احمد محمدتبريزي | جوانان بنا به سليقه و علاقهاي كه داشتند، شروع به زدن وبلاگ و نوشتن از مطالب دلخواهشان ميكردند. محتويات وبلاگها از مطالب جدي و رسمي تا مطالب صميمانه و روزنوشت را شامل ميشد. در كنار نوشتن در وبلاگ، پرسه زدن در فضاي مجازي و خواندن وبلاگهاي ديگر هم لذتي خاص داشت ولي وضعيت محبوبيت وبلاگهاي شخصي اينگونه نماند. با رشد شبكههاي اجتماعي در جهان، وبلاگها رفتهرفته محبوبيت خود را در بين نسل جوان از دست دادند. مطالبي كه قرار بود در وبلاگ يك كاربر اينترنت با ديگران به اشتراك گذاشته شود، به شبكههاي اجتماعي راه پيدا كرد. در ميان اين تغيير ذائقه، بسياري از كاربران اينترنت به وبلاگ و وبلاگنويسي وفادار ماندند. هنوز مطالبشان را در قالب پست با ديگر دوستان وبلاگيشان به اشتراك ميگذارند. هنوز هم ميشود در ميان انبوه زيادي از وبلاگهاي موجود، وبلاگهاي جالب و جذاب را پيدا كرد و از خواندن مطالبش لذت برد.
در ميان گشت و گذار در فضاي مجازي، با وبلاگي آشنا شدم كه جنس مطالبش با ديگر وبلاگها و سايتهاي شخصي تفاوت داشت. وبلاگ «خاطرات يك عاقد» به اتفاقات و خاطرات جالب يكي از عاقدها در مراسم عقد ميپردازد و همين نكته جالب اين وبلاگ است. كمتر پيش ميآيد كه عاقدي خاطرات خودش را آن هم در فضاي مجازي به ثبت برساند و از اين جهت وبلاگ «خاطرات يك عاقد» تازگي و جذابيت خاص خودش را دارد. برخورد مداوم عاقدها با جوانان آن هم در يكي از حساسترين لحظات زندگيشان ميتواند خاطرات تلخ و شيرين زيادي را ثبت كند. نگارنده اين وبلاگ با نكتهسنجي و نگاه دقيقي كه به اطرافيانش داشته مطالب خواندني زيادي را در وبلاگش به اشتراك گذاشته كه در اينجا بعضي از اين مطالب را مرور ميكنيم.
عروس عصا به دست
داماد ۲۶ ساله دست به بازوي دوشيزه ۴۸ ساله گرفته بود؛ عروسي كه به علت معلوليت از ناحيه دو پا با دو چوب زير بغل با دشواري وارد دفتر شد.
داماد جوان در شرايط ضمن عقد پذيرفته بود كه حق تعيين محل سكونت با عروس باشد و نيز با آگاهي از وضعيت جسمي زن و نيز به دليل اينكه به دليل كبر سن زوجه باردار نميشود اعتراضي نداشته باشد و البته ۲۵۰ سكه را هم به عنوان مهريه پذيرفته بود.
تجربه يك عاقد: مبارك باشد …
عطسه ساختگي
آلرژي فصلي من از اواخر شهريور آغاز ميشود و خود را به اوايل آبان ميرساند. راستش تا حالا نگذاشته بودم سر سفره عقد كار دستم بدهد. تا چندروز پيش كه به ناگاه رنيت آلرژيك من را به سمت زدن يك عطسه جاندار سوق داد.
حكايت از آنجا آغاز ميشود كه بار دوم كه از عروس پرسيدم به من وكالت ميدهد كه دختري گفت: عروس رفته گلاب بياره. بوي اين گلاب هنوز منتشر نشده بود كه من تسليم فشار عطسه شدم و بانگ عطسه سر دادم… بلافاصله پدر داماد گفت كه: حاج آقا دومي. . دومي… يكي دو نفر هم پچ پچ كردند و سكوتي حكمفرما شد. از احتمال نگراني آنها من هم ناراحت شدم. انتظار آنها اين بود كه من عطسه دوم را بزنم تا به باور آنها از مرحله صبر بگذرد. اما نميشد كه … سكوت را كه حكمفرما ديدم به فكر عطسه ساختگي افتادم كه پيرمردي از دل جماعت صلوات بلندي طلب كرد… صلوات كه فرستاده شد من به كارم ادامه دادم…
تجربه يك عاقد: تا چه حد باور داريد به اينكه پس از عطسه بايد صبر كرد؟!
