گزارشهای منتشرشده نشان میدهند از ۱۳۹۰ تا ۱۴۰۱، شیوع اختلالات روانی در ایران به بیش از ۲۵درصد رسیده است جوان آنلاین: گزارشهای منتشرشده نشان میدهند از ۱۳۹۰ تا ۱۴۰۱، شیوع اختلالات روانی در ایران به بیش از ۲۵درصد رسیده است. اما به باور برخی روانشناسان اجتماعی، فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در سالهای اخیر میتواند واقعیت امروز را تغییر دهد و آمارهای اعلامشده را بالاتر ببرد. البته تمام ماجرا به این اعداد ختم نمیشود، زیرا تابو بودن مشکلات روانی، کمبود آموزش، فشار خانواده و جامعه، تغییر سبک زندگی و فناوری، خشونت خانگی، محدودیتها، ناامیدی سیاسی و دشواریهای اقتصادی دست هم میدهند تا یک مشکل روحی روانی رقم بخورد. در ادامه، مجموع این عوامل فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، زمینه افزایش مشکلات سلامت روان را فراهم میکند که بیش از هر زمان، به پاسخی جامع و چندجانبه نیاز دارد. حالا وسط این ماجرا، خود آمارها هم گاهی اضطرابآور میشوند، به خصوص وقتی هیچ کس دوست ندارد احتمال بدهد که یکی از افراد شمارششده، خودش باشد.
یک روز میشنویم «نیمی از ایرانیان» مشکل روانی دارند. روز دیگر میخوانیم «یک چهارم شهروندان» با اختلالات اضطرابی روبهرو هستند. جایی هم نوبت به «یک سوم جمعیت» میرسد. مخاطب حق دارد بپرسد بالاخره کدام عدد درست است، یا دست کم بداند هر عدد دقیقاً چه چیزی را اندازه گرفته است. اضطراب، اختلالات روانپزشکی و هر نوع ناراحتی روحی، سه اسم برای یک پرسش واحد نیستند. با این حال، این تفاوتها در رفتوآمد سریع تیترها گم میشوند و عددها، پیش از آنکه چیزی را روشن کنند، روی اعصاب راه میروند.
چندی پیش، مدیرکل سلامت روان وزارت بهداشت گفته بود بر اساس خروجی آخرین پیمایش ملی گسترده، شیوع اختلالات روانپزشکی در کشور کمی بیش از ۲۵ درصد است. به گفته او، افسردگی در صدر فهرست قرار میگیرد و اختلالات اضطرابی پس از آن میآیند. این توضیح مهم است، اما برای خواننده کنجکاو کافی نیست. زیرا او میخواهد بداند که پیمایش چه زمانی انجام شده؟ جامعه آماریاش چه کسانی بودهاند؟ افراد چگونه انتخاب شدهاند؟ و پرسشها و معیار تشخیص چه بوده است؟
رسانهای که این سؤالها را نپرسد، عدد را از راهروی پژوهشها برداشته و مستقیم روی میز صبحانه مردم میگذارد و رسماً میگوید: «بفرمایید، کنار چای، کمی هم نگرانی!»
عجیب، بامزه، واقعی، نگرانکننده!
نکته عجیب در زمان خواندن گزارشهای مربوط به اختلالات روانی، رفتار ما با این عددهاست. اگر آمار درباره «مردم» باشد، خیلیها با نگرانی سری تکان میدهند، اما کافی است از آنها بپرسیم «ممکن است شما هم جزوش باشید؟» تا ناگهان همه از جامعه آماری فاصله گرفته و همه چیز را زیر سؤال ببرند.
در این بازی بامزه و نگرانکننده، راننده تاکسی ممکن است باشد، همسایه احتمالاً هست و آن آدمی که در صف نانوایی و تاکسی و مترو با تلفن همراهش بلند حرف میزد، حضورش قطعی است! فقط خودمان و آشنایان محترممان از فهرست خط خوردهایم! انگار عددها باید درباره دیگران صادق باشند تا ما بتوانیم با خیال راحت دربارهشان حرف بزنیم.
