
به گزارش فارس ، نهضت آزادي ايران يك حزب سياسي است كه در سال 1340 تأسيس شد. اين گروه توسط مهدي بازرگان، يدالله سحابي ، سيد محمود طالقاني، محمد رحيم عطايي،عباس رادنيا،حسن نزيه،منصور عطائي،عباس سميعي و احمد صدر حاج سيد جوادي پايهگذاري شد و دبير كلي آن بر عهده مهندس مهدي بازرگان قرار گرفت. مهندس بازرگان در بهمن ماه 1357 از سوي امام خميني به عنوان نخست وزير موقت ايران معرفي شد.وي كه قرار بود دولتي فراحزبي تشكيل دهد ، كابينه اي متشكل از اعضا و وفاداران نهضت آزادي تشكيل داد كه تا 13 آبان 1357 به تلاش براي اداره نظام انقلابي جديد پرداخت. بيگانگي با مباني مذهبي انقلاب اسلامي و تاكيد بر ملي گرايي ، بدون توجه به گرايشات مذهبي تهييج شده ملت ايران باعث شد كه ايام زمامداري دولت موقت ، به كشاكش با تمايلات انقلابي-اسلامي اكثريت جامعه ايراني بگذرد و در نهايت نيز به دنبال يك حركت انقلابي همين مردم كه مورد اقبال عمومي فراواني هم قرار گرفت (تسخير لانه جاسوسي آمريكا در اسيران) دولت برخاسته از نهضت آزادي سرنگون شد. از اين پس مهندس بازرگان و حزب تحت امر او عملا نقش اپوزيسيون داخلي جمهوري اسلامي را بر عهده گرفت و مخالفت با انقلاب و نظام اسلامي را تا آن جا پيش برد كه از سوي جمهوري اسلامي «غيرقانوني» اعلام گرديد.حزب غير قانوني «نهضت آزادي ايران» در طول سال هاي دفاع مقدس و طي روزهايي كه سخت ترين فشارهاي سياسي و نظامي ، از سوي دشمنان بر ايران اسلامي و مردم آن وارد مي شد ، آشكارا به تضعيف رواني پشت جبهه سياسي و اجتماعي جبهه هاي جنگ مشغول شد و با عملكردي لجوجانه و خالي از ملاحظات ملزوم روزهاي جنگ ، تا مرز تقويت دشمن بعثي و حتي تصحيح گراي آتش بعثيان عليه اهدافشان در خاك جمهوري اسلامي پيش رفت. آن چه خواهيد خواند مناظره اي مطبوعاتي است ميان نهضت آزادي ايران و آقاي مجتبي سلطاني كه در همان ايام دفاع مقدس انجام گرفت. اميد است مطالعه اين اسناد تاريخي كه پس از سال ها توسط خبرگزاري فارس مورد بازخواني قرار مي گيرد ، روشنگر راه تمامي حقيقت جويان باشد
*چكيده مجموعه نظرات نهضت آزادي درباره جنگ، در جزوهاي تحت عنوان «تحليلي پيرامون جنگ و صلح» كه در تابستان 63 از سوي نهضت چاپ و منتشر گرديد، مطرح شده است. بيفايده نخواهد بود اگر متذكر شويم كه انتشار اين جزوه با استقبال گرم ملي گرايان و ليبرالهاي ضد انقلاب مقيم خارج روبرو شد. از اينرو نشريه ضد انقلابي «انقلاب اسلامي در هجرت» كه از سوي بنيصدر و دوستانش در پاريس منتشر ميشود، و اغلب اوقات اخبار و اطلاعيههاي مربوط به نهضت را نيز بچاپ ميرساند، نظرات نهضت پيرامون جنگ را سريعا منعكس ساخت. بخشي از جزوه مذكور تحت عنوان «جنگ و صلح از ديدگاه عقيدتي - تحليلي از نهضت آزادي ايران»، 3 صفحه كامل از يك شماره روزنامه بينصدر را به خود اختصاص داده است. * وقوع جنگ و «فانتزي انقلابي»!؟ در تحليل مزبور به «طبيعي» بودن «بروز جنگ» بعد از هر انقلابي اينگونه اعتراف شده است: «مسئله خطر حمله و تهاجم از جانب نيروها و عوامل و دولتهاي خارجي،به دولت جديد بعد از يك نهضت يا انقلاب، غالبا صورت گرفته و در انقلاب ما نيز مطرح بوده..»
اما با اين وجود سعي شده است كه تقصير وقوع جنگ متوجه رهبران و مسئولين كشور گردد.
ابتدا مسئله به اينصورت طرح شده است: «بسياري از انقلابات جهان بعد از پيروزي با خطر حمله نظامي از خارج مرزها و جنگ خارجي توسط همسايگان دور و نزديك خود روبرو شدهاند. در برخي از موارد رهبران انقلاب با دورانديشي خطر را پيشبيني كرده و به چاره جوئي پرداختهاند و با بكارگيري شيوههاي مناسب مانع بروز جنگ شدهاند و يا حداقل وقوع آن را به زماني كه نظام جديد آمادهتر بوده است به عقب انداختهاند. اما در مواردي هم اين امر امكانپذير نبوده و يا رهبران نتوانستهاند پيشگيري نمايند و جنگ با نتايجي وحشتناك و بضرر نظام نوپا بوقوع پيوسته است» آنگاه با تكيه بر قابل پيشبيني بودن حمله عراق به ايران و امكان پيشگيري آن اضافه شده است: «سوالي كه در اينجا مطرح ميشود اين است كه آيا اين جنگ قابل اجتناب بوده يا خير؟ ما بر اساس تحليل ذيل معتقديم پاسخ اين سؤال مثبت و جنگ عراق با ايران قابل اجتناب بوده است.»
البته اين پاسخي است كه نهضت آزادي بر مبناي تحليلي كه از شرايط فعلي جنگ و افكار عمومي جامعه دارد ابراز ميكند. در حاليكه در آغاز بيانيهاي كه در رابطه با جنگ ايران و عراق در تاريخ 14 مهر 59 از سوي نهضت منتشر شده بود«غير قابل اجتناب بودن» جنگ اينگونه تصريح گشته است: «هموطنان عزيز نبرد اجتنابناپذير و تحميلي با رژيم سرسپرده عراق كه بعد از سرنگوني شاه و قوام گرفتن جمهوري اسلامي در ايران سخت به وحشت افتادهاست به مراحل اميدبخش پيروزي خود نزديك ميشود.»
در تحليل نهضت آزادي يك سري عوامل داخلي و خارجي براي بروز جنگ برشمرده شده است: «عوامل داخلي عبارتند از : فانتزي انقلابي (يا صدور انقلاب) و باقيماندن انقلاب در مرحله سلبي و عوامل خارجي عبارتند از: تأثيرات طبيعي وقوع انقلاب در جوامع ديگر، ترس حكام و دولتهاي غير ملي، نقش ابرقدرتها و سياستها بيگانه ذينفع، تأثير جنگ در رشد اقتصادي»
با ملاحظه اين عوامل ابتدائا بنظر ميآيد كه نهضت در تحليل علل وقوع جنگ بيطرفانه و منصفانه برخورد كرده وهمه عوامل موجود را در نظر گرفته است. در صورتيكه با توجه به ساير ديدگاههاي بازرگان و نيز تأكيدات تحليل مزبور علت اصلي وقوع جنگ از ديد نهضت، اتخاذ سياست صدور انقلاب از سوي جمهوري اسلامي ميباشد.
«فانتزي انقلابي» عنواني است كه نهضت آزادي اخيرا بر روي «ضد انقلاب» نهاده و بدينوسيله طنز و طعنه خود را در نفي اين سياست آشكارا اظهار نموده است. با مراجعه به فرهنگ لغت و در نظر گرفتن تمامي معاني رايج و كم استعمال آن، تركيب فانتزي انقلابي نوعي «خيالبافي، تفنن و هوي و هوس انقلابي» معنا ميدهد. در تحليل نهضت آزادي پيرامون جنگ تحت عنوان فانتزي انقلابي مسئله «صدور انقلاب» ناشي از «شور و هيجان» زياد مردم مطرح گرديده است سپس براي علمي و منطقي جلوه دادن بررسي آن به وجود زمينههاي لازم براي پيدايش يك انقلاب اشاره شده و زيركانه مسئله اينگونه با عراق مرتبط شده است: «اما در كشورهاي همسايه ما نظير عراق، چنين سابقهاي وجود ندارد و شرايط لازم هنوز فراهم نگرديده است و لذا تحول انقلابي واقعي صورت نميگيرد و انقلاب هم كالا نيست كه در كولهپشتي سربازان و رزمندگان قابل حمل و صدور باشد» آنگاه اتباط اين مسئله با وقوع جنگ صراحتا بيان شده كه : «... يكي از علل و اسباب داخلي كه موجب تهاجم خارجي به سرزمين انقلاب كرده ميشود ذهنيات انقلابيون و رهبران درباره صدور انقلاب است كه از آن به «فانتزي انقلابي» تعبير شده است.»
