اي بابا طرف چقدر ماسته. آدم اينقدر پاستوريزه ديگه نوبره به خدا. راه برو ديگه، عجله داريم. من نميدونم كي به اينا گواهينامه داده اگر من بودم همين الان ماشينش رو ميخوابوندم و... همين طور حرف كه چه عرض كنم غر ميزد. با خودم گفتم عجب اشتباهي كردم سوار اين تاكسي شدم. اعصابم اول صبح روز شنبه حسابي خراب شده بود. اعصاب حالا بماند، حالت تهوع داشتم. اينقدر به قول معروف لايي ميكشيد و ترمزهاي آنچناني ميگرفت كه دل و رودهام به هم گره خورده بود. وقتي به مقصد رسيدم سريع پول دادم و پياده شدم. حتي منتظر بقيه پولم هم نشدم و سريع در رو بستم و رفتم. اين حكايت كوتاهي بود از همراه شدنم با يك راننده بيقانون در شهر پر ازدحام و شلوغي كه البته از اين دست رانندهها كم ندارد. ميخواهم بگويم كه مطمئن باشيد نحوه رانندگي ارتباط مستقيم، تأكيد ميكنم ارتباط مستقيم با شخصيت افراد دارد. وقتي كه ما هنگام رانندگي با موبايل صحبت ميكنيم و در همان حال در خط يك با سرعت لاكپشتگونه رانندگي و پشتسرمان ترافيكي عظيم ايجاد ميكنيم، وقتي مردم و ترافيكي كه درست كردهايم را به هيچ ميگيريم يعني ما آدم خودخواهي هستيم كه ديگران برايمان هيچ اهميتي ندارند. باور كنيم به هيچ وجه درست نيست به دليل نحوه غلط رانندگي ما روزي صدها بار تن اجدادمان در گور بلرزد و مادر و پدر عزيزمان مورد نوازشهاي مردم قرار بگيرند!
فقط من راننده هستم و بستقريباً همه در ايران از ترافيك مينالند. با اين حال وقتي از بالا به خيابانها نگاه ميكنيد دو تا ماشين را نميبينيد كه پشت سر هم و ميان خطوط خطكشي شده راه بروند. شايد بارها اين صحنه را ديده باشيد كه در يك اتوبان سه باند، پنج رديف ماشين كنار هم ايستادهاند و اصلاً خط و خطكشي معنا ندارد.
بايد بپذيريم كه عمده مشكل رانندگي ما نداشتن فرهنگ رانندگي است. رانندگي يعني فرهنگ داشتن در رعايت حق تقدم، احترام به علائم رانندگي، احترام به حقوق عابران پياده، پرهيز از حركات ژانگولرگونه و حتي تميز نگه داشتن خودرو. اينها و صد عنوان ديگر ميشود فرهنگ رانندگي و بعد ميشود ملاك مقايسه رانندگي ما با كشورهاي ديگر جهان.
رانندگي در دنيا، يك موضوع «جمعي» است، ولي در ايران يك موضوع «فردي» تلقي ميشود. رانندگي در ايران يعني «ميخواهم خودم را با خودرو به مقصدم برسانم» پس رانندگان ديگر، «رقيب» من هستند و من نبايد از رقبا عقب بمانم و محق هستم از هر فضاي خالي كه پيدا شد زودتر از ديگران آن را پر كنم. اين همان خودخواهي است. اين يعني من از همه مهمتر هستم و با توجه به اينكه شايد كار داشته باشم پس اين حق را براي خود ايجاد ميكنم كه به هر شيوه و اصولي كه من را زودتر به مقصد ميرساند استفاده كنم و كسي هم حق اعتراض ندارد. متأسفانه ما فقط به فكر جريمه و افزايش آن هستيم و از كار فرهنگي درست و سطح بالا عقب ماندهايم. بايد بدانيم جريمه هيچ گاه نتوانسته به عنوان عاملي اساسي براي كاهش جرائم رانندگي و افزايش فرهنگ آن تأثيرگذار باشد، لذا لازم است مسئولان، بيشتر از اعمال جريمه به راهكارهاي تأثيرگذار فرهنگي فكر كنند كه مسلماً نتيجهبخشتر خواهد بود.
