شهید محمدامین در تماسهای اخیرش با خانواده، بیشتر از همیشه از شهادت حرف میزد. به گفته خواهرش، آخرین جملهای که از او در خاطر خانواده مانده، دعایی بود که از آنها خواسته بود برایش داشته باشند: «دعا کنید سربلند باشم... دعا کنید مثل شهدا بروم.» برای خانواده شاید این جمله در آن روزها فقط بخشی از حرفهای یک سرباز جوان بود، اما بعدها معنای دیگری پیدا کرد جوان آنلاین: سربازی برای محمدامین سلطانی تنها گذراندن یک دوره اجباری نبود، فرصتی بود برای اینکه سهم خودش را برای امنیت وطن ادا کند. جوان ۲۰ساله رضوانشهری که پس از گرفتن دیپلم، با انگیزه و علاقه راهی خدمت سربازی شد. خانوادهاش میگویند او از همان روزهای نخست خدمت از سربازی با عنوان «امانتداری امنیت مردم» یاد میکرد و بارها گفته بود اگر روزی وقتش برسد، تا آخرین نفس میایستد. متن پیشرو مروری است بر زندگی شهید محمدامین سلطانی است. با هم بخوانیم.
از روستای سنگ بیجار تا بندرعباس
شهیدمحمدامین در ششم اردیبهشتماه ۱۳۸۰ در روستای سنگ بیجار شهرستان رضوانشهر استان گیلان به دنیا آمد. دوران مدرسه را در زادگاهش سپری کرد و پس از دریافت مدرک دیپلم، تصمیم گرفت راهی خدمت سربازی شود. مهرماه ۱۴۰۳بود که به عنوان سرباز به مرکز آموزش وظیفه شهید نامجو نیروی دریایی راهبردی ارتش در حسنرود رشت رفت تا دوره آموزشی خود را پشت سر بگذارد.
صحبتهایی که به شهادت میرسید
دوره آموزشی که تمام شد، مقصد بعدی محمدامین بندرعباس بود. منطقه یکم امامت نیروی دریایی راهبردی ارتش. او حالا هزاران کیلومتر از خانه و خانواده فاصله داشت و در جایی خدمت میکرد که مسئولیتش با امنیت کشور گره خورده بود.
خانواده شهید میگوید؛ محمدامین به خدمت علاقهداشت و از اینکه در لباس سربازی میتوانست برای کشورش کاری انجام دهد؛ احساس افتخار میکرد. در تماسهایش با خانواده هم از روزهای خدمت میگفت و گاهی صحبت به شهادت میرسید، موضوعی که برای او دور از ذهن نبود و آن را افتخار نهایی یک سرباز میدانست. خواهرش از آن روزها به یاد دارد که محمدامین پیش از رفتن به سربازی حالوهوای خاصی داشت: «وقتی میخواست برود سربازی، حس خوشایندی داشتم. افتخار میکردم که برادرم در راه وطن قدم بر میدارد.»
دعا کنید سربلند باشم
شهید محمدامین در تماسهای اخیرش با خانواده، بیشتر از همیشه از شهادت حرف میزد. به گفته خواهرش، آخرین جملهای که از او در خاطر خانواده مانده، دعایی بود که از آنها خواسته بود، برایش داشتهباشند: «دعا کنید سربلند باشم... دعا کنید مثل شهدا بروم.»
برای خانواده شاید این جمله در آن روزها فقط بخشی از حرفهای یک سرباز جوان بود، اما بعدها معنا و مفهوم دیگری پیدا کرد. محمدامین از همان روزهای نخست خدمت، برای سربازی معنایی فراتر از یک وظیفه قائل بود و پاسداری از وطن را مسئولیتی میدانست که باید تا آخرین توان برای آن ایستاد. حالا او معتقد است برادرش به آرزویی که در دل داشت؛ رسیده است: «حالا که به آرزویش رسید، من هم ممنونم از او بابت چنین افتخارآفرینی. همیشه دوستش داشتم و دارم و دلتنگش هستم.»
شبی که همه چیز تغییر کرد
شامگاه ۳۱خردادماه ۱۴۰۴، منطقه یکم امامت بندرعباس هدف حمله موشکی رژیم صهیونیستی قرار گرفت. در جریان این حمله، محمدامین سلطانی به شدت مجروح و دچار سوختگی شدید شد. او پس از انتقال به بیمارستان سوانح سوختگی شیراز، روزهای سختی را پشت سر گذاشت، اما جراحات شدید مجال بازگشت به خانه را به او نداد. او پس از تحمل درد و رنج ناشی از جراحات، به شهادت رسید. سربازی که کمتر از یک سال از آغاز خدمتش میگذشت و حالا نامش در میان شهدای نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران ثبت شده بود. خبر شهادت او برای خانواده، هم سخت بود و هم همراه با احساسی که خواهرش از آن با عنوان «افتخار و غرور» یاد میکند. او میگوید؛ وقتی خبر شهادت برادرش را شنید، در خانه بود: «باور کردنش سخت بود، اما آرامشی در دلم بود که میدانستم او راه حق را انتخاب کرده است.»
سربازی و مسئولیت مقدس
چند هفته بعد، پیکر شهید محمدامین سلطانی به زادگاهش برگشت. در تیرماه ۱۴۰۴، مردم رضوانشهر و اهالی استان گیلان در مراسمی باشکوه پیکر این سرباز شهید را بر دستان خود تشییع کردند. جوانی که از روستای سنگ بیجار راهی خدمت شده بود و سرانجام در بندرعباس، دور از خانه، جان خود را در راه دفاع از وطن تقدیم کرد. مزار شهید محمدامین سلطانی در مسجد روستای رودبارسرای شهرستان رضوانشهر قرار دارد. جایی که خانواده و مردم منطقه هر بار برای دیدار او میروند، یاد جوانی را زنده میکنند که سربازی را یک مسئولیت مقدس میدانست و در آخرین روزهای زندگیاش از خانواده خواسته بود برای سربلندیاش دعا کنند و اینگونه شد که دعای خانواده در حق محمدامین اجابت شد.