این معافیت خیالی نباید با رسیدن به یک عنوان شغلی رسمیت پیدا کند. وزیر، نماینده مجلس، پزشک، وکیل، معلم، مدیر و خبرنگار از نظر سلامت روان، بیرون از جامعه زندگی نمیکنند. البته جایگاه و درآمد همه یکسان نیست و فشارها هم به یک اندازه بر دوستان نمیافتد، اما حرف این است که مقام و مدرک، گواهی مصونیت از اضطراب یا افسردگی نیستند.
نویسنده همین گزارش هم اگر قرار باشد دیگران را بشمارد و نام خودش را جا بیندازد، بهتر است از همین الان قلمش را زمین بگذارد. او هم ممکن است روزی به کمک نیاز داشته باشد. حتی اگر فعالانه اصرار کند فقط برای تهیه گزارش وارد شود!
صادقانه، منصفانه و با یک دنیا جرئت
درباره سلامت روان نمیشود همه بار پذیرش مشکل و مراجعه برای کمک را روی دوش مردم گذاشت و در اتاق مدیران را به روی این احتمال بست. اگر مسئولان خود را بخشی از جامعه میدانند، باید بپذیرند آمارهای اجتماعی (دستکم در حد احتمال) پشت در وزارتخانه متوقف نمیشوند.
حالا برای دیدن طنز تلخ این ماجرا، فرض کنیم رقم «یک سوم جمعیت دارای اختلالات روانی» را ـ نه بهعنوان نتیجه یک پژوهش درباره هر شغل، بلکه فقط برای یک حساب سرانگشتی ـ به همه گروهها تعمیم دادهایم. از جمعیت فرضی ۹۰ میلیونی ایران، به ۳۰ میلیون نفر میرسیم. با همین منطق، باید سراغ یکسوم رانندگان تاکسی، بنگاهداران، تاجران، واردکنندگان و صادرکنندگان هم برویم.
با اعداد ارائهشده، یک سوم حدود ۶۲۰ هزار معلم شاغل در کل کشور، یعنی نزدیک به ۲۰۷ هزار نفر دچار مشکلات روحی روانی هستند. یک سوم از ۳۹۳ هزار عضو سازمان نظام پزشکی هم ۱۳۱ هزار نفر میشود که مبتلا به اختلالات روانی هستند! چرا وقتی صحبت به کلاس درس و مطب میرسد، ناگهان تصور میکنیم اضطراب و افسردگی پشت در منتظر میماند؟ در حالی که معلمان و کادر درمان هم بخشی از نفرات این جامعه هستند.
یک سوم ۲۹۰ نماینده مجلس هم تقریباً ۹۷ نفر میشود و از ۱۹ وزیر و دستکم هفت معاون رئیسجمهور، به عدد ۹ میرسیم که آنها هم باید در فهرست یکسومیها قرار بگیرند!
انصاف دقیقاً از همین جا شروع میشود و نباید مسئولان را خودکار از احتمال ابتلا به اختلالات روانی کنار گذاشت. شاید قدم اول برای همه ـ از شهروند تا مقام مسئول ـ این باشد که مراجعه برای کمک را مایه شرمندگی نداند.
برای اینکه قلم هم از این حساب و کتاب جان سالم به در نبرد، برویم سراغ اهل رسانه. اگر شمار خبرنگاران و فعالان رسانهای را که رقمی حدود ۱۰ تا ۳۰ هزار نفر عنوان میکنند، در نظر بگیریم، میانگین آن ۲۰ هزار نفر میشود و یک سومش نزدیک ۷ هزار نفر است.
