جوان آنلاین: به سمت میدان سپاه میروم، آدرس من را به خانه شهید جنگ تحمیلی رمضان، مهدی محمد رسولی میرساند. وارد خانه میشوم. مادر، پدر و خواهر شهید به استقبالمان میآیند. همان ابتدای ورود، چشمهایم میچرخند به دنبال یک تصویر از شهید. کمی بعد، روی میز وسط اتاق پذیرایی، عکسهای مهدی خود راوی زندگیاش میشوند، از کودکی تا روزهای آخر حیاتش. رفتیم و نشستیم پای صحبت پدر، مادر و خواهر شهید رسولی. میان همه واگویههایشان، اما شنیدن این جمله از پدر همه وجودم را لرزاند: «قرار بود دامادش کنیم.» بعدها مادر تصاویر ماشین عروس و خرید عروسی مهدی را هم برایم فرستاد که در روز تشییع پیکرش تدارک دیده بودند. شهید مهدی محمد رسولی در تاریخ ۱۱ اسفند سال ۱۴۰۴ به شهادت رسید. نوشتار زیر تقدیم میشود به خانواده شهید که با رزق حلال و مهرشان، عاقبتبخیری دردانهشان را از امام شهیدشان خریدند. با هم بخوانیم:
عاشق امام حسین (ع)
پدر شهید همان ابتدا سراغ خوبیهای پسر میرود. او میگوید: «مهدی متولد ۲۹ اردیبهشت سال ۱۳۸۰، واقعاً بچه مهربانی بود. آنقدر آرام و بیصدا که هرچه به او میگفتیم، بیهیچ حرف اضافهای فقط میگفت: «چشم.» از روزی که به دنیا آمد تا همان ۲۴ سالگی، حتی یک بار هم از او بیاحترامی ندیدیم. همیشه سر به راه بود، مؤدب، آرام و باوقار.
وقتی بزرگتر شد، خدمتش را هم انجام داد و سرکار رفت. ارادت عجیبی به اهل بیت (ع) داشت. هر جا میشنید مراسمی برای اهل بیت (ع) برگزار میشود، دلش نمیآمد نرود. مخصوصاً اربعین. همیشه میگفت: «باید بروم.» گاهی بین هم رقابت داشتیم. من به او میگفتم: «من میروم کربلا، تو پیش مادرت و خواهرت بمان.» اما او یواشکی میرفت، پاسپورت میگرفت و بعد با لبخند میگفت: «بابا، پاسپورتم را گرفتم. این بار نوبت شماست که بمانید و من بروم.» من هم میگفتم: «باشد پسرم، قسمت تو بوده، برو.» چند بار من رفتم، چند بار هم او رفت، اما عشق امام حسین (ع) همیشه در دلش زنده بود و هیچوقت از آن کم نشد.»
کار خیر برای رضای خدا
پنجشنبهها برایش روز احسان بود. همیشه میگفت: «بابا، احسان وقتی ارزش دارد که با دست خودت بدهی. اینکه فقط پول بدهی و یکی دیگر ببرد بین مردم پخش کند، فرق میکند.» همینطور هم عمل میکرد. با پول و توان خودش خوراکی میخرید و خیرات میکرد. خیرات، غذا و نذریهایی را که داشتیم، برمیداشت و میبرد برای آدمهایی که کنار خیابان بودند و شرایط زندگیشان سخت بود، بینشان پخش میکرد. بیهیاهو، بیادعا، فقط برای دل خودش و رضای خدا کار خیر انجام میداد.
یک دسته گل
پدر شهید در ادامه میگوید: «صبحها زودتر از همه بیدار میشد و به سرکار میرفت. در بازار کار میکرد و از ساعت شش صبح سر پا بود. همیشه میگفت: «بابا خدا را شکر من کار میکنم و زندگیمان میچرخد. لازم نیست شما زیاد زحمت بکشید.» دلش میخواست بار زندگی روی دوش خودش باشد. شبها هم بعد از کار، مستقیم میرفت پیش دوستش که مدیر یک رستوران بود و آنجا کمکش میکرد. با اینکه همانجا به او شام میدادند، هیچوقت نمینشست همانجا غذا بخورد. غذا را برمیداشت و میآورد خانه. میگفت: «اینها را با هم بخوریم بهتر است.» اصلاً عادت نداشت بیرون غذا بخورد. دلش میخواست سفره خانه گرم باشد و همه دور هم بنشینیم. برایش با هم بودن از هر چیز دیگری مهمتر بود.