اين نكته قبلا از سوي بازرگان نيز طرح شده بود. وي يك سخنراني بمناسبت پنجمين سالگرد پيروزي انقلاب در دفتر نهضت آزادي، ضمن توضيح مراحل تحول انقلاب از ديدگاه خود پس از اينكه با نارضايتي آشكار تلاش براي نجات مستضعفين و كفرستيزي را بعنوان يكي از اهداف و برنامههاي انقلاب برميشمارد، اضافه كرده است: «با چنين هدف و برنامه عقيدتي طبيعي است كه مورد حمله همسايهاي چون عراق قرار بگيريم كه بيش از سايرين هم چشم طمع به بهرهبرداري از ناتواني ما پيدا كرده بود و هم خود را در معرض تهديد ديده تدارك و پيشدستي حملهاي را بنمايد.»
همچنين او در كتاب «انقلاب ايران در دو حركت» كه جنگ را «محصول حركت دوم انقلاب» مينامد، ارتباط صدور انقلاب با وقوع جنگ را اينگونه بيان ميكند: «... وقتي اهداف انقلاب در حركت دوم اوج گرفته صدور انقلاب همراه با مستكبركوبي و كفرستيزي سايه بر ساير اشتغالات انداخت، حمله نظامي عراق در 31شهريور 59 بعنوان ارمغاني از غرب كه انتظار آن را داشتند و بايد به استقبالش شتافت با خونسردي و سربلندي پذيرفته شد.»
ملاحظه ميشود كه بنظر بازرگان «حمله» عراق به ايران «طبيعي» بوده و در واقع براي دفاع از خود «پيشدستي» كرده است و به زعم او و همفكران نهضتياش دنباله طبيعي «صدور انقلاب» وقوع جنگ با همسايگان ميباشد. هيچ دفاعيهاي بهتر از اين نميتواند رژيم بعث عراق را از گناه تجاوز كاري و توسعه طلبي تبرئه نمايد. اشتباه نوشد، نويسنده مطالب مورد بحث «وكيل مدافع» عراق كه نيست بلكه قطعا بعنوان يك ايراني مسلمان سخت از رژيم جنايتكار بعث متنفر است. اما زبان «قال» با زبان «حال» تفاوتها دارد.
جملات چيز ديگري را ميگويند. نويسنده مطالب مذكور بدون آنكه بخواهد و يا شابد بدون آنكه متوجه باشد به دفاع از رژيم عراق برخاسته و حمله و تجاوز آن به ايران را طبيعي و بدليل اتخاذ سياست صدور انقلاب از سوي جمهوري اسلامي، قلمداد كرده است. اگر اين سوال طرح شود كه چرا وي و همفكرانش در نهضت آزادي با اين مسئله اينگونه برخورد نمودهاند، پاسخ روشني وجود خواهد داشت. همانگونه كه بازرگان در اغلب نوشتهها و گفتارهاي سه چهار ساله اخير خود ميكوشد تا بافت «خط امامي» حاكميت فعلي نظام جمهوري اسلامي را زير سوال ببرد در اينجا نيز سعي كرده «تقصير » وقوع جنگ را به گردن رهبري انقلاب و حاكميت در خط امام بيندازد. كاري كه با ظرافت و صراحت بيشتري از سوي نهضت آزادي در «تحليلي پيرامون جنگ و صلح» پي گرفته شده است. هر چند بازرگان و دوستانش در اين كار ناكام خواهند بود ولي بسيار مناسبتر و عاقلانهتر ميبود اگر آنان به گونهاي اينكار را ميكردند كه از رژيم بعث عراق در تجاوز به جمهوري اسلامي ايران «رفع تقصير» بعمل نميآمد! * تقصير و مقصر در هر حال، ادعاي بازرگان و نهضتيها در اينباره، براحتي قابل نقض است. اگر قرار است در بوجود آوردن زمينههاي جنگ مسئوليتي متوجه مسئولان رژيم جمهوري اسلايم بشود قبل از همه «دولت بازرگان» مسئول و مقصر خواهد بود. دليل اين موضوع را يزدي وزير خارجه دولت بازرگان و از راهبران فعلي نهضت آزاد بصراحت در اختيار مينهد. وي طي مقالهاي سياست دولت موقت را در برخورد با عراق، قبل از وقوع جنگ، چنين تشريح نموده است: «محور اول، اعزام يك سفير وارد به اوضاع عراق و قادر به ارتباطات لازم و منطقي و سري با گروههاي مسلمان مخالف رژيم صدام در داخل عراق. اين امر ضروري بود. در تحليلهاي گذشته نشان داديم كه رژيم صدام كمتري پايگاهي ميان تودههاي مردم عراق ندارد. ما ميتوانيم و وظيفه داريم به مسلماناني كه براي كسب آزادي و استقلال عراق تلاش ميكنند،كمك كنيم.» يزدي محورهاي ديگري نيز براي سياست خارجي دولت بازرگان نسبت به عراق ذكر ميكند كه مشخصه اصلي و بارز همه آنها «تهاجمي» بودن بر عليه رژيم صدام است. او در رابطه با جنگ تبليغاتي عليه عراق محور پنجم را اينگونه عنوان كرده بود: «... محور پنجم سياست ما عليه عراق و ساير اعراب خصوصا در رابطه با مردم عراق، اجراي برنامههاي تبليغاتي به زبان عربي بوده است.»
مشاهده ميشود كه به اعتراف صريح شخص دكتر يزدي «دولت موقت» در پي اتخاذ يك سياست تهاجمي و حتي «مداخله در امور داخلي» عراق بوده است. هر چند عملا و در ظاهر، وي در هنگام تصدي مسئوليت وزارت خارجه، خلاف اين ديدگاه را ابراز مينمود. از جمله او طي مصاحبهاي از «بهبود بخشيدن به روابط ايران و عراق» سخن ميگويد كه قدم اول «توافق در مورد قطع حملات تبليغاتي بين دو كشور براي برطرف ساختن سوء تفاهماتي كه بوجود آمده»، اعلام ميشود. يزدي در همان گفتگو حملات هواپيماهاي عراقي به خاك ايران را توجيه نموده آنرا صرفا يك اشتباه و خطا عنوان ميسازد و نيز اعلام ميكند كه تعيين سفير تازه از سوي عراق را «يك قدم مثبت ارزيابي كرده و با توجه به شخصيت و سوابق سفير تازه انتصاب وي را گامي در راه بهبود روابط دو كشور تلقي ميكنيم». جالب اينجاست كه او در ادامه اظهارات خويش پيرامون صدور انقلاب گفته بود: «بايد توجه داشت كه انقلاب امري صادر شدني نيست و دولت جمهوري اسلامي ايران بهيچوجه چنين هدفي را دنبال نميكند» البته با توجه به آنچه بعدها يزدي پيرامون محورهاي اتخاذي سياست خارجي دولت موقت ادعا نموده است، ميتوان ابراز اين نظرات را نوعي «پليتيك» يا حقه سياسي ناميد و سياست واقعي دولت موقت در مورد عراق را عملا تهاجمي و فعال تلقي كرد. بنظر نگارنده اين سطور و بسياري ديگر اين سياست، صحيح و مطابق مقتضيات انقلاب اسلامي هم بوده است. و اگر فيالواقع دولت موقت اينگونه و همراه با رعايت دقت و ظرافت عمل كرده باشد شايد تنها نقطه روشن در كارنامه سياست خارجي آن همين بوده است.
اما قطعا از جنبه سياسي و حقوقي نميشود آن را دليل و يا عامل تجاوز عراق به ايران برشمرد. از نظر حقوق بينالمللي، عراق تنها اين حق را داشت كه در صورت مشاهده مداخلات مستقيم دولت ايران در امور داخلي عراق، با ارائه مدارك و بطور مستند در مجامع بينالمللي از ايران شكايت كند. همچنين اصولا از ديدگاه نظامي و سياسي جمهوري اسلامي در آن زمان و تا سالها بعد عملا امكان و توانايي تهاجم نظامي به عراق را نميداشت كه او را به پيشگيري و دفع حمله قبل از وقوع وادار سازد. در اينجا بايد با يزدي هم عقيده بود كه: «... علت حمله رژيم بعث عراق به جمهوري اسلامي ايران ناشي از ماهيت و سرشت و طينت حزب و رژيم بعث از يك طرف و ماهيت و سرشت انقلاب اسلامي ايران از طرف ديگر است.» البته هم اكنون نهضت آزادي كه يزدي نيز از گردانندگان آن بوده و طبعا مسئول و موافق مواضع آن هم ميباشد، اين تحليل را رد ميكند!
