کد خبر: 1358141
تاریخ انتشار: ۲۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۳:۰۳
گزارش میدانی «جوان» از حال و هوای این روز‌های خیابان کشور دوست 
رواق سرخ کشور دوست مأمن دلدادگان و میهن‌پرستان دلت می‌خواهد بروی و عطر نفس‌هایش را که شاید بیشتر از قبل فضا را پر کرده استشمام کنی که بگویی ببین من هم پای کارم، من هم آمده‌ام تجدید بیعت کنم. من هم می‌خواهم خودم را بین خریداران یوسف جا بزنم! مگر من دل ندارم؟ 
زهرا چیذری 

جوان آنلاین: دلت می‌خواهد بروی و عطر نفس‌هایش را که شاید بیشتر از قبل فضا را پر کرده استشمام کنی که بگویی ببین من هم پای کارم، من هم آمده‌ام تجدید بیعت کنم. من هم می‌خواهم خودم را بین خریداران یوسف جا بزنم! مگر من دل ندارم؟ 
اما نه؛ من دیگر دل ندارم! ۹ اسفند ماه بود که دلم مانند پیکرت عربا عربا شد؛ دو ماه و اندی است نه فقط من که بغض ۹۰ میلیون ایرانی و میلیون‌ها غیر‌ایرانی به آسمان رسیده و دریا دریا اشک هم این بغض سرکش را فرو نمی‌نشاند! حالا ما مانده‌ایم و رواق سرخ خیابانی در نیمه جنوبی شهر که خون کشوردوست‌ترین مرد تاریخ ایران را در آغوش گرفته و مأمن مردمی شده که در سایه ۳۷ سال زعامت مردی از تبار علی (ع)، برای ایستادگی و مقاومتی بی‌نظیر مبعوث شده‌اند. 
نخستین‌باری نیست که می‌خواهم به خیابان کشور دوست سر بزنم. پیش از این هم میهمان این خیابان بوده‌ام، اما این‌بار با دفعات قبلی زمین تا آسمان فرق می‌کند! 
نخستین‌باری که توفیق زیارت رهبرم نصیبم شد، دیدار روز زن ۱۴۰۱ بود. من بودم و دنیا دنیا شوق و ذوق تجدید دیدار با پدر! آن روز انگار آسمان و زمین هم حال و هوایشان فرق می‌کرد. درست مثل امروز که در اوج لطافت بهار، غمی عمیق در لایه لایه‌های زندگی جا خوش کرده‌است. از چهار راه ولی عصر مرکز بزنگاه‌های این ۴۷ سال اخیر مسیرم آغاز می‌شود و به سمت سه راه جمهوری می‌روم. 
پیاده‌راه خیابان ولی‌عصر همچون همیشه در اشغال دستفروش‌هاست. یکی لباس می‌فروشد و دیگری لیوان و بشقاب و آن یکی شلوار‌های زنانه و مردانه را در کنار همدیگر ردیف کرده‌است. اما انگار هیچ‌کدام از این رنگ و لعاب‌ها دیگر شور زندگی را ندارند! 

 حس می‌کنم گم شده‌ام
به چهارراه جمهوری که نزدیک می‌شوم و راهم را به سمت خیابان جمهوری کج می‌کنم، انگار ضربان قلبم تندتر می‌شود. هر چه نزدیک‌تر می‌شوم حس می‌کنم چقدر دلم آشوب است. صدای تپش‌های قلبم را می‌توانم بشنوم. چقدر این‌بار با دفعات قبلی فرق می‌کند؛ چقدر اوج شور و شوق با اوج درد و غم متفاوت است! 

 حس می‌کنم گم شده‌ام؛ دفعات قبلی راه اینقدر دور نبود! 
مرد جاافتاده‌ای با مو و ریش سفید و پیراهن مشکی دارد سوار ماشینش می‌شود. حس می‌کنم نیاز به کمک دارم. به سراغش می‌روم «سلام آقا؛ ببخشید خیابان کشور دوست کجاست؟» صدایم به وضوح می‌لرزد و بغض منتظر تلنگری است برای باریدن! 
می‌گوید کمی جلوتر است. بروید خودتان می‌بینید مشخص است. 