از همان بچگی، نمیدانم چرا، انگار اسم مهدی با پاکی و آرامش گره خورده بود. همیشه حواسش به رفتارش بود. نه صدایش را برای ما بلند میکرد، نه کاری میکرد که دلمان بشکند. اگر میدید ناراحتیم، یک دسته گل میخرید یا ما را میبرد بیرون تا حالمان بهتر شود. خیلی مراقب بود کسی از خانوادهاش حتی ذرهای دلخوری نداشته باشد. همیشه طوری رفتار میکرد که پدر و مادر از او راضی باشند و ما هم حقیقتاً از ته دل راضی بودیم. همیشه به او میگفتیم: «خدا ازت راضی باشه پسرم» و واقعاً هم همینطور بود. او یک دسته گل بود.»
۲ دوست صمیمی
پدر شهید میگوید: «گاهی با خودم میگویم کاش یک بار، فقط یک بار، از او بیاحترامی دیده بودم. شاید حالا اینقدر داغ و دلتنگیام سنگین نبود. یک بار که به خاطر مشکل قلبی در بیمارستان بستری شدم، مهدی لحظهای از کنارم تکان نخورد. میگفت: «تا تو مرخص نشی، من از اینجا نمیرم.» همانطور کنار تخت من نشست و ماند تا روزی که اجازه مرخصی دادند و خودش مرا به خانه برگرداند. رابطهمان فقط رابطه یک پدر و پسر نبود. مثل دو دوست صمیمی بودیم. هر حرفی داشت، هر چیزی در دلش بود، میآمد و با من در میان میگذاشت. با مادرش هم همینطور رفیق و نزدیک بود. طوری که اگر کوچکترین چیزی ناراحتش میکرد، اول از همه دل مادرش را به دست میآورد. از صبح میرفت سرکار، بعد از آن یک ساعتی باشگاه بود و بعد هم میرفت رستوران تا به دوستش کمک کند. اما با وجود این همه مشغله، همان سه چهار ساعتی که آنجا بود، یک بار زنگ میزد و میپرسید: «بابا، کجایی؟ چیکار میکنی؟» بعد هم نوبت مادرش میشد: «مامان، کجایی؟ شام چی گذاشت؟» محبتش تمامنشدنی بود. گاهی یک کادوی کوچک یا یک شاخه گل میخرید و با لبخند میداد به مادرش.»
گلهای قشنگ مهدی
مادرش در ادامه صحبتهای پدر میگوید: «بله حاج آقا درست میگویند. آن گلهای قشنگ روحیه من را دوچندان بالا میبرد و به مهدی میگفتم: «اینارو از کجا میگیری؟ چقدر قشنگن!» میگفت: «مامان، تو فقط بگو چی دوست داری، من برات میگیرم. نگران هیچچیز نباش.» همیشه همینطور بود. محبتش بیدریغ، رفتارش پر از مهربانی بود. گاهی هم حرفهایی میزد که سن و سال خودش نبود. میگفت: «آدم باید طوری زندگی کنه که هر لحظه آماده رفتن باشه. نمیدونی فردا چی میشه. مهم اینه که دل کسی را نشکسته باشی.» خیلی غیرتی بود. هیچوقت اسم خواهرش را نمیگفت، فقط میگفت «آبجیم» خواهرش گوشی نیاز داشت. خیلی پیگیری کرد تا دل خواهرش را شاد کند. چند بار به رفیقش حسن زنگ زد و گفت: «حسن، گوشی چی شد برای آبجیم؟ چیکار کردی؟ زودتر پیگیر باش. این مدل را برام پیدا کن، بیام بگیرم.»
انگار دنیا را به او داده بودند
پدر شهید میگوید: «وقتی مجبور شدیم برای خرید خانه ماشین را بفروشیم، مهدی ناراحت شد. میگفت: «بابا، ماشین برای رفت و آمد لازم داریم. ایام عید نوروز. دهه اول باید اینجا باشیم، دهه دوم باید برویم شهرستان. بدون ماشین چطور برویم؟ عید نزدیکه. چه کار کنیم؟» برای این چیزها خیلی فکر میکرد. نه برای راحتی خودش، برای اینکه کارهای خانواده روی نظم باشد و ما اذیت نشویم. هرچه عید نزدیکتر میشد، استرسش هم بیشتر میشد. یک روز دیدم واقعاً بیقرار است. گفتم: «پسرم، برو یک ماشین ساده و ارزان پیدا کن. همین که کارت راه بیفتد کافی است.» با تعجب گفت: «بابا، واقعاً بروم؟» گفتم: «آره پسرم، برو. خدا بزرگ است.» رفتیم و چند جا را نگاه کردیم. یکی از ماشینها را پسندید. از خوشحالی نمیدانست چه کار کند، انگار دنیا را به او داده بودند.