در هر صورت، اگر بازرگان و ديگر رهبران نهضت آزادي بر وقوع جنگ بدنبال مقصري در داخل خاك ايران ميگردند، بناچار بايد خود و دولت نهضتي بازرگان را مورد مؤاخذه قرار دهند. در حاليكه منطقا علل واقعي تجاوز عراق به ايران را در مسائلي همچون وقوع انقلاب اسلامي ايران و در هم ريختن معادلات بينالمللي و موازنه قوا بين دو ابرقدرت، طرح اسلام بعنوان يك ايدئولوژي آزاديبخش ، تزلزل و عدم ثبات داخلي رژيم بعث عراق و ماهيت آن و استراتژي آمريكا و شوروي در منطقه، بايد جستجو نمود. كاملا واضح و آشكار است كه اين «جنگ» كه هيچگاه خوشايند نظام جمهوري اسلامي نبوده و به واقع بر آن «تحميل» گشته است بهيچ روي «اجتنابپذير» نبوده است.
در اينجا ضروري است بار ديگر اشارهاي به تحليل نهضت آزادي پيرامون جنگ و صلح داشته باشيم كه طي آن بر اين ديدگاه ناصواب كه رهبران جمهوري اسلامي «مسئول و مقصر» وقوع جنگ ميباشند، پافشاري شده است. مهمترين تحليل اشاره نشده در سطور قبلي، كه از سوي نهضت آزادي در اينباره ارائه شده مجددا بر چگونگي هدفگيري و هدايت سياست خارجي پس از انقلاب تأكيد ورزيده است ضمن اين تحليل اشاره شده كه «دو نوع تفكر» در اين رابطه بر نيروهاي داخل حاكميت جمهوري اسلامي سايه انداخته بود. يك تفكر بر «تمركز نيروها در سازندگي داخلي» براي تبديل نمودن ايران به يك «نمونه موفق و الگو» تكيه داشت و معتقد بود كه «صدور واقعي و سالم انقلاب تنها از اين راه ميسر است.»
سپس ادعا شده كه «تفكر حاكم بر دولت موقت» از اين نوع بود. تفكر ديگري كه به زعم نهضت آزادي «در ميان رهبران و فعالين در انقلاب حاكم بود چنين باور داشت كه اگر انقلاب ايران قدرت تهاجمي خود را در منطقه بكار نياندازد دشمن فرصت پيدا كرده ما را مورد حمله قرار داده انقلاب را منكوب خواهد ساخت. معتقدين به اين تفكر همچنين مدعي بودند كه بايد منافع آمريكا را در هر كجا كه ممكن و ميسر است مورد حمله قرار داده و به آنها ضربه زد و تمام منطقه را به آشوب كشيد. علاوه بر اين مدعي بودند كه اگر اينكارها انجام نگيرد بتدريج شور و هيجان انقلابي مردم فروكش خواهد نمود و مردم سرد خواهند شد... اين تفكر قدرت و نفوذ فراوان و طرفداران جدي در ميان رهبران و مسئولان انقلاب داشت.شايد عدم اعتقاد يا توانايي رهبران در هدايت نيروي پرخاشجوي مردم در جهت سازندگي موجب رشد اين تفكر گرديد» آنگاه ادعا شده كه سياست دولت موقت براي جلوگيري از وقوع جنگ «از طريق بكارگيري شيوههاي درست ديپلماسي، بدون كمترين سازشي» و «به مصلحت و نفع ملت بوده» تا اينجا دولت موقت علاقمند به سازندگي و در تلاش براي عدم وقوع جنگ معرفي ميشود. خوب، تقصير كار كيست؟ روشن است «رهبران و فعالين در انقلاب» كه صريحا در تحليل نهضت آزادي مانع و مزاحم دولت معرفي شدهاند: «متأسفانه اقدامات دولت موقت «براي اجتناب از وقوع جنگ» مرتبا توسط گروه (رهبران و فعالين انقلاب كه معتقد به تهاجم به منافع امريكا بودند) خنثي ميشد.»
نتيجهاي كه نهضت آزادي در اين تحليل گرفته به اتكاي فرضياتي است كه مطرح شد. كافي است نشان داده شود كه اين فرضيات نادرست هستند. در آن هنگام بناي نتيجهاي كه نهضت به مدد آن در صدد محكوم ساختن و مقصر جلوه دادن «رهبران» و يا «حاكميت در خط امام» ميباشد به سادگي فرو خواهد ريخت. در تحليل مذكور از دو نوع تفكر رايج در بين گردانندگان جمهوري اسلامي تا قبل از وقوع جنگ، سخن به ميان آمده است. اين تقسيمبندي در واقع اساس تحليل نهضت به شمار ميرود. متأسفانه و برخلاف ميل نويسندگان اين تحليل بايد اذعان نمود كه اساساً اين تقسيمبندي «غير واقعي» و «كاذب» است؛ هم از جهت تفكيك بين دو «قشر مسئولين» و هم از جنبه «تفكيك دو گونه طرز تفكر».
اينكه ادعا شده كه «تفكر حاكم بر دولت موقت» تمركز نيرو براي سازندگي صرف، بوده دقيقا خلاف واقع است. در اينجا لازم است نظرات يزدي در مورد تهاجم همه جانبه و مستمر عليه آمريكا يادآوري شود. او به عنوان وزير امور خارجه دولت موقت پس از شركت و ايراد نطق در مجمع عمومي سازمان ملل متحد طي يك سخنراني در نيويورك اين چنين اعلام داشت: «.... ما نميتوانيم فقط در يك كشور با امپرياليسم بجنگيم. اگر ميخواهيم در جنگ با امپرياليسم موفق شويم بايد در تمامي جبههها با آن مقابله كنيم و اين تنها ما نيستيم كه با امپرياليسم را در تمام دنيا در تنگنا نگذاريم آنها با قدرت بيشتري ميآيند و دوباره ما را در تنگنا قرار خواهند داد.» تأكيد بر اين سخنان در اين قسمت از آن رو اهميت دارد كه گوينده آن در واقع تنظيم كننده اصلي و معرف قانوني سياست خارجي دولت موقت بوده است كه در ضمن ساير اعضاي دولت موقت را نقض ميكند. همچنين به موارد متعدد ديگري از سخنان ديگر اعضاي دولت موقت ميتوان اشاره نمود كه همزبان و همراه با شرايط و جو خاص آن روز شعارهاي ضد امريكايي سر داده و از گسترش مبارزات ضد امپرياليستي و ياري نهضتهاي آزاديبخش با حرارت سخن ميگفتند . اين نكات تماماً بيانگر اين امر نيز ميباشند كه هيچگاه تفكر حاكم بر دولت، حداقل از ابتدا و در ظاهر و بر طبق آنه اعلام و ابراز ميشد تكيه و تأكيد صرف بر سازندگي داخلي و بيتوجهي به صدور انقلاب نبوده است. بنابراين نميتوان تفكر رهبران انقلاب را در ظاهر و بادي امر كاملاً مباين و متضاد با تفكر دولت موقت دانست. چرا كه اساسا اگر اين طور ميبود عمر آن از چند روز فراتر نميرفت.
اما نكته اصلي و مهم در اينجاست كه در واقع اين كه نيروهاي در خط امام به «صدور انقلاب و تهاجم به منافع آمريكا اعتقاد داشتند» به هيچ وجه مباينت و تضادي با اعتقاد آنان به لزوم سازندگي كشور نداشت. كما اينكه نميتوان يك نفر را در ميان مسئولين و رهبران پيرو خط امام يافت كه چنين اعتقادي را ابراز نموده باشد. و اصولاً همواره اين موضوع بديهي شمرده ميشود كه اعتقاد نيروهاي خط امام به صدور انقلاب بايد به مثابه برخي از وظايف نيروهاي انقلابي در كنار تلاش بيوقفه و عمده براي سازندگي كشور تلقي گردد. بنابراين تفكيك دو گونه طر تفكر در تحليل نهضت آزادي با واقعيت سازگار نميباشد و به گمان بسياري اگر قرار است تفكيكي صورت بگيرد شتايد و بلكه قطعا اينگونه مناسبتر باشد كه دو نوع طرز تفكر وجود داشت. طرز تفكر حاكم بر عقايد و نيات پنهاني دولت موقت: تلاش براي اداره كشور همراه سازش با امپرياليسم. و طرز تفكر حاكم بر رهبران و مسئولين پيرو خط امام: تلاش براي سازندگي و نيل به استقلال كامل همراه مبارزه و جهتاد مستمر عليمه استكبار جهاني و به خصوص امپرياليسم آمريكا.