شناسنامه
دو برگه داخلي شناسنامه داماد كه از شناسنامههاي جديد يا به قول مردم پاسپورتي بود، كمرنگتر از برگههاي ديگر به نظر ميرسيد. منشي دفتر پس از توجه به اين تفاوت رنگ، به بررسي شناسنامه پرداخت. به ظاهر همه چيز از جمله سريال شناسنامه در تمامي برگهها صحيح و يكي بود. چيزي نيز كه نشان خدشه باشد ديده نميشد. منشي موضوع را با من در ميان گذاشت. گفتم كه از ثبت احوال بپرسد. ثبت احوال گفت كه ملاك، شماره سريال است و اين صحيح است اما اختلاف رنگ برگهها هم چيز معمولي نيست. داماد را صدا زديم تا از او سؤالي بپرسيم. داماد در جواب ما كه از او خواستيم صادقانه پاسخمان را بدهد كه آيا سابقه ازدواج داشته گفت: بله !
داماد، برگه را با ظرافت از شناسنامه جدا كرده و در مادهاي گذاشته بود. آن ماده تمام نوشتههاي خودكار و رد استامپ مهر را با دقت تمام پاك كرده و البته رنگ برگه را هم قدري برده بود.
تجربه يك عاقد: روزگار غريبي است… روزگار جعل و دروغ و تدليس !!
عقد موقت
پيش از شروع آئين خطبه عقد من دو سؤال ميپرسم. يكي از پرسشها از داماد است براي اينكه بدانم پيشتر صيغه محرميت برايشان خوانده شده است يا نه و اگر خوانده شده آيا مدتش باقي مانده يا خير؟!
يكي از مراسم پنج شنبه عصر ما براي زوج جواني بود كه با حضور خويشاوندان دو طرف برگزار شد و من همين سؤال را از داماد پرسيدم. داماد كه در كنار عروس و مقابل سفره عقد نشسته بود گفت: صيغه ! گفتم: بله. با اشاره به عروس گفت: با ايشون ؟ گفتم: بله. جواب داد: نه!
طلب صلواتي كردم. جمعيت كه صلوات ميفرستادند پدر عروس كه كنار من بود به آرامي گفت: حاج آقا ببخشيد چند لحظه ميتونين بياين بيرون؟ گفتم: مشكلي پيش آمده؟ گفت: عرض ميكنم. خود او به داماد اشاره كرد كه همراهش بيايد و دست پدر داماد را كه در كنارش بود گرفت و با خود بيرون آورد.
چهار نفري بيرون از سالن عقد به گوشهاي رفتيم. پدر عروس گفت: ببخشيد حاج آقا بيادبي شد. من ميخوام بدونم اين پسره قبلا كيو صيغه كرده كه ميگه: با ايشون نه؟!ها ؟ داماد گفت: چي شده مگه. پدرعروس گفت: وقتي تو ميگي با ايشون صيغه نخونديم مشخصه قبلا صيغه كردي ديگه ! پسر گفت: نه آقا من اصلا نميدونستم چي دارم ميگم. هول بودم. پدر داماد گفت: اين حرفا چيه آقا. زشته. . پسر من و اين صحبتها… تازه اگر يك در هزار باشه مگه كار خلاف شرع كرده. داماد گفت: نه پدرجان من اصلا كي…
دخالت را جايز نديدم تا خود آنها بعد از مدتي به توافق رسيدند و با هم به سالن عقد رفتيم، در حالي كه پدرعروس هنوز مكدر بود كه نكند داماد پيش از دخترش با كسي يا كساني رابطه عقدي داشته …
تجربه يك عاقد: صيغه يا عقد موقت ! فرصتها و تهديدها! شما چه ميگوييد؟
سالهاي دور از خانه
دخترك باريك اندام با عينك كشيده، دانشجوي حقوق بود و متولد سال ۱۳۶۷ چند روزي براي تشكيل پرونده به همراه مردي كه بنا بود چندروز ديگر شوهرش شود، به دفتر رفت و آمد ميكرد تا روز عقد…
نوشين در روز عقدش با نشاط و شادمان بود و دست در دست همسرش از دفتر ما خارج شدند… مادرش در هنگام خارج شدن از دفتر ضمن تشكر از ما گفت: انشالا به زودي براي اين يكي دخترم هانيه هم مزاحمتون ميشيم. كنجكاوي وب نگاري من قلقلكم داد تا نگاهي به پروندهشان بيندازم. شناسنامه عروس را ورق زدم كه متوجه توضيحاتش شدم. نام دختر «اوشين» بود كه به نوشين تغيير يافته بود. شناسنامه پدر عروس را هم ورقي زدم… نام خواهرش هانيه، متولد سال ۱۳۶۹ «هانيكو» بود كه به اين نام تغيير يافته بود.
تجربه يك عاقد: جو سريالها گاهي دامن مردم را ميگيرد كه «ستايش» ميشود بيشترين نام دخترانه سال!
مومن چرا مطلب رو کپی میکنی
سلام