یک رفیق مکانیک داشتم، ماشین را بردیم پیش او تا کارهایش را سریعتر انجام دهد و مهدی زودتر بتواند با خیال راحت سر کار و زندگیاش برود. مکانیک به مهدی گفته بود: «خیلی عجله داری!» بعد هم به من زنگ زد و گفت: «پسرت خیلی اصرار داره کار ماشین زودتر تموم بشه. انگار هفت ماهه به دنیا اومده!» گفتم: «چطور؟ چی شده؟» گفت: «هی میگه سریعتر، زودتر. یه جوریه انگار دلش شور میزنه.» گفتم: «خب اشکالی نداره، اگر امروز نشد فردا. عجلهای نیست.» گفت: «چشم، هرطور شما بگین.» اما انگار واقعاً دل مهدی آشوب بود. بالاخره کار ماشین که تمام شد، با یک خوشحالی بچگانه آمد خانه و گفت: «بابا، ماشین آماده است. بنزین هم زدم. حتی یک ظرف جدا هم پر کردم که اگه توی راه پمپ بنزین شلوغ بود، بین راه نمونیم.»
افطاری برای نیروهای امدادی
پدر شهید در ادامه از روزهای جنگ تحمیلی رمضان روایت کرده و چنین میگوید: «وقتی اوضاع جنگ بدتر شد، به من گفت شما بروید شهرستان، تهران نمانید. گفتم: «بروم کجا؟ تو اینجایی، من کجا برم؟» مادرش هم گفت: «اگر تو نیای، ما هم نمیرویم.» گفت: «جای من امن است. خیالتان راحت باشد.» من هم هی میگفتم: «نه، اگر تو نیایی، ما هم نمیرویم.» میگفت: «میدانی که من پایینم، داخل آشپزخانهام، با دوستم هستم. امنترین جای دنیا هستم.»، اما من آرام نمیشدم.
البته آن ایام کارگاه و مغازهها تعطیل شده بودند، اما رفیقش زنگ زد و گفت: «بیا کمک ما رستوران.» روز اول نرفت، اما برای یکشنبه و دوشنبه رفت. بعد از برگشتنش، با هم نشستیم، غذا خوردیم و کمی گپ زدیم. بعد هر دو خوابیدیم و تا ساعت ۱۲ ظهر خوابمان برد. ساعت ۱۲ ظهر روز ۱۱ اسفند سال ۱۴۰۴، رفیقش زنگ زد و گفت: «بلند شو بیا، کمک لازم داریم، دست تنهایم. برای نیروها باید افطاری درست کنیم. آن یکی شعبه هم بسته شده، فقط این شعبه رستوران دارد کار میکند. بلند شو بیا کمک کن.» چون ماه رمضان بود، خیلی جاها فعالیت نداشتند و کار سخت شده بود، اما رستورانشان چند شعبه داشت و آن روز فقط همین یک شعبه فعال بود. مهدی رفت تا به دوستانش در رستوران برای تأمین افطاری و شام نیروهای امدادی و نظامی کمک کند.
آن روز قبل از شهادت مهدی، وقتی اوضاع را دیدم با خانمم تماس گرفتم و گفتم: «آماده شوید، میخواهیم برویم تبریز.» خانمم گفت: «باشه، فقط به مهدی هم زنگ بزن، او هم همراهمان بیاید.» گفتم: «چشم، شما آماده شوید، من به مهدی زنگ میزنم.» چند دقیقه بعد با مهدی تماس گرفتم، گفت: «باشه بابا.» اما دلم قرص نشد. دوباره خودم زنگ زدم، دیدم تلفنش در دسترس نیست. نگران شدم. به دخترم گفتم: «شما آماده شوید، من باز به مهدی زنگ میزنم.» حدود ۱۰ دقیقه گذشت که خودش تماس گرفت و گفت: «بابا، چیکار میکنی؟ کجایی؟» بعد، حدود ساعت سه، دوباره با اضطراب زنگ زد و گفت: «بابا، کلانتری بهارستان را زدهاند.» گفتم: «تو کجایی؟» گفت: «من داخل رستورانم، نگرانم نباش» و این آخرین مکالمه ما با مهدی بود.»