همچنين لازم است به اين نكته نيز اشاره شود كه در تحليل نهضت آزادي يكي از علل رشد تفكر صدور انقلاب و تهاجم به منافع آمريكا اينگونه طرح شده بود: «شايد عدم اعتقاد يا توانايي رهبران در هدايت نيروي پرخاشجوي مردم در جهت سازندگي موجب رشد اين تفكر گرديد.» با اندكي دقت به راحتي در مييابيم كه اين سخن جز يك طعنه و تحقير از هيچ ارزش علمي و واقعگرايانهاي برخوردار نيست. پاسخ اين سؤال كه رشد تفكر تهاجم به منافع آمريكا چگونه «نيروي پرخاشجوي مردم» را به سوي خود جلب ميكرد، خود به تنهايي روشن كننده موضوع ميباشد. آيا رهبران جمهوري اسلامي اساساً اعتقاد و تمايلي به لشگركشي به خارج از مرزهاي كشور داشتند و آيا اصولاً چنين امري در عمل امكانپذير بود؟ اگر نه كدامين طريق عملي نيروي پرخاشجوي مردم را از سازندگي به سوي ديگر منحرف ميساخت؟ البته ميتوان چشم بر هم نهاد و سازندگيهاي بيشماري كه توسط مردم با هدايت همان رهبران و آن هم به مدد ايمان و ايثار، نه «نيروي پرخاشجو» صورت گرفته، ناديده شمرد. تكليف ادعاي نهضت مبني بر اقدامات دولت موقت براي جلوگيري از جنگ و خنثي شدن آن توسط رهبران انقلاب، خاصه با در نظر گرفتن ماهيت افراد آن، كاملا روشن است.آن هم در حاليكه مبادي و مباني اين ادعا نادرست و خلاف واقع بودهاند.
در مورد اجتناب ناپذيري وقوع جنگ بعد از يك انقلاب تحليل ذيل خواندني و جالب است:
«تا به حال كدام انقلاب در دنيا رخ داده است كه بدون جنگ و خونريزي پيش رفته باشد؟ انقلاب كبير فرانسه مگر كم كشته داد؟ استقلال امريكا آيا بيسر و صدا گرفته شد؟ انقلاب سرخ كمونيسم و انقلاب خيلي انسان دوستانه و ملايم سوسياليسم آيا هنوز شورشها و كشتارها در چهار گوشه دنيا برپا نمينمايند؟ همينطور استقلال هندوستان و ساير نهضتهاي ملي و فكري. اگر حضرت مسيح و حواريون او جنگ نكردهاند براي آن است كه حضرت عيسي فرصت آن را پيدا نكرد . بنا به مدارك تاريخي تمام مدت دعوت حضرت مسيح شش ماه و حداكثر سه سال بوده است» اگر خواننده اين سطور كمي بدبين بوده و خاصه تحليلهاي بازرگان و نهضت آزادي را نيز در نظر داشته باشد قطعا نويسنده مطالب مذكور را يكي از افراد «جنگ طلب و متعصب» قلمداد خواهد كرد. و يا اينكه او را يكي از افراد وابسته به حاكميت فعلي نظام خواهد دانست كه براي توجيه سياستهاي آن حتي حضرت مسيح را نيز «جنگ طلب» ميخواند!.... اما قضيه كاملا بر عكس و تاحدي تعجبآور است. حملات فوق در مورد ضرورت پيشروي انقلابات به كمك جنگ متعلق به شخص بازرگان است. با توجه به نظرات فعلي وي و همفكرانش پيرامون جنگ اين موضوع تقريبا باورنكردني است. ولي اگر جزوه «اسلام مكتب مبارز و مولد» به قلم مهندس مهدي بازرگان را در دست داشته باشيد و به آن مراجعه كنيد خواهيد ديد كه او چگونه به طور شديد و محكمي از حتميت و ضرورت تلازم جنگ با يك انقلاب اسلامي دفاع ميكند. در حاليكه در آن جزوه بازرگان اصرار دارد و به حق چنين اصراري داشت كه يكي از صفات بارز و اصلي مكتب اسلام را «مبارزه و جهاد» عنوان سازد.
او چنين نوشته است: «در اينكه اسلام دين مبارزه و جهاد است (دفاع و جهاد از احكام فروع دين و در رديف نماز و روزه قرار دارد) و از ابتداي نشو نما سر و كارش با جنگ و جدال بوده حرفي نيست» در توضيح علت اين امر بازرگان اضافه كرد كه : «در انقلابهاي فكري ايدئولوژيك چون منافع و نظامات به هم ميخورد قهراً عارضه و منازعه پيش ميآيد. فقط مكتبهاي عرفاني و فلسفي لفظي يا خيالبافيهاي پاي منقل و مجالس انس است كه چون از دايره حرف خارج نشده به گاو و گوسفند كسي لطمه نميزند اگر مناقشه و جدالي توليد كند از حدود چشم و زير لب و حداكثر از پرتاب دفت رو لنگه كفش تجاوز نخواهد كرد! و الا همين كه بنا شود قيام و انقلاب عميق و عملي و موثر باشد رقابتها و منافع تهديد شده و مقالات متزلزل شده سربلند ميكنند و جنگ در ميگيرد. چه تغيير نظام و چه تغيير رژيمي انقلابي تر و زير و رو كنندهتر از خداپرستي و اسلام شود؟ » همچنين بازرگان در همان جزوه به قانون وجود دائمي جنگ و جدال بين حق و باطل اينگونه معترف ميباشد: «جنگ ميان حق و باطل از روز خلقت آدم شروع شده و به اعتقاد شيعه تا ظهور و پيروزي امام غائب و استمرار حكومت جهاني واحد ادامه خواهد داشت». و اين بدان معنا است كه اساساً «حقانيت» انقلاب اسلامي ايران و «باطل بودن» نظامهاي استكباري و مبتني بر ظلم و جور همچنين رژيم بعث عراق، درگيري و جنگ را اجتناب ناپذير ميسازد و نميتوان پاياني براي آن تصور كرد جز پيروزي حق چه :جاء الحق و ذهق الباطل ان الباطل كان زهوقا
اما اكنون «نهضت آزادي» كه در حركت نوين خويش مباني بسياري از اعتقادات و تفكرات صحيح و منطقي مبتني بر مكتب را كه زماني خود از معتقدين و مروجين آن بود به كناري انداخته و دقيقا برخلاف آن مباين موضعگيري ميكند نميتواند و يا اينكه نميخواهد وظيفه انقلاب اسلامي در استمرار جنگ تا پيروزي و رفع كامل فتنه را بپذيرد. از اين رو ديدگاههاي نهضت آزادي امروزه بر مخالفت با استمرار جنگ قرار گرفته با ناديده گرفتن حقانيت و صحت فلسفه ادامه جنگ از سوي مسئولان جمهوري اسلمي در صدد است به هر صورت ممكن ابعاد مختلف جنگ را به مستمسكي براي محكوم نمودن «حاكميت فعلي» نظام تبديل سازد.
