ساعت هنوز به پایان روز نرسیده بود که خبر مرگ جوانی ۲۴ساله به پلیس رسید. نیما، پسر جوانی که ساعتی قبل برای خوردن غذا و دیدار با دوستش از مغازه پدرش بیرون رفته بود، حالا روی تخت بیمارستان با مرگ دستوپنجه نرم میکرد. هیچکس تصور نمیکرد پشت این مرگ عجیب، نقشهای حسابشده و کینهای خانوادگی پنهان شده باشد جوان آنلاین: ساعت هنوز به پایان روز نرسیده بود که خبر مرگ جوانی ۲۴ساله به پلیس رسید. نیما، پسر جوانی که ساعتی قبل برای خوردن غذا و دیدار با دوستش از مغازه پدرش بیرون رفته بود، حالا روی تخت بیمارستان با مرگ دستوپنجه نرم میکرد. هیچکس تصور نمیکرد پشت این مرگ عجیب، نقشهای حسابشده و کینهای خانوادگی پنهان شده باشد.
کارآگاه نادری وقتی پرونده را روی میز گذاشت، با چند پرسش بیپاسخ روبهرو شد. جوانی سالم، پس از یک برخورد خیابانی، ناگهان بدحال شده و جان باخته بود. پدرش گفته بود پسرش پس از بازگشت به مغازه از سوزش پشت بدن و حالت تهوع شکایت کرده است. اما چرا یک تنهزدن ساده باید به مرگ منتهی میشد؟
نادری پرونده را ورق زد و گفت: «باید بفهمیم در آن چند ثانیه خیابان چه اتفاقی افتاده است.»
نیما روز حادثه برای خوردن غذا از مغازه پدرش خارج شده بود. پس از مدتی به مغازه برگشت و از برخورد فردی ناشناس در خیابان گفت. پدر پیراهن او را بالا زد. اثری غیرعادی روی بدنش دیده میشد، اما خونریزی آشکاری وجود نداشت. نیما از سوزش و تهوع شکایت داشت. پدر پیشنهاد کرد او را به پزشک ببرد، اما پسر نپذیرفت. نمیخواست پدرش را به زحمت بیندازد و شاید تصور نمیکرد وضعیتش جدی باشد.
یک ساعت بعد، وقتی پدر با او تماس گرفت، نیما گفت حالش بهتر شده است، اما واقعیت چیز دیگری بود. حال او رو به وخامت میرفت و به برادر بزرگترش، نوید، خبر داد که بهشدت بدحال است. نوید خودش را به بیمارستان رساند. نیما بهسختی حرف میزد. ناگهان خون از دهانش جاری شد و او در آخرین لحظات توانست بگوید: «زدند، رفتند.» شش ساعت پس از آن برخورد خیابانی، جوان ۲۴ساله جان باخت.
نادری روی جمله آخر مقتول مکث کرد. این چند کلمه، نخستین سرنخ پرونده بود. نیما از یک حادثه معمولی حرف نزده بود، کسی به او نزدیک شده و آسیبی به او رسانده بود. اما آن فرد چه کسی بود و چرا باید چنین کاری میکرد؟
بررسیهای اولیه نشان داد مرگ نیما با یک برخورد ساده سازگار نیست. تحقیقات حاکی از آن بود که دو موتورسوار در لحظه نزدیک شدن به او، مادهای سمی را به بدنش تزریق کردهاند. زخم کوچک، بدون خونریزی قابلتوجه، در ابتدا چندان جلب توجه نکرده بود، اما ماده تزریقشده مرگبار بود. نتایج تحقیقات، مأموران را به فرضیهای عجیب رساند: استفاده از زهر مار.
نادری میدانست تهیه چنین مادهای نمیتواند اتفاقی باشد. کسی باید آن را فراهم کرده و برای اجرای نقشه، زمان و مکان مناسبی انتخاب کرده باشد. بنابراین، بررسی روابط مقتول و اطرافیانش در دستور کار قرار گرفت.
پدر نیما از اختلافی قدیمی با برادر کوچکترش، شهرام، گفت، اختلافی که ریشه در سالها قبل داشت. او در سال ۱۳۷۶ مغازهای در اختیار برادرش گذاشته بود. سالها بعد، وقتی شهرام گرفتار بدهیهای سنگین شد، برادر پدر نیما بدهیهای او را پرداخت کرد، مبلغی که به گفته پدر، حدود ۲ میلیارد تومان بود. با وجود این کمک، اختلاف مالی ادامه یافت. پدر مدعی بود بدهی برادرش با گذشت زمان به حدود ۴۰میلیاردتومان رسیده است. او همچنین گفت چک سفیدامضایی که برای تضمین بدهی در اختیار داشت، از گاوصندوق مغازهاش ناپدید شده بود. اما آیا اختلاف مالی میتوانست انگیزه قتل باشد؟
تحقیقات نشان داد اختلاف دو برادر فقط به پول محدود نبود. نیما که نسبت به پدرش حساسیت زیادی داشت، در یکی از درگیریهای خانوادگی با عمویش مشاجره کرده و به او سیلی زده بود. نادری نام شهرام را در فهرست مظنونان قرار داد، اما میدانست انگیزه بهتنهایی برای کشف حقیقت کافی نیست. باید مشخص میشد چه کسی رفتوآمد نیما را زیر نظر داشته و چگونه عاملان توانستهاند بدون جلب توجه به او نزدیک شوند. پاسخ در اتفاقات چند روز پیش از جنایت پنهان بود.
