر میکند و به شهر خود بازمیگردد. اطرافیانش از او درباره مباحثه میپرسند. پاسخ میدهد: ملانصرالدین دانشمند بزرگی است. من با زبان اشاره از او پرسیدم دولت وعدههای فراوانی به مردم داده، ملا اشاره کرد که نصف عمر دولت گذشته است. بعد من گفتم اگر به وعدهها عمل نشود مردم با تخممرغ به سخنرانان پاسخ میدهند، ملا گفت با پیاز بزنند بهتر است! در آخر من گفتم پنج سال از وقت دولت سپری شده که ملا جواب داد دوره دوم سریعتر میگذرد!
مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند گفتوگو درباره چه بود؟ ملا گفت: آن دانشمند دایرهای کشید یعنی که من هر روز یک عدد نان میخرم. من نصفش کردم یعنی اینجا نان گران شده و با آن پول نصف نان بیشتر گیرت نمیآید! او تخممرغ نشان داد یعنی نان و تخممرغ میخورد. من گفتم از تو پولدارتر هستم و پیاز میخورم! بعد او دستش را نشان داد یعنی خاک بر سرت. من هم جوابش را با دو انگشت دادم و گفتم چشمت کور!
بله، این هم عوارض گرانی نان و پیاز که روی حکایتهای باستانی هم تأثیر گذاشته است. نان و پیاز قدیمها خوراک درویشان و فقرا بود ولی حالا گیر هر کسی نمیآید! قدیمها وقتی از کسی اوضاع و احوال زندگیاش را میپرسیدند به شوخی میگفت: «یک نان و بوقلمونی هست.» اما حالا همین که بگوید «یک نانی هست» معلوم میشود اوضاع و احوالش رو به راه است!