جزوه «تحليلي پيرامون جنگ و صلح» اساسا به منظور زير سؤال قرار دادن مسئولان و دست اندركاران و ابراز مخالفت با استمرار جنك تهيه و انتشار يافته است. عليرغم اينكه در قطعنامه ششمين كنگره نهضت در مورد جنگ اينگونه موضع گيري شده بود« «نهضت با آنكه جنگ را در اصل ابتلاي الهي و وسيلهاي براي اصلاح و ارتقاء ملت ايران ميداند نه گردانندگان و دست اندركاران را غير مسئول و غير مقصر ميشناسد و نه تشديد و استمرار جنگ را مطابق دستور و رضاي خدا و به مصلحت انقلاب و ايران و اسلام ميداند» معذلك در جزوه «تحليلي پيرامون جنگ و صلح» تأكيد شده است كه : «... طرح و مطالعه مسائل و مشكلات جنگ به منظور مخالفت با دست اندركاران به معني مقابله با جنگ، طرفداري از دشمن و تسليم به او پذيرفتن صلح اجباري و هرگونه تصميم از پيش اتخاذ شده نيست» . سؤال اينجاست كه اگر « گردانندگان و دست اندركاران» كه شامل رهبري انقلاب و مجريان نظام نيز ميباشد «مقصر و مسئول» شناخته ميشوند و استمرار جنگ را مخالف «دستور و رضاي خدا و به مصلحت انقلاب و ايران و اسلام» دانست ايا به معناي «مخالفت با دست اندركاران مقابله با جنگ و پذيرفتن صلح» نيست؟ هر چند در متن خود جزوه شواهد آشكارتري در اين مورد وجود دارد كه اشاره خواهد شد. در پايان جزوه مذكور مجددا تأكيد فوق اينگونه تكرار شده كه : «نهضت آزادي ايران... نه خواهان تضعيف دست اندركاران جنگ در امر دفاع از مرز و بوم ميهن اسلامي است....» يعني انگيزه نهضت از انتشار اين جزوه «تضعيف و مخالفت» با دست اندركاران نيست. شما باورتان ميشود؟ ... اگر هم بخواهيد باور كنيد نميتوانيد زيرا خود نهضت در اطلاعيهاي به صراحت انگيزه خود را ابراز نموده است. به دنبال حملهاي كه در تاريخ 22 بهمن 63 به دفتر نهضت آزادي صورت مي گيرد. و جريانات بعدي آن اطلاعيهاي از سوي نهضت در اسفند 63 تحت عنوان «چه كسي بايد تعهد كند؟» منتشر ميشود كه در آن پيآمد و در واقع انگيزه نشر «جزوه تحليلي پيرامون جنگ و صلح» به رخ كشيده شده است: «انتشار نشريه «تحليلي پيرامون جنگ و صلح» و بررسي عميق اعتقادي و سياسي - اقتصادي جنگ از طرف نهضت آزادي ايران بسياري از تبليغات و تصميمات هيأت حاكمه را زير سؤال برده...» آيا در قاموس سياسي به اين امر «تضعيف» گفته نميشود؟ البته روند بعدي حمايتهاي مردم از هيأت حاكمه و استمرار جنگ خود نشان داده كه تا چه حد در عرصه واقعيات اين «تضعيف» عملي گشته است. اما سخن بر سر يك بام و دو هوايي است نهضت در اعلام مقاصد خود از انتشار مواضع پيرامون جنگ نشان داده است. يك بام و دو هوايي كه در موارد نظير آن در حركتهاي اجتماعي نهضت به وفور يافت ميشوند.
در هر حال، نهضت آزادي با انگيزه «تضعيف» مسئولان جمهوري اسلامي در جزوه «تحليلي پيرامون جنگ و صلح» به دنبال نفي تز استمرار جنگ ميباشد. براي دستيابي به اين منظور مقدماتي طرح شده است كه اشاره به موارد اصلي آن بيفايده نخواهد بود. *جهاد ابتدايي از ديدگاه قرآن عمده مباحث تحليل عقيدتي جنگ از سوي نهضت به رد مشروعيت جنگهاي تعرضي و ابتدايي اختصاص دارد. البته بزرگنمايي و تأكيد بر اين موضوع اساساً به منظور القاي اين نكته صورت ميگيرد كه استمرار جنگ ايران وعراق به داخل خاك عراق صورت «تعرضي و ابتدايي» به خود گرفته است. قبل از آنكه به بررسي اين مسئله بپردازيم ضروري است استدلال تحليل «نهضت» در مورد جنگهاي ابتدايي مورد نقد و كنكاش قرار گيرد، آنگاه به هنگام تحليل روند فعلي جنگ روشن خواهد شد كه آيا جمهوري اسلامي در موضع «تدافعي» قرار دارد يا «تهاجمي».
مبناي استدلال نهضت آزادي بر تكرار مؤكد اين نكته استوار است كه جهاد ابتدايي و تعرضي به وسيله قرآن و سنت و پيامبر و اميرالمؤمنين تأييد نميشود. ضمن استدلال به بعضي از آيات قرآن تصريح شده است كه: «در هر حال به ظنر نيامد در قرآن آيهاي باشد كه ابتكار جنگ و حمله از طرف مسلمين يا به اصلطلاح « جنگ ابتدايي» را تشريح نمايد». در حاليكه دقيقاً برخلاف اين استناد ناصحيح، قرآن به جهاد ابتدايي عليه كفار و مشركين صريحاً امر فرموده است. آيات ذيل بر مشروعيت جهاد ابتدايي دلالت ميكنند:
«قاتلوا الذين لا يومنون بالله و لا باليوم الاخر و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله و لاد يدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتاب حتي يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون» (29/9 ) ( آيه - سوره)
( جنگ كنيد با آنان كه به خدا و روز قيامت ايمان نداشته و حرام نميشمارند آنچه را كه خدا و رسولش حرام نموده است و دين حق را نمي پذيرند از آنانكه خود اهل كتاب هستند، تا آن هنگام كه جزيه بدهند و تسليم و خوار شده باشند)
« يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم» (73 - 9)
(اي پيامبربا كافران و با منافقان جهاد كن و بر آنها سخت بگير)
« يا ايها النبي حرض المؤمنين علي التال ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا ماتين و ان يكن منكم مائه يغلبو الفا من الذين كفروا بانهم قوم لا يفقهون»
(اي پيامبر مومنان را به نبرد ترغيب كن. اگر از شما 20 نفر شكيبا باشند بر 200 تن از دشمنان و اگر 100 تن باشند بر 1000 تن پيروز خواهند شد بر آنانكه كفر ورزيدند از آن رو كه قومي نافهمند)
«يا ايها الذين آمنوا قاتلوا الذين يلوونكن من الكفار وليجدوا فيكم غلظة و اعلموا ان الله مع المتقين»
( اي كسانيكه ايمان آوردهايد جنگ كنيد با آنانكه در نزديكي شمايند از كفار و آنان در شما سختگيري و درشتي دريابند. و بدانيد كه خداوند با متقيان است.)
«و قاتلوهم حتي لا تكون فتنة و يكون الدين كله الله» (39 - 8)
(و جنگ كنيد با كافران تا آنكه فتنه از بين برود و دين، همه براي خدا باشد)
« و ما لكم لاتقاتلون في سبيل الله والمستضعفين من الرجال والنساء والولد ان الذين يقولن ربنا اخرجنا من هذه القرية الظالم اهلها واجعل لنا من لدنك وليا واجعل لنا من لدنك نصيرا»
( و چه شده است شما را كه نبرد نميكنيد در راه خدا و نجات ناتوانان و مستضعفين از مردان و زنان و كودكاني كه ميگويند پروردگارا ما را از اين قريه كه اهلش ظالمند خارجساز و از جانب خود برايمان سرپرست و ياري دهندهاي قرار بده)
«الذين امنوا يقاتلون في سبيلالله والذين كفروا يقاتلون في سبيل الطاغوت فقاتلوا اولياء الشيطان ان كيد الشيطان كان ضعيفا»
(آنانكه ايمان آوردهاند در راه خدا به نبرد ميپردازند و آنان كه كفر ورزيدهاند در راه طاغوت پيكار ميكنند. پس از ايمان آوردهها با دوستان شيطان به نبرد پردازيد كه به راستي حيله و نيرنگ شيطان همواره سست و ضعيف است)