پسرتان ترکش خورده
به سختترین لحظات همکلامیمان میرسیم. دشواری گذر ثانیهها را میتوانی به خوبی از روی چهره راویان این خانه حس کنی، سنگین و تلخ. میگوید: «لحظاتی بعد آمدم نماز بخوانم، از پنجره نگاه کردم، دیدم دود غلیظی بلند شده. همان موقع با خودم گفتم: «بگذار نمازم را بخوانم، بعد بروم خانه.» رفتم وضو بگیرم. تا دستم را شستم، یکدفعه حس کردم قلبم تیر میکشد. چند پله پایین آمدم و وارد مغازهام شدم. به همکارم گفتم: «شماره مهدی را بگیر، نمیدونم چرا دلم یک طوری شده، قلبم تیر کشید.» گفت: «مگر همین الان باهاش حرف نزدی؟» فقط گفتم: «آقای اکبری، حالم بده، لطفاً سریع زنگ بزنید به مهدی.» خودم نمیتوانستم گوشی را بگیرم. او شماره را گرفت، اما گفت: «گوشیش در دسترس نیست، جواب نمیدهد.» گفتم: «باز هم بگیر، دوباره زنگ بزن.»
هنوز دو دقیقه نگذشته بود که یک خانم تماس گرفت: «سلام آقای رسولی، پسرتان ترکش خورده، فلان جاست. سریع خودتان را برسانید. آمبولانس الان میرسد.» من راه افتادم. همینطور که میرفتم زنگ زدم و گفتند: «آمبولانس برده، بگردید ببینید کدام بیمارستان است.» یک بیمارستان، دو بیمارستان، تا آخر رسیدیم به بیمارستان مفید. در بعضی از مقاتل دیده بودم که نوشته بود: وقتی امام حسین (ع) حضرت علی اکبر (ع) را به میدان فرستاد، حضرت سکینه (س) گفته بود: دیدم پدرم مرتب میرود بالای بلندی، هی نگاه میکند، هی نگران است، هی میگوید «اللهاکبر.» این یعنی حس پدرانه همیشه هست. فرقی هم ندارد چه کسی باشد، حتی اباعبدالله هم همان دل پدرانه را داشت، همان نگرانی و....»
دلهراسی مادرانه اشتباه نمیکند
بغض و اشکهای پدر رشته کلام را از او میگیرد، اما مادر میانداری میکند و حرفهای پدر شهید را اینگونه ادامه میدهد: «من مادر بودم، آرام نمیشدم. روز آخر، همان روز که ترکش به او خورد. بابایش زنگ زد و گفت: «آماده شوید، میخواهیم برویم تبریز.» گفتم: «باشه، به شرط اینکه به مهدی هم زنگ بزنی.» گفت: «باشه، شما آماده شوید، من به مهدی هم زنگ میزنم.» ولی من دوباره خودم زنگ زدم به او، دیدم تلفنش در دسترس نیست. نگران شدم. به دخترم گفتم: «شما آماده شو.» دوباره زنگ زدم، اما گوشیاش همچنان در دسترس نبود. روزه بودم و یک حالت عجیبی داشتم. با خودم گفتم شاید مشغول است، شاید با موتور جایی رفته، اما هر بار زنگ میزدم، باز هم نمیگرفت. یک حالتی شده بودم، انگار در دلم خبرهایی بود. رفتم آماده شوم که حرکت کنیم، اما احساس میکردم انگار کسی من را از اتاق بیرون میکشد. اصلاً نمیتوانستم لباس بپوشم. دستم به هیچ چیز نمیرفت. دخترم گفت: «مامان، معدهات درد میکند، روزهای برای همین است، برایت آب آوردم.» گفتم: «نه از روزه نیست، حالم یک جوریه» و همان حس بود، همان دلهراسی مادرانه که هیچوقت اشتباه نمیکند. زنگ زدم به پدرش و گفتم: «از مهدی چه خبر؟» گفت: «مواظب مونا باش.» یکدفعه دلم ریخت. گفتم: «این چه حرفیه؟ چرا باید الان همچین چیزی به من بگوید؟» بعد هنوز گوشیاش قطع نشده بود که من صدای دوستانش را از آن طرف میشنیدم که میگفتند: «چرا به خانمت گفتی؟» او هم گفته بود: «نه چیزی نگفتم.» من همانجا داد زدم و گفتم: «مونا! دیدی؟ دیدی که دلم بیخود حرف نمیزد؟ مهدی یک چیزی شده.» باز دوباره زنگ زدم. دیگر مطمئن شده بودم خبری هست. دل مادر اشتباه نمیکند.
