تا به امروز مسئله كثرت اديان و ميزان بهرهگيري آنها از حقيقت، پاسخهاي مختلف و متفاوتي در حوزه فلسفه دين داشته است. يكي از اين پاسخها نظريه «پلوراليسم ديني» است كه توسط «جان هيك» فيلسوف دين برجسته قرن اخير مطرح شده و دكتر عبدالكريم سروش با الگوگيري از آن، مدل بومي شده اين نظريه را در فضاي فكري كشور طرح كرده است. در شمارههاي پيشين به ارزيابي انتقادي شش استدلال نخست آقاي عبدالكريم سروش در كتاب «صراطهاي مستقيم» پرداختيم و روشن شد كه اين استدلالها حاوي مغالطاتي بوده و نگارنده در تبيين آنها دچار خطا شده است. در اين شماره به نقد و بررسي برهان هفتم آقاي سروش در پلوراليسم ديني ميپردازيم پرداخته و روشن خواهد شد كه در اين استدلال مغالطه «نقلقول ناقص» پيش آمده است.
استدلال هفتم: ناخالصي امور عالم
مغالطه نقلقول ناقص
تعريف مغالطه: بسيار پيش ميآيد كه در مباحث علمي به نقل و ذكر قول دانشمندان در زمينه مورد بحث استناد شده و با تكيه بر اقوال ايشان براي تثبيت مدعاي مطلوب تلاش ميشود. «اما گاهي... شخص ناقل از سخنان مرجع مورد استناد خود، عباراتي را برگزيند كه محتواي آنها مغاير با نظر اصلي و واقعي آن مرجع باشد، مرتكب مغالطه نقل قول ناقص شده است.»(1)
مورد نخست مغالطه در اين استدلال: دكتر عبدالكريم سروش، مبناي هشتم خود بر پلوراليسم ديني را با استناد به آيه شريفه 17 سوره رعد آغاز كرده و بر آن مبتني ميسازد: «بر اين مبنا ميتوان افزود ناخالصي امور عالم را (و اين مبناي هفتم براي پلوراليسم است). نكته قابلتوجهي است كه هيچ چيز خالص در اين جهان يافت نميشود. خداي جهان هم بر اين نكته انگشت تأييد نهاده است آنجا كه ميگويد: «أنزل من السماء ماء فسالت أوديه بقدرها» (رعد، 17): آبي كه از آسمان فرو ميريزد ناچار با گل و لاي آميخته ميشود و كف بلندي بر آن مينشيند. حق و باطل چنين به هم آميختهاند.(2)» و سپس چنين نتيجه ميگيرند كه: «در اين جهان نه نژاد خالص داريم، نه زبان خالص و نه دين خالص.» (3)
با توجه به اينكه آقاي سروش اين برهان خود را بدون مقدمه فلسفي با تبييني قرآني و نقلي مبرهن ميكنند، در اينجا اصل آيه شريفه مذكور را آورده، سپس به نقد و ارزيابي برداشت انجام شده از آن ميپردازيم:«أنزل من السماء ماء فسالت أوديه بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه في النار ابتغاء حليه أو متاع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فأما الزبد فيذهب جفاء و أما ما ينفع الناس فيمكث في الارض كذلك يضرب الله الامثال(4)»
(خدا از آسمان آبى نازل كرد كه در هر درّه و رودى به اندازه گنجايش و وسعتش سيلابى جارى شد، سپس سيلاب، كفى پف كرده را به روى خود حمل كرد و نيز از فلزاتى كه براى به دست آوردن زينت و زيور يا كالا و متاع، آتش بر آن مىافروزند، كفى پف كرده مانند سيلاب بر مىآيد، اينگونه خدا حق و باطل را مَثَل مىزند اما آن كف به حالتى متلاشى شده از ميان مىرود و اما آنچه به مردم انتفاع مىرساند، در زمين مىماند. خدا مثلها را اينگونه بيان مىكند.)
در باب استناد به اين آيه شريفه بايد گفت: «آقاي سروش در اين برهان خود، با تقطيعِ بخشي از آيه شريفه مذكور و ذكر ترجمه بخش جزئي از اين آيه شريفه يعني:«أنزل من السماء ماء فسالت أوديه بقدرها» آميختگي ذاتي حق و باطل و ناخالصي نفسالامري امور عالم را نتيجه ميگيرد اما چنانكه با نظر و توجه به بخشهاي تقطيع شده در اين آيه شريفه ميبينيم، هيچ گاه از «امتزاج» يا «اختلاط» ذاتي حق و باطل سخن به ميان نيامده، تا تمييز و جدايي آنها را ناممكن نشان دهد بلكه به عكسِ ديدگاه و برداشتِ آقاي سروش، جداييپذيري حق و باطل را با مثالي روشن و واضح تبيين كرده است.
