کد خبر: 1364702
تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۳:۵۰
دنیا عیوضی

انگشتانم روی جلد ظریف کتاب می‌لغزید؛ کتابی که از قفسه چوب ساده‌ای در گوشه خیابان برداشته بودم. عنوانش «مهاجر سرزمین آفتاب بود» بود. کتاب را باز کردم و چشم‌هایم روی جمله‌ای قفل شد. 
«ایرانی نبودم. از خاور دور، از سرزمین خورشید تابان، آمده‌بودم، اما غرور شکسته شده‌ام در هیروشیما و ناکازاکی را اینجا، هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین مادری‌ام، بازیافتم.»
 بوی کاغذ کاهی نو، با عطر اسپندی که در هوا پیچیده بود، آمیخته می‌شد. بالای این غرفه کوچک و بی‌آلایش، پارچه سیاهی نصب شده‌بود که با خطی خوش و سفید رویش نوشته بودند: «نذر کتاب؛ به یاد رهبر شهید کتابخوان». غرفه، جزیره‌ای از آرامش بود در میان طوفانی از جمعیت. 
کمی که عقب‌تر می‌رفتم، شهر چهره دیگری داشت. خیابان‌ها حالا به کانون خروشان تفکر تبدیل شده‌بودند؛ شب‌های محرم بود و با شهادت «آقا» در نهم اسفندماه، در همان روز نخست و پرالتهاب جنگ رمضان این داغ با عزای سیدالشهدا گره خورده‌بود. پرچم‌های سیاه در کنار پرچم‌های سرخ انتقام و سبز انتظار، در باد گرم شبانه به اهتزاز درآمده‌بودند. صدای طبل‌ها و سنج‌ها که از دوردست به گوش می‌رسید، گویی ضرباهنگ قلب امیدوار شهر بود. هر قدم که در این خیابان برمی‌داشتم، تصویر آن جنگنده‌های منحوس متجاوز در ذهنم مرور می‌شد؛ همان‌هایی که در یک لحظه نابرابر، مردی را از ما گرفتند که سال‌ها، سنگر کلمه را رها نکرد. 
غرفه را چند جوان باانگیزه می‌گرداندند؛ بچه‌هایی که خودشان هم در دنیای نشر فعال بودند و از غبار کاغذ، رنگین‌کمانی از امید ساخته‌بودند. به یکی از آنها که در حال مرتب کردن قفسه کتاب‌های زندگینامه شهیدان بود، اشاره کردم. او که متوجه نگاه پرسشگر من شد، نزدیک‌تر آمد تا در هیاهوی مداحی‌ها، صدایمان به هم برسد. به او گفتم: «من در روزنامه جوان، یادداشتی با عنوان روایت دلتنگی می‌نویسم؛ دلتنگی‌ها و سوز دل مردم این سرزمین برای آقای شهیدمان. شما هم که اینجا نذر کتاب دارید، از دلتنگی خودتان بگویید.»
جوان لبخندی زد که رگه‌هایی از غم و غرور در آن موج می‌زد. نگاهش را به چراغ‌های لرزان خیابان دوخت و گفت: «روایت خوبی است. می‌دانی، دلتنگی ما برای آقا، شبیه به خواندن فصل‌های پایانی یک رمان حماسی است که با هر صفحه، بیشتر به آن وابسته می‌شوی. هر چه به روز‌های خاکسپاری نزدیک می‌شویم، این دلتنگی در سطر‌های زندگی‌مان برجسته‌تر می‌شود. ما هم مثل خواننده‌ای که کتابی را دست می‌گیرد و نمی‌خواهد به جمله‌ی آخر برسد، نمی‌خواهیم باور کنیم که آن صفحه‌های طلایی به پایان رسیده‌است و آقا در کنار ما نیست.»
او ادامه داد: «آقا برای ما بیش از یک رهبر سیاسی، یک استاد مطالعه بود. او به ما یاد داد که چطور کتاب را نه به عنوان یک کالای تزیینی، که به عنوان سلاحی برای اندیشیدن در دست بگیریم. هنوز خاطره آن روز‌ها در ذهنمان هست که چطور با فروتنی از عادت دیرینه‌اش می‌گفت؛ اینکه سالانه ده‌ها کتاب را با دقت تمام زیر و رو می‌کرد. او حلاوت و شیرینی این خواندن را به ما چشاند. او به ما آموخت که حتی در سخت‌ترین شرایط جنگ، کتاب خواندن، اکسیژن روح است.» حرف‌هایش که به اینجا رسید، سکوت عجیبی میان ما حکمفرما شد، گویی صدای مداح از دوردست‌ها کمرنگ شده‌بود. آقا، در تمام سال‌های رهبری‌اش، کتاب را از روی میز کارش دور نکرد. او با همان دست‌هایی که نقشه‌های راهبردی را ترسیم می‌کرد، ورق‌های کتاب را با طمأنینه می‌گرداند. آن جوان راست می‌گفت؛ ما رسم ایستادن را از لابه‌لای همین ورق‌ها آموختیم. 
از غرفه که فاصله گرفتم، نگاهم دوباره به پرچم‌های افراشته گره خورد. حالا بیش از همیشه اطمینان دارم آقا هنوز زنده است؛ نه فقط در قاب عکس‌های خیابان و در قفسه کتاب‌های ما، در دل‌های ما و تفکری که از او آموختیم. یاد جمله آخر آن مرد در غرفه کتاب افتادم که زیر لب زمزمه کرد: «آقا! از همان‌جایی که در بهشت موعود، در جوار سالار شهیدان مأوا گرفته‌اید، برای ما هم دعا کنید. ما رسم کتابخوانی شما را به یادگار نگه می‌داریم. ما شما را خیلی دوست داریم و تا آخرین صفحه، به عهدی که با آرمان‌هایتان بستیم، وفادار می‌مانیم.» شب از نیمه گذشته بود، اما چراغ غرفه «نذر کتاب» هنوز روشن بود؛ چراغی که به یاد آقای کتابخوان ما، در دل خیابان‌های عزادار، امید را مشق می‌کرد.

برچسب ها: کتاب ، رهبر ، کتابخوان
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار