امریکا سالهاست میکوشد این تصور را در جهان تثبیت کند که قدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی آن چنان برتر است که هیچ کشوری نمیتواند در برابر خواستههایش ایستادگی کند. این تصور، یکی از مهمترین سرمایههای قدرت امریکا بوده است امریکا سالهاست میکوشد این تصور را در جهان تثبیت کند که قدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی آن چنان برتر است که هیچ کشوری نمیتواند در برابر خواستههایش ایستادگی کند. این تصور، یکی از مهمترین سرمایههای قدرت امریکا بوده است، زیرا وقتی کشورها باور کنند مخالفت با واشینگتن بیفایده و هزینه ایستادگی در برابر آن تحملناپذیر است، بسیاری از تصمیمهای خود را پیش از هرگونه رویارویی، با خواست امریکا هماهنگ میکنند. به این ترتیب، امریکا فقط با سلاح و ارتش اعمال قدرت نمیکند، بلکه از ترسی که در ذهن دیگران از قدرت خود ساخته است، بهره میبرد. اما یک پرسش اساسی وجود دارد؛ اگر کشوری در برابر این قدرت بایستد و حاضر نشود سرنوشت خود را به خواست آن واگذار کند، چه اتفاقی میافتد.
برای فهم اهمیت رویارویی ایران با امریکا و رژیم نیابتی اشغالگر فلسطین، باید از یک واقعیت ساده شروع کنیم. قدرت نظامی هرچقدر هم بزرگ باشد، بهتنهایی نمیتواند هر ارادهای را درهم بشکند. تاریخ بارها نشان داده است که برتری تسلیحاتی لزوماً به معنای پیروزی سیاسی نیست. ممکن است کشوری توان حمله گسترده داشته باشد، اما نتواند به اهدافی که برای جنگ تعیین کرده است برسد. ممکن است زیرساختهایی را تخریب کند، اما نتواند تصمیم سیاسی طرف مقابل را تغییر دهد. تفاوت میان این دو، همان نقطهای است که سرنوشت بسیاری از جنگها را تعیین میکند.
امریکا پس از جنگ جهانی دوم، با تکیه بر اقتصاد قدرتمند، ارتش گسترده، دلار، دانشگاهها، فناوریهای پیشرفته و نفوذ رسانهای، جایگاهی ممتاز در جهان به دست آورد. بسیاری از کشورها برای تأمین امنیت، تجارت، سرمایهگذاری و دسترسی به فناوری، به همکاری با این کشور وابسته شدند. همزمان، تصویری از قدرت امریکا شکل گرفت که بر اساس آن، مخالفت با واشینگتن میتوانست هزینههای سنگینی داشته باشد. این تصویر، حتی در مواردی که امریکا از نیروی نظامی استفاده نمیکرد، بر تصمیم دولتها اثر میگذاشت. بنابراین، یکی از مهمترین پایههای قدرت امریکا، تنها توانایی جنگیدن نیست بلکه این باور است که امریکا در نهایت میتواند اراده خود را به دیگران تحمیل کند.
اما این باور تا زمانی اعتبار دارد که با واقعیتهای میدان و نتیجه تحولات سیاسی سازگار باشد. اگر کشوری با وجود تحمل فشارهای سنگین، همچنان بتواند تصمیمهای مستقل خود را حفظ کند، تصویر قدرت مطلق به چالش کشیده میشود. این به معنای شکست قطعی امریکا نیست، اما تصویر «افول و فروپاشی هژمونیک» را در میان افکار عمومی ایجاد خواهد کرد یعنی دیگران درباره حدود قدرت این کشور و امکان ایستادگی در برابر آن، به تفکر وا داشته میشوند. از این رو مهمترین پیامد جنگ، نه تصرف سرزمین یا انهدام تجهیزات، بلکه تغییری است که در محاسبات سیاسی «ملتها، دولتمردان و رسانهها» ایجاد میکند.