به علاوه اين آيه شريفه، حق و باطل را به صورت دو عنصر همسنگ و همتا در كنار يكديگر قرار نداده است بلكه ضمن تشبيهي نغز و پرمغز، حق را به آب زلال سودمند و ماندگار و باطل را به كف درون تهي، زيانبار و زوالپذير تشبيه كرده است. طبقِ اين آيه، باطل به رغم جلوهگري و خودنمايي، ماندگار نيست و زائل شده و چهره زلال حق آشكار ميشود، پس ورود باطل به حوزه حق و مكدر ساختن آن، نه دليلي بر تفكيكناپذيري حق از باطل است و نه مهر تأييدي بر همه مذاهب و عقايد ميزند و نه بار مسئوليت را در بازشناسي حق از باطل و طرد باطل از دوش ما بر ميدارد. (5) البته ميتوان افزود كه نويسنده «صراطهاي مستقيم» روشن نكرده كه حتي به فرض پذيرش برداشت ايشان از اين آيه مبني بر ناخالصي امور عالم، چگونه از آيه شريفه مذكور، پلوراليسم ديني را استنتاج كرده است، به علاوه بنا به ديگر آيات شريفه نيز ميتوان پي برد كه از نظر قرآن كريم، آميختگي حق و باطل و ناخالصي امور عالم، امري ذاتي نيست. براي نمونه خطاب به قوم بنياسرائيل به دليل نپذيرفتن نبوت رسول گرامي اسلام(ص) و حقانيت قرآن كريم ميفرمايد: «ولا تلبسوا الحق بالباطل وتكتموا الحق وأنتم تعلمون» (6) «و حق را با باطل مخلوط نكنيد و حق را [كه قرآن و پيامبر است] در حالى كه مىدانيد پنهان نكنيد» يا در جايي ديگر خطاب به اهل كتاب ميفرمايد چرا با وجود اينكه خود آگاهيد و ميدانيد، حقيقت را پوشانده و كتمان ميكنيد؟ «يا أهل الكتاب لم تلبسون الحق بالباطل وتكتمون الحق وأنتم تعلمون» (7) «اي اهل كتاب، چرا حق را به باطل ميپوشانيد و حقيقت را كتمان ميكنيد؟ با اينكه خود ميدانيد!» البته روشن است كه صرف توجه به معناي كامل آيه شريفه، نقطه مقابل آن چيزي است كه آقاي عبدالكريم سروش استنباط كردهاند، يعني «هيچ چيز خالص در اين جهان يافت نميشود»، بنابراين تشخيص «مغالطه نقلقول ناقص» با توجه و التفات به مراد و معناي آيه استنادشده كاري ساده است.
مورد دوم مغالطه در اين استدلال: جناب آقاي سروش در ادامه اين استدلال و در پي تقويت مبناي نقلي «ناخالصي امور عالم» با استناد به بخش كوتاهي از خطبه 50 نهجالبلاغه، متأسفانه مجدداً مرتكب مغالطه «نقل قول ناقص» ميشوند؛ «امام علي(ع) نيز فرمود كه حق خالص و باطل خالص اگر وجود داشتند هيچ كس در گزيدن حق و ترك باطل ترديد نميكرد اما هميشه چنين است كه «يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان» مخلوطي از هر دو درست ميكنند و عرضه ميكنند.»(8)
پيش از توضيح لازم است به متن كامل اين خطبه توجه كنيم: ««ابتداي ظهور فتنهها هواهايي است كه پيروي ميشود و احكامي كه در چهره بدعت خودنمايي ميكند، در اين فتنهها و احكام با كتاب خدا مخالفت ميشود و مرداني مردان ديگر را بر غيردين خدا ياري و پيروي مينمايند. اگر باطل از آميزش با حق خالص مىشد راه بر حقجويان پوشيده نمىماند و اگر حق در پوشش باطل پنهان نمىگشت زبان دشمنان ياوهگو از آن قطع مىگشت ولي پارهاي از حق و پارهاي از باطل فراهم شده و درهم آميخته مىشود، در اين وقت شيطان بر اوليايش مسلط مىشود و آنان كه لطف حق شاملشـان شـده نجـات مىيابنـد.» (9)
نويسنده «صراطهاي مستقيم» تنها با ذكر بخشي از اين خطبه مدعي شده است كه تمامي امور عالم ذاتاً و قهراً ناخالصند و بنابراين دسترسي به هر حقيقت تام و مطلقي ناممكن است. در نقد تفسير انجام شده ميتوان گفت:
اولاً، شأن نزول اين خطبه پس از پايان جنگ صفين و ماجراي حكميت در سال 38 هجري است كه
حضرت علي (ع) در مقام بيان علت پيدايش انحرافات در دين، ضمن فتنه خواندن آن، منشأ اصلي اين نوع فتن و پيدايش فرقههاي باطل را ممزوجسازي حق و باطل ميدانند و روشن است كه ايشان در آن مقام، در پي صدور حكم كلي «ناخالصي ذاتي امور عالم» نيستند بلكه عامل اصلي فتن را امتزاج حق و باطل به وسيله سردمداران انحراف ميشمارند؛ انحرافي كه از منظر ايشان ريشه در «اهواء تتبع» (هواهاي پيروي شده) و «احكام تبتدع» (احكام بدعت شده) دارد، بنابراين حضرت علي (ع) هواهاي پيروي شده و بدعتهاي وارد شده به دين را منشأ فتنه ميخوانند و اين در حالي است كه آقاي سروش نه هواي نفس را عاملي براي تكثر مذاهب ميداند و نه اساساً مقولهاي چون بدعت در دين و احكامش را ميپذيرد چراكه از نظر وي، بدعتها هم نوعي قرائت و تفسيري از دين هستند!