بررسیهای کارآگاه نادری نشان داد مقابل پاساژ محل کار مقتول، مردی با سنتور مینواخت. حضور او برای کسبه و رهگذران عجیب نبود. موسیقی خیابانی بخشی از زندگی روزمره آن محدوده بود و کسی به مردی که ساعتها ساز میزد، مشکوک نمیشد. اما تحقیقات کارآگاه نشان داد این نوازنده ممکن است وظیفه دیگری هم داشته باشد: مراقبت از رفتوآمدهای نیما، برای همین رفتار او بررسی شد و معلوم شد نوازنده با مردی به نام سامان، آتشنشان اخراجی، آشنا شده بود و سامان از او خواسته بود اگر فرد موردنظرش را دید، اطلاع دهد. به این ترتیب، نوازندگی خیابانی میتوانست پوششی برای دیدهبانی باشد. سرنخها سرانجام به سامان رسید، مردی که با شهرام آشنا شده بود. بعد از به دست آمدن این سرنخها سامان بازداشت شد و اعتراف کرد شهرام از او خواسته بود در گوشمالی دادن به نیما کمکش کند. سامان مدعی شد خودش پیشنهاد استفاده از زهر مار را مطرح کرده است. او یک افعی پلنگی خریده و زهر آن را گرفته بود. سپس زهر را برای چند روز در یخچال نگهداری کرده بود تا زمان اجرای نقشه برسد. اما چرا سامان حاضر شده بود در چنین کاری شرکت کند؟
او در اعترافاتش گفت مادرش بیمار بوده و برای تهیه داروهای او به پول نیاز داشته است. همین نیاز مالی، باعث شده بود پیشنهاد شهرام را بپذیرد. نادری حالا میتوانست بخش مهمی از معما را کنار هم بگذارد: اختلاف خانوادگی، ارتباط شهرام با سامان، تهیه زهر و مراقبت از رفتوآمد مقتول. طبق اطلاعات پرونده، روز حادثه دو موتورسوار به نیما نزدیک شدند. برخوردی که از نگاه او تنهزدنی ساده بود، فرصتی برای تزریق زهر فراهم کرد. عاملان از محل دور شدند و نیما، بیخبر از آنچه برایش رخ داده بود، به مغازه پدرش برگشت. در تحقیقات همچنین مشخص شد مبلغ ۲ هزاردلار به سامان پرداخت شده بود. شهرام دریافت و انتقال پول را انکار نکرد، اما مدعی شد از قصد قتل بیخبر بوده و فقط مغازه را به سامان نشان داده است.
نوازنده خیابانی هم در تحقیقات گفت چند روز پیش از حادثه برای اجرای موسیقی به تهران آمده بود. او پذیرفت که سامان از او خواسته بود رفتوآمد فردی را زیر نظر بگیرد، اما مدعی شد از نقشه قتل خبر نداشته است. راکب موتورسیکلت نیز گفت مربی بدنسازی بوده و از سالها قبل شهرام را میشناخته است. به گفته او، تصور میکرد قرار است نیما را بترسانند یا گوشمالی دهند. او نقش خود را به همراهی با سامان محدود میدانست.
نادری به تناقض روایتها توجه کرد. هر مظنون میکوشید نقش خود را کوچک جلوه دهد؛ یکی از نیاز مالی میگفت، دیگری از بیاطلاعی و نفر سوم از یک مأموریت ساده. اما کنار هم قرار گرفتن این گفتهها، تصویری از یک نقشه چندمرحلهای میساخت.
در این مدت، شهرام همچنان به دیدار برادرش میرفت و رفتاری عادی نشان میداد. پدر بعدها گفت که در تمام این مدت، تصور نمیکرد برادرش پشت مرگ فرزندش باشد.
تحقیقات ادامه یافت تا اینکه حدود دو ماه و نیم پس از جنایت، مظنونان در شیراز دستگیر شدند. اعتراف سامان درباره تهیه زهر، توضیحات نوازنده درباره دیدهبانی و اظهارات راکب موتورسیکلت، بخشهای مختلف پرونده را به هم پیوند داد. شهرام همچنان نقش خود را محدود به معرفی محل کار و پرداخت پول میدانست.
نادری بار دیگر پرونده را مرور کرد. همهچیز با یک تنهزدن آغاز شده بود حرکتی کوتاه در میان ازدحام شهر که میتوانست کاملاً عادی به نظر برسد. اما پشت آن، اختلافی چندساله، کینهای شخصی و نقشهای پنهانی قرار داشت.
معمای مرگ نیما دیگر فقط چگونگی ورود زهر به بدن او نبود پرسش اصلی این بود که چگونه چند نفر با نقشهایی متفاوت، کنار هم قرار گرفتند تا یک جوان ۲۴ساله در خیابان هدف قرار بگیرد. کارآگاه نادری به آخرین جمله مقتول فکر کرد: «زدند، رفتند.»