در این میان، جمهوری اسلامی ایران با موقعیتی روبهروست که نتیجه آن تنها به توان نظامی وابسته نیست. حفظ انسجام داخلی، پایداری اقتصادی، اعتماد عمومی، توان دفاعی و مدیریت هوشمندانه روابط خارجی، همگی در تعیین نتیجه نهایی نقش کلیدی دارند. باید توجه داشت که قدرت ملی، زمانی به دستاوردی ماندگار تبدیل میشود که بتوانیم توان دفاعی خود را با ثبات داخلی و تصمیمگیری مستقل پیوند بزنیم. از همین رو، ایستادگی در میدان، هرچقدر هم مهم باشد، در پیوند با قدرت اجتماعی و انسجام ملی بهطور حتم به حفظ امنیت، کاهش آسیبپذیری و تقویت توان کشور برای اداره آینده منجر شود و در مقابل، به تکمیل پازل نقاط ضعف دشمن کمک خواهد کرد.
اما برای امریکا مسئله فقط ایران اسلامی نیست چراکه با استفاده از قدرت نظامی نتوانسته اهداف سیاسی موردنظرش را تأمین کند، بنابراین این پرسش در ذهن متحدان و رقبای امریکا شکل گرفته است که حمایت امریکا تا چه اندازه تضمینکننده امنیت است و تهدیدهای آن تا چه اندازه قابلیت تبدیل شدن به نتیجه مطلوب را دارند. چنین پرسشهایی ممکن است کشورها را به بازنگری در سیاستهای دفاعی، روابط خارجی و میزان وابستگی خود به امریکا سوق دهد. از این رو پیامدهای رویارویی با کشور متمدنی مانند ایران، بسیار فراتر از مرزهای جغرافیایی آن خواهد بود. در این چارچوب، پیوند امریکا و رژیم نیابتی صهیونیستی نیز اهمیت ویژهای دارد. امنیت اسرائیل به پشتیبانی گسترده امریکا وابسته است و هر تحول مهم در موازنه قدرت امریکا و ایران میتواند بر محاسبات امنیتی امریکاییها نسبت به رژیم و استمرار این رژیم تأثیرات تعیینکننده داشته باشد.
جنگ تحمیلی امریکا و رژیم نیابتی اسرائیل نشان داد که قدرت نظامی آنها به نتیجه سیاسی تبدیل نشد و تصویر تاریخی از قدرت بلامنازع بودن آنها در افکار عمومی فرو ریخت در مقابل، ایستادگی ایران اسلامی به حفظ استقلال تصمیمگیری و جلوگیری از تحمیل خواستههای طرف مقابل منتهی شد. این یعنی پیامدهایی فراتر از رویارویی تاریخی تمدنی در قرن ۲۱.
به همین دلیل است که این جنگ را باید فراتر از یک تقابل نظامی دید و ارزیابی کرد. مسئله فقط این نیست که چه میزان تجهیزات منهدم میشود یا کدام طرف خسارت بیشتری میبیند مسئله این است که امریکا در جایگاه ابرقدرتی، با اتکا به قدرت نظامی ترکیبی، نتوانست اراده سیاسی یک ملت را تعیین کند و برتری تسلیحاتی آن نتوانست آینده کشوری قدرتمند مانند ایران را مطابق خواست خود شکل دهد.
قدرتنمایی ایران در این جنگ نابرابر نشان داد که «قدرت واقعی، فقط توانایی حمله کردن نیست بلکه توان رسیدن به هدف است.» اگر نتیجه جنگ نشان دهد که فشار نظامی نتوانسته استقلال تصمیمگیری ایران را از میان ببرد، این تجربه باعث شد محاسبات امریکا و دیگر کشورها دستخوش تغییر بنیادین شود. اگرچه چنین نتیجهای به معنای فروپاشی فوری قدرت امریکا نیست، اما نشان داد که قدرت ابرقدرتی امریکا نیز حد و مرز دارد و افول و فروپاشی سیاسی و روانی قدرت هژمونیک آن ممکن است؛ و در مقابل، ایران با ایستادگی بینظیر توانسته این نبرد تاریخی را به امنیت پایدار، استقلال بیشتر و توانمندی ملی تبدیل کند تأثیری بنیادین بر اراده ملتها، محاسبات قدرتهای بزرگ و آینده روابط کشورها بگذارد. این تأثیر دومینووار افکار عمومی جهانی را درخواهد نوردید و سرنوشت جنگهای آینده و معادلات جدید را تعیین خواهد کرد.