نویسنده این گزارش هم نمیخواهد پشت عبارت «اهل رسانه» پنهان شود یا فقط از دیگران بپرسد حالشان چطور است. البته این عدد هم تشخیص پزشکی ۷ هزار خبرنگار نیست، همان آینه فرضی است که این بار به جای روبهرو، طرف خودمان گرفتهایم. خطر از جایی آغاز میشود که این عددهای بیتوضیح به برچسب تبدیل شوند. در این شرایط اتفاق ناخوشایندی رخ میدهد و هر کس به جای اینکه به رفتارهای خودش نظر بیفکند، فقط میگوید: «دیدید آمار روانیها درست بود؟»
اگر آمار را معتبر میدانیم، باید روش درمان و محدودیتهایش را هم جدی بگیریم و احتمال حضور خودمان را در آن نادیده نگذاریم. اگر هم به شیوه اعلامش ایراد داریم، برچسب زدن به دیگران یا مسخره کردن مراجعهکنندگان به درمان را کنار بگذاریم و از مراکز منتشرکننده این گزارشها، توضیح دقیقتر بخواهیم.
عددها را بالا نبریم، حال مردم را بپرسیم
آمار اعلامشده بر دادههای سال ۱۴۰۱ تکیه دارد، در حالی که جامعه پس از آن روزهای پرفرازونشیبی را گذرانده است. یکی از اعضای فرهنگستان علوم پزشکی گفته مشاهدات میدانی و مطالعات اکتشافی، احتمال شیوعی بالاتر از رقم اعلامی وزارت بهداشت را مطرح میکنند. او از ارقام ۵۰ تا ۶۰ درصدی هم نام برده، اما اعتبار آنها را قابل بحث دانسته است. پس نه میتوان عدد ۲۵ درصد را بیبررسی تصویر امروز خواند، نه میتوان عددهای بزرگتر را بیپرسش به جایش نشاند. کار مفیدتر، پایش تازه با روش روشن و انتشار نتایجی است که مردم بتوانند بفهمند چه چیزی، در چه کسانی و در چه زمانی سنجیده شده است. جدول آمارها هرگز حال کسی را بهتر نمیکند که اینقدر به دنبال ارائه اعداد و ارقام هستیم. باید دید پشت اضطراب و افسردگی چه میگذرد، فشار هزینه زندگی، بیکاری و نابرابری، تنهایی در شهرهای بزرگ، تنش خانوادگی و خشونت خانگی، تغییر سبک زندگی، شکاف نسلها و شاید ناامیدی اجتماعی. این عوامل لزوماً برای همه به یک شکل یا با یک نتیجه ظاهر نمیشوند، اما نادیده گرفتنشان و بالا بردن هر چندساله عددها، پاسخ به مسئله نیست. قرار نیست با لحنی پیروزمندانه اعلام کنیم «از یک چهارم به نصف جمعیت رسیدیم». قرار است بفهمیم چه کسانی زیر فشارند و چه کمکی در دسترسشان است.
بعضیها نگران برچسب خوردن هستند و گروهی از مراجعهشان به مراکز درمانی میترسند تا مبادا بعدها در خانواده یا محیط کار علیه آنها استفاده شود. هزینه جلسات پیوسته، پوشش ناکافی بیمه و دسترسی نابرابر به خدمات نیز میتواند درمان را دشوار کند. آموزش مهارتهای مقابله با استرس در مدرسه، دانشگاه و محل کار، کم کردن انگ مراجعه و دسترسپذیرتر کردن خدمات، از تکرار یک عدد بزرگ کارسازتر است.
پس شاید پایان خوش این گزارش، پیدا کردن «آن یک سوم دیگران» نباشد. پایان بهتر وقتی است که از مسئول دولتی و وزیر و نماینده مجلس و دکتر و مهندس و وکیل و قاضی و راننده و خبرنگار تا معلم و یک بانوی خانهدار، کسی خود را با حکم قبلی از فهرست احتمالها حذف نکند. در عین حال، برای هیچکس هم با ماشین حساب تشخیص صادر نکند. میتوان هم به آمار حساس بود، هم با یکدیگر مهربان ماند. شاید این تنها راهی باشد که خواندن گزارشی درباره اختلالات روانی، خودش به اضطراب تازهای تبدیل نشود.