بايد دانست اصلاح فرهنگ و رفتار در همه سطوح تنها و تنها با مشاركت داوطلبانه شهروندان امكانپذير است. افزايش دوربينهاي راهنمايي و رانندگي و گشتهاي نامحسوس و موارد ديگر كار پسنديدهاي است اما براي مكانها و محلهايي كه هيچ عنصر كنترلكنندهاي وجود ندارد چه اقدامي صورت گرفته است؟ و درست اينجاست كه بحث فرهنگ و فرهنگسازي مهم و اساسي است كه راننده ايراني خود را ملزم بداند در جايي كه هيچ نيروي قهري وجود ندارد به قانون و اصول رانندگي احترام بگذارد.
فرهنگ و باز هم فرهنگما مردم مهربان و خوبي هستيم و به آن اذعان داريم. ولي چرا و به چه علتي در رانندگي به شدت بيرحم و ناقض حقوق همشهريان خود هستيم؟ مطمئناً اين موضوع ريشه فرهنگي دارد و پاسخ به آن ميتواند بسياري از مشكلات ترافيكي و رانندگي ما را حل كند. بايد قبول كنيم ما در امر فرهنگسازي بسيار كم كار بودهايم. اينكه ميگويم ما، از رسانهها گرفته تا مسئولان مرتبط با موضوع بحث ميباشد. اينقدر در اين حوزه كم كار كردهايم كه براي تعطيلات عيد نوروز يا هر تعطيلات ديگري اگر همه نيرويهاي راهور بسيج نشوند معلوم نيست چه اتفاقي ميافتد و هنوز به جايي نرسيديم كه با كمترين نيروي انساني خيالمان راحت باشد كه كمترين تصادفات و مرگ و مير را خواهيم داشت.
بنابراين لازم و ضروري است كه بحث فرهنگي بيشتر از گذشته و عوامل ديگر مورد توجه قرار گيرد. چه اشكالي دارد اگر نيمي از بودجه راهنمايي و رانندگي صرف فرهنگسازي اما به شيوه درست و اصولي آن شود. نه اينكه تصور كنيم با ساخت برنامههاي تلويزيوني بيمحتوا كار فرهنگسازي انجام گرفته است.
فرهنگسازي زماني نتيجهبخش خواهد بود كه با مشاركت عمومي همراه باشد. فرهنگسازي هنگامي تأثيرگذار است كه خانواده را هدفگذاري كرده و آموزش را از آنجا آغاز كنيم. البته ما هم به عنوان افراد جامعه بايد همراه مسئولانمان باشيم، زيرا از قديم به ما ياد دادهاند كه يك دست صدا ندارد. من بايد بدانم كه عبور از چراغ قرمز زرنگي نيست يا اگر سبقت بيجا و غيرقانوني گرفتم به معناي داشتن دستفرمان خوب و عالي نيست. من بايد بدانم فرهنگ من با همين عوامل مورد سنجش و ارزيابي ديگران قرار ميگيرد و هيچ گاه نوع و مدل اتومبيل من ملاك بافرهنگ بودن من نيست. بنابراين براي داشتن يك شهر و كشور نمونه در عرصه رانندگي بايد از خودمان شروع كنيم، با احترام به همه آن چيزي كه ما را يك راننده خوب معرفي ميكند و البته بافرهنگ. البته براي همين فرهنگسازي بايد راههاي ما استاندارد باشد، معابر شهرها اصولي و مطابق با استاندارد طراحي شود. خياباني كه يك ماشين هم به زور ميتواند از آن عبور كند چرا بايد دو طرفه باشد؟
ميتوانيم با فرهنگسازي و آموزش خانوادهها شاهد كاهش چشمگير مرگ و مير ناشي از حوادث رانندگي باشيم البته اگر كه اين موضوع جدي گرفته شود. بايد قبل از اينكه ميزان جرائم را نسبت به عملي خلاف در رانندگي افزايش دهيم حتماً براي آن كار فرهنگي در سطحي گسترده و با شيوههاي روز انجام داد تا تأثيرگذاري آن بيشتر نمايان شود.