در اينجا لازم به تذكر است كه مفهوم «جهاد ابتدايي» الزاماً در بردارنده صفت «تهاجمي و يا تجاوزكارانه» نميباشد. از اين نظر كه در جهاد ابتدايي دشمن قبلاً دست به حمله مستقيم «نظامي» نزده است، جنگ ابتدايي حكم «ابتدا» و شروع به جنگ را دارد. اما روشن است كه هر ابتدا به جنگي به معناي تجاوز و تهاجم كه مخالف فطرت انساني و قوانين الهي است تعبير نميشود. زيرا در بينش اسلامي مفهوم دفاع بسيار فراتر از قلمرو سرزمين و وطن و حقوق هموطنان طرح گشته، عرصه حيات همه مومنان و انسانهاي روي زمين و نيز حقوق انساني و ارزشها و مفاهيم والاي معنوي را هم در برميگيرد. بنياد فلسفه جهاد در اسلام بر «دفاع» نهاده شده ليكن نميتوان حيطه آن را تنها به حقوق خاص يك ملت آن هم به هنگام تهاجم مستقيم دشمن منحصر نمود. با اين نظر آنچه كه تحت عنوان جنك «ابتدايي و تعرضي» توسط قرآن مجاز شمرده شده نيز ماهيتاً از جنبه «دفاعي» برخوردار است. اين موضوع به روشني در ساير ايات قرآن پيرامون جهاد كه شرايط و محدوديتهاي آن طرح شده آشكار ميباشد. به مدد تفاسير و با نظر به مجموعه آيات جهاد چنين استنباط ميشود كه فلسفه حقيقي مشروعيت جهاد ابتدايي و تعرضي عليه كفار و مشركين، بر دفاع از «ارزشهاي انساني»، «حقوق محرومين»، «حيات سالم انسانها» ، «بقاء و دوام دين»و رفع موانع «تبليغ» مكتب توحيد استوار گشته است. آيات ذيل به صراحت بيانگر فلسفه جهاد ميباشند:
«و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض » (521 - 2)
( و اگر خداوند گروهي از مردم متجاوز و گمراه را به وسيله گروهي ديگر مومنان دفع نكند فساد زمين را فرا ميگيرد)
« ولولا دفع اله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيرا»
( و اگر خداوند گروهي از مردم را به وسيله گروهي ديگر دفع نكند بيشك صومعهها و ديرها و كليساها و مساجدي كه در آنها نام خداوند بسيار ذكر ميشود ويران ميگرديدند و آثار دين الهي محو ميگشت)
لازم به تذكر است كه در اصطلاح فقهي «جهاد ابتدايي» غالبا اشاره به جنگ و جهادي است كه براي رفع موانع تبليغ دين و مساعد ساختن زمينههاي «اشاعه و گسترش» اسلام در نقاط ديگر از سوي دولت اسلامي و عليه دولت هاي غير اسلامي آغاز ميشود. بنا به تصرح روايات و اجماع فقها اينگونه جهاد ابتدايي تنها با حضور و اجازه امام معصوم يا نايب خاص او مشروعيت دارد. *حيطه دفاع ساير اقسام جهادي كه ذكر شد، با آن كه في الواقع و ظاهرا از نظر نظامي «ابتدايي» محسوب ميشوند اما بدليل قرار گرفتن موارد آنها در حيطه دفاع «از كيان اسلام» همواره و در هر حال برعهده فرد و جامعه مسلمان ميباشد. شهيد مطهري در اين باره بحث مفصل و مستدلي دارد كه بجاست به قسمتي از آن اشاره نمود: «قرآن اساساً جهاد را كه اتشريع كرده است نه به عنوان تهاجم و تغلب و تسلط است بلكه به عنان مبارزه با تهاجم است. ولي البته عرض ميكنيم اين تهاجمهائيكه بايد با آنها مبارزه بشود همه به اين شكل نيست كه طرف به سرزمين شما حمله كند. ممكن است تهاجم به اين شكل باشد كه طرف در سرزمين خودش، گروهي ضعيف و ناتوان و به اصطلاح قرآن «مستضعفين» را، تحت شكنجه قرار دهد. شما رسالت داريد كه آنها را آزاد كنيد. يا اينكه ديگري فضاي خفقاني ايجاد كرده كه نميگذارد دعوت حق در آنجا نشو كند، سدي ايجاد كرده، ديواري ايجاد كرده ديوار را بايد خراب كرد، همه اينها تهاجم است. بايد مردم را از قيد اسارتهاي فكري و غير فكري آزاد نمود. در همه اين موارد جهاد ضرورت دارد و چنين جهادي دفاع است و مقاومت در برابر ظلم مهاجم.» همچنين بازرگان هم طي مقالهاي در چند سال پيش عليرغم تأكيد بر جنبههاي محدود دفاع به رسالت جهاني جهاد در اسلام اينگونه معترف شده است: «رسالت مسلمين و برنامه جنگ دفاعي اسلام حالت خود خواهانه قومي ندارد بلكه هدف و مرز آن استقرار نظم و امنيت و حاكميت دين خدا در جامعه (و شايد جهان) است. روي اين حساب و با اعتبار «فاذا اصابهم البغي هم ينتصرون» جوامع اسلامي بداد خواهي يكديگر (و شايد بفرياد مظلومان و مستضعيفين ديگر) نيز ميشتابند.»
البته هم اكنون بازرگان و ساير گردانندگان نهضت آزادي چنين رسالتي را براي انقلاب اسلامي ايران قائل نيستند و با تلاش جمهوري اسلامي براي صدور ارزشهاي انقلاب اسلامي و نيز ادامه جنگ تارهايي مسلمين و مسضعفين تحت ستم عراق مخالفت ميورزند. با اين همه يافتن شواهدي در مواضع اخير نهضت كه متناقض را كليت نظرات آن ميباشد به سادگي امكانپذير است. از جمله با آنكه در تحليل نهضت آزادي پيرامون جنگ مصرانه تأكيد شده كه حيطه دفاع تنها به موارد تهاجم نظامي و تجاوز به ميهن آنهم منحصر به اخراج متجاوزين محدود است، معذلك تصريح گشته كه: «دفاع از جان و مال و آبرو براي حفظ بيضه اسلام در هر حال عمل مجاز شمرده ميشود.» تفسير قيد «بيضه اسلام» و تعيين مصداقهاي آن بروشني جهاد آزاديبخش و تعرضي عليه مستكبران و حاكمان جنايت پيشهاي كه درصدد محو و نابودي مكتب اسلام و جلوگيري از گسترش و اجراي آن ميباشند، را كاملاً منطقي و مشروع ميسازد. از اينرو همانگونه كه در هنگام حمله دشمن خارجي به يك كشور اسلامي «جهاد دفاعي» مشروع و مجاز شمرده ميشود تلاش و اقدام نظامي براي مقابله با نظامهاي استكباري نيز نوعي «جهاد دفاعي» تلقي ميگردد.
گروهي از آيات قرآن به وضوح حدود و شرايط جهاد را تبيين نمودهاند. اين دسته از آيات كه «مقيد» خوانده ميشوند در واقع توضيح دهنده و مفسر آيات «مطلقي» ميباشند كه پيرامون مشروعيت و لزوم جهاد در قرآن آمده است. از جمله آيات ذيل: (آيه/ سوره)
«وقاتلوا فيسبيل الله الذين يقاتلونكم ولا تعتدوا أن الله لايحب المعتدين» (190/2)
( و در راه خدا جهاد كنيد با آنانكه با شما به نبرد برخاستهاند و [از حدود الهي] تجاوز نكنيد كه خداوند متجاوزين را دوست نميدارد.)
«فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم واتقو الله واعملوا ان الله مع المتقين» (194/2)
(و هر كه به شما تجاوز و تعدي نمود پس عليه او تعدي و تجاوز كنيد همانگونه كه بر شما تعدي نموده و تقوي بورزيد و بدانيد كه خداوند با متقيان است.)
«وقاتلوا المشركين كافة كما يقاتلونكم كافه» 036/9)
(و همگي با تمامي مشركان نبرد كنيد همانگونه كه آنان همگي با شما به ستيز برخاستهاند.)
«انما ينهيكم الله عن الذين قاتلوكم في الدين واخرجوكم من دياركم و طاهروا علي أخراجكم أن تولوهم» (9/60)
( به تأكيد خداوند شما را از آنانكه با شما در دين نبرد كرده از خانههايتان بيرون نموده و در آواره كردن [و ظلم به شما] پشتيبان يكديگر بودند، از دوستي [و مسالمت] نهي ميكند.)
«اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و انالله علي نصرهم لقدير» (39/22)
(به آنانكه ميجنگند اجازه [جهاد] داده شده است از آنرو كه مورد ظلم قرار گرفتهاند. و براستي كه خداوند به ياري آنان قادر و توانا است)
«كيف و ان يظهروا عليكم لا يرقبوا فيكم الا ولا ذمة يرضونكم بأفواههم و تابي قلوبهم واكثرهم فاسقون... و أن نكثوا ايمانهم من بعد عهدهم وطعنوا في دينكم فقاتلو أئمة الكفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون» (8 و 12/9)
( چگونه [ممكن است مشركان بر پيمان خويش باشند] و حال اينكه اگر بر شما چيرگي يابند درباره شما نه خويشاوندي و نه عهد و پيمان را مراعات نميكنند [به هيچ تعهدي وفادار نيستند] آنها تنها شما را با زبانهاي خويش راضي ميكنند در حاليكه در دلشان برخلاف است و بيشرشان از فاسقانند... و اگر [مشركان] پيمانهاي خويش را شكستند و در دين شما طعنه بزنند پس بكشيد سران كفر را به درستيكه آنان برهيچ عهدي پايدار نيستند، شايد [از تجاوز و پيمانشكني] باز ايستد.)
«فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم و خذوهم واحضروهم واقعدوا لهم كل مرصد» (5/9)
(پس بكشيد [و نبرد كنيد] با مشركين هرجا كه آنان را بيابيد و آنان را به اسارت گرفته و در محاصره قرارشان دهيد و در كمين آنان به هر كمينگاهي بنشينيد.)
«واقتلوهم حيث ثقفثموهم وأخرجوهم من حيث أخرجوكم و الفتنه أشد من القتل والا تقاتلوهم عندالمسجد الحرام حتي يقاتلوكم فيه فإن قاتلوكم فاقتلوهم كذالك جزآء الكافرون» (191/2)
( و بجنگيد و بكشيد [كافران متجاوز را] هرجا كه آنان را بيابيد و از همانجا كه شما را بيرون كردند بيرونشان كنيد و فتنه بدتر و شديدتر از قتل است. و در حريم مسجدالحرام با آنان نجنگيد مگر آنكه آنها با شما بجنگند پس بجنگيد و بكشيد آنها را كه جزاي كافران چنين است.)
«وقاتلوهم حتي لاتكون فتنه و يكون الدين لله فإن انتهوا فلا عدوان الا علي الظالمين» (193/2)
( و بجنگيد با آنان [مشركان فتنهگر و متجاوز] تا آنكه فتنه نباشد و دين و پرسش براي خدا باشد. پس اگر [متجاوزان].)
«فقاتلوا التي تبعي حتي تقي إلي امر الله» (9/49)
(پس بجنگد با قومي كه ستم ميكنند تا آنكه بسوي فرمان خداوند باز گردند)
بنابراين ملاحظه ميشود كه در ديدگاه قرآن جنگ و جهاد از آنرو عليه كافران و مشركان مشروعيت دارد كه آنان در برابر مسلمين به «جنگ و تجاوز» برميخيزد، اما تأكيد نيز شده كه جنگ و ستم مشركين همانگونه كه شامل نبرد نظامي به قصد تجاوز و تسخير ديار است، در واقع جنگ «ديني» و تلاش آنان براي مقابله با گسترش و بقاي اسلام است. يعني اينكه حيطه دفاع قلمرو «دين و مكتب و ارزشهاي الهي» را نيز در بر ميگيرد. از سوي ديگر ادامه و استمرار جنگ تا «رفع فتنه» و «شكست متجاوزان» و «حاكميت دين خدا» لازم و واجب شمرده شده است. شكي نيست كه در اين ميان اصل تناسب وسعت و توانايي با تكليف و وظيفه نيز جاري است و امت اسلامي تا آنجا كه بتواند و قادر باشد در اين مسير قدم برميدارد تا آنكه «نصرالهي» فراگير گردد.
همچنين همانگونه كه در يكي از آيات ذكر شده آمده است اساساً از ديد قرآن ماهيت سردمداران مشرك و كافر بر ظلم و تعدي و مبارزه عليه دين و دينداري قرار گرفته است. آيات ديگري نيز ضمن شرح صفات و خصوصيات كفار و مشركين به اني نكته توجه دادهاند. از نظر مدت و حدود عداوت سردمداران كفر و شرك با مسلمين، قرآن تصريح دارد كه نبر كفار با مؤمنين تا آن زمان كه قادر باشند براي روي گردان ساختن مردم از دين ادامه دارد:
«ولا يزالوان يقاتلوكم حتي يردوكم عن دينكم ان استطاعو» (217/2)
(و مشركان پيوسته و همواره با شما نبرد ميكنند تا آنكه شما را از دينتان رويگردان سازند اگر توانايي داشته باشند) و نيز تأكيد شده كه كفار براي جلوگيري از پيروي و استمرار راه خدا و دين او سرمايهگذاري دائمي ميكنند:
«ان الذين كفروا ينفقون أموالهم ليصدوا عن سبيل الله» (36/8)
(براستي و البته آنانكه كفر ورزيدند [همواره] انفاق ميكنند اموالشان را تا مانع راه خدا گردند.)
ازاينرو و به مصداق وجود نبر دائمي ميان حق و باطل تا بدان هنگام كه سردمداران كفر و شرك جهاني شكست نخورند و دين خدا حاكم نباشد، مسلمين در جبهههاي گوناگون درگير جنگ و جهادي هستند كه عامل اصلي آن ماهيت تجاوزكارانه و ضدالهي كفار و مشركين است. اين جنگ و جهاد دائمي گاه از نظر نظامي جنبه دفاعي و گاه جنبه ابتدايي به خود ميگيرد اما در هر حال انگيزه اصلي دفاع است. دفاعي كه به هيچ قوم و قبيله و سرزميني محدود نميباشد. *تمسك ناصحيح به قرآن در تحليل نضهت آزادي برخلاف تصريحات قرآن مشخصاً بر نفي مشروعيت «جهاد ابتدايي» و نيز محدود نمودن حيطه «دفاع» تأكيد شده است. براي نيل به اين مقصود متأسفانه مفاهيم آيات قرآني به گونهاي «تحريف» شده، به بعضي از آيات اصلاً توجهي نشده و با نقل ناقص مطلبي از كتاب «قاموس قرآن» آشكارا مقصود نويسنده آن كاملاً واژگونه جلوه داده شده است:
- با استدلال به سه آيه (39 سوره حج - 190 و 246 سوره بقره) حكم كلي صادر گشته كه: «[قرآن] وارد شدن در جنگ را تنها براي كساني مجاز دانسته كه مورد ظلم و حمله قرار گرفته باشند يا از خانواده خود بيرون و بركنار شده باشند چنين كساني را مأذون باين عمل و مشمول وعده نصرت خود قرار داده و چنين جنگي را قتال فيسبيلالله خوانده است.» 120
در حاليكه همانگونه كه مشاهده شد قرآن موارد متعددي را به عنوان مشروعيت جنگ طرح نموده و به «جهاد ابتدايي» كه به هيچ وجه شامل «دفاع شخصي» يك ملت يا قومي نميگردد نيز امر نموده است. اما نويسنده يا نويسندگان جزوه نهضت آزادي قاطعانه حكم كردهاند كه قرآن جنگ را «تنها» براي دفاع محدود مجاز ميداند.
- آيه «جزيه» كه صريحاً مشروعيت جهاد ابتدايي و آزاديبخش به قصد سركوبي كفار حربي و گسترش اسلام را بيان ميكند ناديده گرفته شده و به وضوح مضمون آن رد گشته است: «... جنگ براي مسلمان كردن و مبارزه با كفر در زماني كه كفار پيشقدم نشدهاند معني ندارد.» 121، «.... به نظر نيامد در قرآن ايهاي باشد كه ابتكار جنگ و حمله از طرف مسلمين يا باصطلاح «جنگ ابتدايي» را تشريح نمايد. بلكه پيشگام شدن در حمله و جنگ تعرضي را به مشركين نسبت داده پيمانشكني و حمله آنها را علت دفاع و مجوز قتال ميشمارد.» 122 و با اين نظر آيه «مستضعفين» كه به جهاد براي نجات محرومين امر ميكند نيز نفي شده است.