مادر ادماه میدهد: روز دوشنبه، ساعت ۱۱ صبح برای ما مثل یک کابوس بود. آن لحظه که این اتفاق افتاد، مهدی در خیابان مطهری بود. دوستش میگفت انداختمش روی دوشم. در ظاهر بدنش سالم بود. گفت: «پام درد میکنه، فقط به بابام بگین.» میگفت: «روی دوشم بود تا آمبولانس رسید.» وقتی آمبولانس آمد، مهدی هنوز نفس میکشید، حرف میزد. حتی به یک خانم گفته بود: «به بابام زنگ بزنید، بگید حالم اینطوری شده.» اما توی بیمارستان بیهوش شد. وقتی ما رسیدیم بیمارستان، دیدیم نفس میکشد، اما هوشیاری نداشت. دکتر گفت: «خونریزی مغزی کرده.» و من فقط نگاهش میکردم. انگار خدا همیشه مراقبش بود. عاشق رانندگی در شب بود، سفرهای شبانه را دوست داشت. اما چه عجیب! همه آن مسیرهای سخت و طولانی را سالم رفت و برگشت، اما درست همینجا، جلوی چشم ما، نزدیک خودمان، در یک لحظه پر کشید و رفت.»
مثل نور بود
بغضهای مادر اجازه نمیدهد که او کلماتش را جفت و جور کند. باز هم پدر و روایتهای پدرانه آغاز میشود: «آن روزها که مردم برای تسلیت میآمدند، همه فقط یک جمله میگفتند: «این بچه همیشه در خانه شما مثل نور بود.» همیشه اسمش به خیر بود. یک دختر داشتم و او تنها پسرم بود. همیشه میگفتند: «چقدر با ادب و سر به زیر است. یک بار ندیدیم مهدی حتی سرش را بالا کند و نگاهی بیجا کند.» امروز همسایههایی که ۱۰-۱۲ سال پیش با هم بودیم آمدند، میگفتند: «آقای رسولی داغون شدیم. این بچه چقدر با معرفت بود، چقدر مؤدب. چی شد؟ چرا اینطور شد؟» و من فقط میگفتم: هیچی، سرنوشتش تا همینجا نوشته شده بود. همیشه یا سر کار بود یا خانه. مسیرش معلوم بود. همه میگفتند این نتیجه تربیت شما و مادرش است، نتیجه نان حلالی که سالها در این خانه آمده. میگفتند: «خدا درجاتش را بالا ببرد و به شما صبر بدهد.»
آبجی مونا و تربت کربلا
مونا خانم از ما پذیرایی میکند. آبجی مونا حالا خواهر شهید شده، سن و سال زیادی ندارد، اما میآید تا حق میزبانی را خوب ادا کند. او از دلتنگیهایش میگوید و از برادری که دیگر نمیتواند هر روز و هر لحظهای که میخواهد زیارتش کند، روایت میکند. آبجی مونا میگوید: «مهدی آمد توی خوابم. گفت: مونا، من گوشی را برات میگیرم. نگران نباش.» سه سال پیش بود که مریض شدم. وقتی مهدی فهمید، همان شب که از دکتر برگشتیم گفت: «صبح آماده شوید برویم مشهد.» مادر و پدر گفتند: «حالش خوب نیست، دکتر گفته جایی نرویم»، اما گفت: «نه مامان، میرویم حرم امام رضا (ع)، زیارت میکنیم و برمیگردیم.» حال من طوری بود که حتی نمیتوانستم در ماشین بنشینم. مهدی هم از دوستانش سؤال میکرد که آیا تربت کربلا دارند یا نه. بعد دیدم یک مقدار خیلی کم تربت در یک کیسه کوچک آورد خانه و به مادر گفت: «مامان، این را بده به مونا.» آن موقع حدود ۲۰ سالش بود. در آن سن معمولاً آدمها خیلی به این چیزها توجه نمیکنند، اما او گاهی کارهایی میکرد که اصلاً به سنش نمیخورد. خیلی دل بسته من بود. اسم من را حتی جلو کسی نمیبرد. فقط میگفت: «آبجیام.»
