خبر کوتاه است، اما تلخی آن به این آسانی تمام نمیشود، پسری ۲۰ ساله که ماهها درگیر بیماری سرطان مادرش و تلاش برای تأمین داروهای او بوده، در اوج استیصال تصمیم میگیرد مادرش را از رنج بیماری خلاص کند. آخرین بار که برای تهیه دارو به خانه بازمیگردد، دیگر توان ادامه دادن ندارد. خبر کوتاه است، اما تلخی آن به این آسانی تمام نمیشود، پسری ۲۰ ساله که ماهها درگیر بیماری سرطان مادرش و تلاش برای تأمین داروهای او بوده، در اوج استیصال تصمیم میگیرد مادرش را از رنج بیماری خلاص کند. آخرین بار که برای تهیه دارو به خانه بازمیگردد، دیگر توان ادامه دادن ندارد. شیشهای برمیدارد تا به مادر آسیب بزند. برادر کوچکتر مانع میشود، اما خشم و استیصال از کنترل او خارج شده و مادر و برادرش را با همان شیشه مجروح میکند و در نهایت به زندگی خودش پایان میدهد.
حادثه همینجا تمام نمیشود، اگر مادر زنده بماند، باید علاوه بر بیماری، داغ فرزند، جراحتهای جسمی و زخم عمیق روانی این حادثه را نیز تحمل کند. برادر کوچکتر نیز قربانی دیگری است که تا سالها آثار این چند دقیقه را با خود حمل خواهد کرد. اما مسئله اصلی این پرونده، فقط یک قتل نافرجام یا یک خودکشی نیست.
پرسش بزرگتر این است که چه اتفاقی برای یک خانواده میافتد که یک جوان ۲۰ساله، مرگ مادرش را راهی برای پایان دادن به رنج او میبیند؟
سالهاست درباره افزایش آمار سرطان، هزینههای درمان، کمبود یا گرانی دارو و فشار اقتصادی بر بیماران سخن گفته میشود. اما کمتر درباره فرسودگی خانوادههایی حرف زدهایم که در کنار بیمار زندگی میکنند. بیماری فقط جسم بیمار را درگیر نمیکند، درآمد خانواده، شغل، روابط خانوادگی، سلامت روان اعضای خانواده و حتی آینده فرزندان را تحت تأثیر قرار میدهد. در چنین شرایطی، خانواده ممکن است آرامآرام از یک «واحد حمایتکننده از بیمار» به یک «خانواده بحرانزده» تبدیل شود، خانوادهای که هر روز باید میان هزینه دارو، مخارج زندگی و ادامه درمان یکی را انتخاب کند.
این پرونده یک هشدار جدی است. در نظامهای پیشگیرانه، مداخله نباید بعد از وقوع جنایت یا خودکشی آغاز شود. باید پیش از رسیدن خانواده به نقطه انفجار، نشانههای فروپاشی دیده شود. خانوادهای که توان پرداخت هزینه درمان را ندارد، بیماری که دارویش را به سختی تهیه میکند و مراقبی که ماهها زیر فشار جسمی و روانی قرار دارد، همگی باید در شبکه حمایت اجتماعی و درمانی دیده شوند.
سرطان دیگر بیماری نادری نیست که شنیدن نامش جامعه را شوکه کند. بسیاری از ما امروز، مستقیم یا غیرمستقیم، شاهد رنج یک بیمار سرطانی هستیم. به همین دلیل، چنین پروندهای را نباید صرفاً یک «حادثه تلخ خانوادگی» دانست. پشت این خشونت، ممکن است سالها فشار، ترس، بدهی، بیخوابی، درماندگی و احساس بیپناهی پنهان شده باشد. اگر قرار است از وقوع جنایت پیشگیری کنیم، باید قبل از آنکه دست فردی به سمت چاقو یا شیشه شکسته برود، فریاد خاموش خانوادهای را که زیر بار بیماری و هزینه درمان در حال فروپاشی است، بشنویم، زیرا گاهی قربانی یک حادثه، فقط کسی نیست که در صحنه حادثه آسیب میبیند، قربانی واقعی میتواند خانوادهای باشد که ماهها و سالها پیش از حادثه، آرامآرام شکسته است.