- با استناد ناصحيح به قرآن حيطه دفاع كاملاً جنبه ملي، قومي و خصوصي يافته تلاش براي ياري مؤمنين و مظلومين ساير اقوام، عليرغم تصريح قرآن، نامشروع قلمداد گشته است: «طبق سنت الهي خود مردم مظلومند كه بايد به دفاع از حيات و حقوق و منافع خويش بپردازند و صدمات و حملات را دفع نمايند... [در قرآن] همه جا صحبت از دفاع از خود و خودي و جلوگيري ازتجاور و آزار دشمن است». 123 براي اثبات اين مدعا حتي رسالت حضرت موسوي كه پيامبر اولوالعزم بوده و حيطه مأموريتش جهاني بوده، قومي و ملي گرايانه خوانده شده است: «مأموريت موسي مأموريتي است كاملاً قومي و ملي گرايانه با برخوردي ملايم و خوشبينانه». 124 همچنين با استنباط نادرست از آيات قرآن نجات قوم مستضعف بنياسرائيل از اسارت، به منظور نفي ايده «جنگ و جهاد» براي نجات مستضعفين، مسالمتآميز نمايانده شده است: «... [نجات قوم مستضعف بنياسرائيل] با تندي و تعرض و جنگ تحقق نيافت بلكه با مقاومت، صبر، هجرت و عبوديت،ارائه آيات و بينات و اتمام حجت از سوي بني اسرائيل و موسي و سندگلي و تكبر و هكلات فلاكت بار فرعون به پاي خود انجام پذيرفت».125 سواي اينكه مفاهيم مذكور جنبههايي از «مبارزات» را توصيف ميكنند نبايد ناديده شمرد كه حضرت موسي به مدد معجزات الهي و طلب عذاب توانست فرعون را شكست دهد. اگر اكنون معجزه الهي آنگونه كه مستقيماً به ياري موسي ميآمد وجود ندارد، مستضعفان با چه مقاومت و صبر و هجرت و عبوديتي ميتوانند نجات يابند در حاليكه دست به سلاح نبرده به جنگ متوسل نشوند و به ياري يكديگر برنخيزند. همه آنچه به عنوان عامل نجات قوم موسي ذكر شده براي مستضعفين كه بايد از راه او و دين حق الهام بگيرند تنها در «حين و همراه» مبارزه و جنگي پيگير، مفيد و كارساز خواهند بود. در غير اين صورت تنها صفات اخلاقي مجردي ميباشند كه در ضمن به هنگام سلطه مستكبران به حفظ همان هم هيچ اميدي، نميرود. نهضت آزادي چه ميگويد و به چه توصيه ميكند؟ مسالمت در برابر ظلم و استكبار؟
جالب توجه است اگر بدانيد كه بازرگان قبلاً در كتاب «بعثت و ايدئولوژي» كه برنامه حكومتي نهضت آزادي خوانده شده است پاسخ چنين مسالمتخواهيها را داده است. وي در اينباره تصريح كرده بود كه: «سرنوشت كليه قيامهاي حق خواهانه و انقلابهاي آزادي و استقلالطلبانه نيز بالاخره در ميدانهاي جنگ تعيين شده است. تا قيامكنندگان حاضر به مبارزه پرمخاطره و به كشته شدن و كشتن نگرديده دست به سلاح نبردهاند به پيروزي نرسيدهاند... اين فكر خامي است كه بعضيها انتظار دارند با منطق و مسالمت و با صبر و انتظار بتوان دست غاصبين حقوق و دشمنان آزادي را بالاخره كوتاه كرد.» 126
همچنين در مقاله ديگري از بازرگان لزوم قطعي نبرد براي احقاق حق مظلومان اينگونه تبيين شده است: «مسلماً دنياداران صاحب زر و زور هيچگاه به ميل و رغبت و با استدلال و نصحيت تسليم به حق و طرفدار مظلومان نشده و با پاي خود از اريكه قدرت و لذت پايين نيامده و نميايند. سرنوشت انقلابها و پيروزي نهايي هميشه در صحنههاي نبرد تعيين شده است. ظهور اديان الهي نيز پيوسته مواجه با مخالفت متوليان متعصب و پادشاهان و غاصبين و مترفين بوده...» (126 مكرر) اما در اين مقاله كه بعد از انقلاب نوشته شده عليرغم اعتراف به موضوع فوق اين قيد هم زد شده كه: «بنابراين كسانيكه تشنه جنگ با طاغوتها و شهادت هستند نبايد نگران باشند، درگيري پيش خواهد آمد و سلاحهاي سردوگرم به صدا درميآيند. مسئله در اين است كه كي پيشقدم در جنگ شود.» (126مكرر) با كمي دقت ملاحظه ميوشد كه قيد فوق تا چه حدي بيپايه و بياعتبار است. دنياداران صاحب زروزور همواره و از ابتداي حاكميت خود در حال جنگ با مظلومين و مستضعفين به سر ميبرند. لازم نيست بنشينيم و ببينيم كي پيشقدم خواهد شد. جنگ از هنگام ظهور زورمندان زرپرست و متجاوز آغاز شده و اقدام مظلومين به جنگ با ظالمين فيالواقع تنها آشكار ساختن جنگ اعلام نشدهاي است كه هميشه عليه محرومين و مستضعفين وجود داشته و خواهد داشت. درگيري پيشامده و سلاحهاي سردوگرم هم به صدا درآمدهاند، فقط بايستي كمي گوشها را تيز كرد. د ركتاب «بعثت و ايدئولوژي» يا برنامه حكومتي نهضت آزادي «پيشقدم» بودن باطل در ايجاد جنگ اينگونه طرح شده است: «... به محض اينكه دولتهاي باطل و ناحق از دور ببينند پرچم حقي بالا ميرود چنان در منافع و در افكار و در اندامشان لرزه خواهد افتاد كه خودشان به جنب و جوش و فتنه و حمله خواهند پرداخت و راه را براي جهاد باز خواهند كرد.» 127
در مقالهاي كه ذكر شد بازرگان در آن از انتظار براي «پيشفدم شدن» طاغوتها سخن رانده، به جنگطلبي و جنگافروزي ستمگران اشاره شده ولي با تعجب، نويسنده آن موضوع را به خدا احاطه كرده است: «درباره ستمگران اهل كتاب [در قرآن] نيز آمده است كه خواهان بغي و اختلافند و جنگافروزان در دنيا هستند ولي خدا خاموشكننده جنگ است، در حاليكخه آنها فسادانگيزي ميكنند». (127مكرر) اگر بيان اين جمله واقعاً ناشي از آن بود كه راقم آن برخوردار از روحيهاي عارفانه است، اعتراض و بحثي در پي نبود. ليكن با شناختي كه ميتوان از روي آثار و گفتار او بدست آورد و نيز با توجه به متني كه جمله مزبور در آن طرح شده، مشخص ميگردد كه وي تنها به منظور اثبات درستي اتخاذ روشهاي مسالمتآميز و اقدام از طريق «غيرجنگي» در قبال مستكبرين، با ذكر اينكه «خدا خاموشكننده جنگ است»، به نفي مسئوليت نبرد و جهاد پيگير عليه ظلم و استكبار پرداخته است. در حاليكه كاملاً آشكار است كه بيان قرآن در استناد خاموش نمودن آتش جنگ به خداوند، به مفهوم رفع مسئوليت مؤمنين نميباشد. سراسر تعاليم قرآن و سنت ميآموزند كه خداوند به دست مؤمنين و مجاهدين راهش آتش جنگ جنگ افرزوان را خاموش ميسازد. گوياترين دليل اين مطالب فرامين قرآن نسبت به جهاد است. از سوي ديگر واقعيات تاريخي و نيز شرايط جهاني كه هماكنون در آن بسر ميبريم خود مؤيد اين امر است كه خداوند در وضع بشر، و از جمله در مورد جنگافروزي مستكبرين،هيچ تغييري پديد نميآورد مگر آنكه انسان خود اقدام كند. ياري نصرت و اراده خداوندي در اين مورد، در پي اقدام بندگانش تحقق مييابند. آيه مشهور ذيل بيانگر همين نكته است:
«ان الله لا يغير ما بقوم حتي بغيروا ما بأنفسهم» (11/3)
(براستي كه خداوند سرنوشت و شرايط هيچ قومي را تغيير نميدهد تا آنكه خود سرنوشت خويش را تغيير دهند)
- برخورد نهضت با آيه «مستضعفين» نيز جالب است - و در عين حال موجب تأسف - ابتدا تذكر داده شده كه «در چند آيه از استمداد مؤمنين و مستضعفين و از انتصار مظلومين نيز صحبت ميشود كه عموماً دار جهت دفاع و مقابله با تعدي هستند.» 128 بدنبال اين تذكر، در پي تأكيد بر جنبههاي ملي و قومي دفاع، پس از درج آيه «ومالكم لا تقاتلون في سبيلالله والمستضعفين....» طي پاورقي خاطرنشان گرديده است كه: «اين آيه جزو مجموعه آيات 64 تا 87 سوره نساء است كه توصيف و توبيخ منافين معاصر پيغمبر ميباشد و ناظر به جنگ و حمايت از ضعفاي همقريه است». 128 آشكار است كه مقصود از اين قيد چه ميباشد. يعني اينكه اولاً - آيه توبيخ منافقين است و امر به مؤمنين نيست و ثانياً - برفرض اگر هم امري باشد تنها شامل اقوام و نزديكان همقريه ميگردد. و اين فيالواقع زشتترين چهره مليگرايي است كه حتي به تفسير «مشمئزكننده» آيات الهي دست مييازد. نعوذبالله منالشيطان الرجيم. با اين ديدگاه مسلمين «عراق» و ساير مسلمين در بند جهان از آنرو كه «همقريه» ايرانيان محسوب نميگردند، وظيفه اي براي دفاع از آنان متوجه ما نخواهد بود و اين يعني تحريف پيام قرآن. اگر جز اين است خواننده نقاد مي تواند نگارنده اين سطور را به حق ناشناسي متهم سازد....