وقتی حالم خوب شد، مهدی خودش یک گوسفند خرید. پدر گفت: «من هم گوسفند خریدهام، چرا دوباره گرفتی؟» گفت: «من نذر کردهام.» بابا گفت: «پسرم یکی کافی است.» اما داداش مهدی گفت: «نه، من هم نذر کردهام.» وقتی گوسفند را جلو ورودی آوردند و قربانی کردند، قصاب گفت: «خُردش کنم؟» مهدی گفت: «نه بابا، صبر کن.» گفتم: «پس دو قسمت کن.» مهدی گفت: «بابا، من این را میبرم کهریزک. آنجا بیشتر لازم دارند. اینجا اگر بدهم به همسایهها، بالاخره هرکسی یک چیزی پیدا میکند و میخورد، اما آنجا واقعاً نیاز دارند.» قصاب هم سریع کارش را انجام داد. وقتی پوستش را کند و آماده شد، مهدی آن را پشت ماشین گذاشت و سریع به کهریزک برد. حالا که روزهای بدون او را با خود مرور میکنم میگویم با این همه خوبی، با این اخلاق و محبت، آدم دلش میخواست بهترین سرنوشت برایش رقم بخورد که با شهادت این عاقبتبخیری نصیب برادرم شد.»
قرار بود دامادش کنیم
پدر شهید میگوید: «قرار بود دامادش کنیم. امسال تمام امیدم این بود که کارهایش را سر و سامان بدهد و بعد هم عروسی را برگزار کنیم. هرچه به او میگفتم: «پسرم تا عید همه چیز را تمام کن» فقط میگفت: «هر تصمیمی شما بگیرید من قبول دارم. فقط میخواهم خیالت راحت شود.» دوست داشتم همه خانواده کنار هم باشیم و برای خرید عروسی همگی با هم برویم. اما قسمت نشد. آن چیزی که دلم میخواست اتفاق نیفتاد. پسرم آرزوهایش را با خودش برد و رفت. حالا میهمان سیدالشهداست. چون همیشه امام حسینی و اهل زیارت بود، امروز نزد اربابش، آقا سیدالشهداست.»
مادر در انتهای همکلامی میگوید: «در ایام عید به مهدی گفتم: «پسرم، امشب بیا در خواب پیش مامان، عیدیم را بده. فقط میخواهم ببینمت» و همان شب آمد و در خواب دیدمش. چند روز پیش بود که در یکی از برنامههای تلویزیونی مربوط به شهدا دعوت شده بودیم. آنجا درباره زندگی و خصوصیات شهدا صحبت کردیم.»
«جَنَّهٌ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ»
در پایان یکی از میهمانان خانه شهید رسولی که کنار ما نشسته است، روایتهای اهل خانه شهید را اینگونه تکمیل میکند و میگوید: «یکی از برکات شهادت همین است که خیلی از عزیزانی که در زمان حیاتشان ناشناخته و گمنام بودند، بعد از شهادت شناخته میشوند و الگو میشوند. زندگی و راهشان تکثیر میشود و خیلیها با دیدن آنها هدایت میشوند و در مسیر شهدا قدم میگذارند. به برکت همین شهدا، خیلیها دستگیری میشوند و مسیر درست را پیدا میکنند و راه شهدا ادامه پیدا میکند. آقا مهدی در زمان حیاتش طوری زندگی کرد که هیچوقت باعث خجالت یا آبروریزی برای خانوادهاش نشد. الحمدلله همیشه باعث رضایت و افتخار خانوادهاش بود. الان هم با شهادتش و با این نوع رفتنش، افتخار بزرگی نصیب خانواده شده است. شهادت باعث میشود خداوند متعال این عزیزان را به خیلیها نشان بدهد تا الگو شوند، بهویژه برای جوانهای نسل جدید. خداوند متعال مهدی شما را خریده، آن هم با بالاترین قیمت. او را به بهای بهشت خریده است. بهشتی که قرآن دربارهاش میفرماید وسعتش به اندازه آسمانها و زمین است: «جَنَّهٌ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ» یعنی بهشتی که از زمین تا آسمان گسترده است. انشاءالله خداوند ارزش این مقام را نصیبش کرده و ما را هم میهمان آنجا قرار دهد. مهدی همیشه دست و دلباز بود و به عزیزانش توجه داشت. امیدواریم که انشاءالله قسمت ما هم بشود و در آن جایگاه، میهمان او باشیم.»