ثانياً، بحث حضرت علي (ع) در اين خطبه درباره فتنه پيشآمده و آميزش حق و باطل در آن مقطع زماني به سبب هواهاي نفس و بدعت در دين بوده و روشن است كه هرگز نميتوان از آن، حكم و قاعده كلي ناخالصي امور عالم در همه ازمنهها و امكنهها و به دنبال آن ناخالصي اديان را گرفت. چه اينكه اميرمؤمنان(ع) در پايان اين خطبه مردم مسلمان را در مواجهه با اين فتنههاي درون ديني به دو دسته «اولياي شيطان» و نجاتيافتگان تقسيم ميكند. واضح است كه اگر دعوي پلورال مسلكان درست باشد، اين تقسيمبندي مردم به دو دسته اولياي شيطان و نجاتيافتگان، بيمعني، ناحكيمانه و ناصواب خواهد بود.
ثالثاً، تورقي گذرا در نهجالبلاغه امام المتقين علي (ع) ديدگاه محكم و مسلم ايشان را در باب عدمامتزاج نفسالامري حق و باطل و نادرستي ناخالصي امور عالم ميرساند.
ايشان در خطبه اول نهجالبلاغه با الهام از آيه شريفه «فالهمها فجورها و تقواها»(10) درباره آفرينش انسان چنين ميفرمايند:«و معرفه يفرق بها بين الحق و الباطل» (خداوند معرفت و شناختي به انسان بخشيده است كه به واسطه آن حق را از باطل تمييز و تفريق دهد.)
نيز در خطبه 197، امام المتقين(عليهالسلام) خود را بر جاده حق و دشمنان را پرتگاه باطل معرفي ميكنند:«...فو الذي لا اله الا هو اني لعلي جاده الحق و انهم لعلي مزلّه الباطل...» (11) البته علاوه بر فرمايشات امامالمتقين علي(ع) در بندهاي فوق، تعارضاتي جدي ميان برخي قولها و تلقيهاي ديگر آقاي سروش با خطبههايي از نهجالبلاغه آشكار است. براي نمونه آقاي سروش ميگويد: «چگونه ميتوان باور كرد كه پيامبر اسلام (ص) همين كه سر بر بالين مرگ نهاد، عاصيان و غاصباني چند موفق شدند كه دين او را بربايند و عامه مسلمين را از فيض هدايت محروم نمايند و همه زحمات پيامبر را بر باد دهند؟»(12) حال آنكه اين تلقي در تعارض روشن و صريح است با خطبههايي از نهجالبلاغه كه در آنها اميرمؤمنان به شكايت از اهالي سقيفه ميپردازند. (13) روشنترين نمونه از اين شكايات در خطبه سوم نهجالبلاغه خطبه «شقشقيه» آمده است كه قابل رجوع است و در اين مجال كوتاه از ذكر آن صرفنظر ميكنيم.
شايسته آن است كه اگر به راستي ميخواهيم در مكتب قرآن و عترت (عليهمالسلام) نشسته، درس آموخته و قدم برداريم، دقت نظر داشته و امانت منظور حفظ كرده و حكمتهاي الهي را به برخي پيشفرضهاي فلسفي ناصواب نيالاييم. در اينجا سؤالي ميپرسم و پاسخ آن را به مخاطبان عزيز واميگذارم: آيا اين گونه سراغ آيات قرآن و نهجالبلاغه رفتن و با تقطيع اين نوشتههاي الهي، طبقِ مراد خود تأويل كردن، مصداق افرادي كه قرآن چنين خطابشان ميكند، نيست؟ «فاما الذين في قلوبهم زيغ...»(14)
اين نوشتار ادامه خواهد داشت؛ انشاءالله.
پينوشتها:
1- علیاصغر خندان، «مغالطات»، بوستان کتاب، ص 94.
2- عبدالکریم سروش، «صراطهای مستقیم»، انتشارات صراط، ص 36.
3- عبدالکریم سروش، همان، ص 36.
4- قرآن کریم، رعد، 17.
5- علی اسلامی، «پلورالیسم دینی از منظر قرآن کریم»، بوستان کتاب، صص 127_126.
6- قرآن کریم، بقره، 42.
7- قرآن کریم، آلعمران، 71.
8- عبدالکریم سروش، همان ،ص 36.
9- نهجالبلاغه، خطبه 50.
10- قرآن کریم، شمس، 8.
11- نهجالبلاغه، خطبه 197.
12- عبدالکریم سروش، همان، صص 34-33.
13- برای نمونه، خطبههای 2، 144 و 150.
14- قرآن کریم، آلعمران، 7.