 بغضی که باران شد
 راست می‌گوید مشخص است؛ نه فقط از بنر‌های عکس آقای شهیدمان که بر سر در ورودی کوچه زده‌اند یا حتی دیدن پرچم موکب «بچه‌محل‌های حضرت آقا» که آن سوی خیابان خیابان روبه‌روی کوچه کشور دوست برپا شده؛ حال و احوال پریشانم و پا‌هایی که چند قدم مانده به کشور دوست، نایی برای رفتن ندارد به من می‌گوید اینجا همان مکان مقدسی است که به خون مردترین مرد دوران ما رنگین شده‌است. 
با دیدن عکس قدی آقا که مانند دیدار‌ها دست‌شان را بلند کرده و به ابراز احساسات مردم با لبخند آرامبخش‌شان پاسخ می‌دادند، بغضم می‌شکند و بیش از دو ماه غمی را که روی دلم سنگینی می‌کند، بیرون می‌ریزد. 

 جای خالی آقا 
ساعت حوالی ۳ بعد از ظهر است و مراسمی برقرار نیست، اما انگار این خیابان هیچ وقت خالی نمی‌ماند. داخل کوچه را شبیه جایگاه رهبری در حسینیه امام خمینی (ره) درست کرده‌اند. همان گلیم‌های ساده همیشگی، همان پرده‌های آبی مخملی و همان صندلی که این بار خالی است و اصلاً هم قرار نیست، دستی آنها را کنار بزند و ماهی از پس پرده بیرون بیاید تا نورش را به قلب‌هایمان بتاباند! جای خالی آقا قلبم را آتش می‌زند. به گلیم‌های آبی نگاه می‌کنم؛ گلیم‌هایی که سال‌های سال فرش زیرپای رهبر شیعیان جهان بود تا نمادی شود از ساده‌زیستی و زهد و پاکدستی‌اش. 

 روایت‌هایی از راز و نیاز مراد و مریدی 
وارد کوچه که می‌شوم جوانی در برابر جایگاه زانو زده و سرش را روی همین گلیم‌های آبی‌رنگ بیت گذاشته است. آنچنان در حال خود فرو رفته که بعید می‌دانم متوجه حضورم شده‌باشد. آقا آقا می‌گوید و موج دلتنگی آنچنان از چشمانش جاری است که شانه‌هایش را هم می‌لرزاند. درست مانند پسری بر سر پیکر پدرش ضجه می‌زند و ناله می‌کند. 
به گمانم دهه هشتادی باشد. تیشرت آستین کوتاه و شلوار جین پوشیده؛ درست شبیه خیلی از جوان‌های امروزی، اما تیشرتش مشکی است تا نشان بدهد بعد از دو ماه و اندی هنوز رخت عزای رهبر را از تن در نیاورده‌است. دقایقی می‌گذرد و همچنان در حال و هوای خودش سیر می‌کند. گاهی بلند بلند گریه می‌کند و گاهی آهسته آهسته با رهبرش نجوا می‌کند. درد دل‌هایش و معاشقه‌اش که تمام می‌شود، دستی به سر و رو می‌کشد تا چهره خیس از اشکش را سر و سامانی بدهد. خودش را جمع و جور می‌کند و به رسم جوانان امروزی هندزفری‌اش را از جیب شلوارش در می‌آورد و در گوش می‌گذارد و آهسته آهسته از کشور دوست دور می‌شود. حالا دو خانم که می‌خورد مادر و دختر باشند می‌آیند. گوشه‌ای می‌نشینند و به رسم حضور در زیارتگاه‌ها و مقبره شهدا کتاب دعایشان را در می‌آورند و با چشمانی‌تر از اشک ذکر دعا بر می‌دارند. کم‌کم حضور مردم پر رنگ‌تر می‌شود. حالا خانواده‌ای پنج نفره وارد کشور دوست می‌شوند. دقایقی بعد هم گروهی دخترانه می‌آیند. اینجا زیارتگاه و مأمنی شده برای همه آنهایی که دل در گروه این سرزمین دارند؛ برای همه کشور دوستان. 

 مسیری که از کشور دوست می‌گذرد 
وارد کوچه که می‌شوم پشت جایگاه و روی بلوک‌هایی که با آن جایگاه را ساخته‌اند، پر است از دست‌نوشته‌های مردمی که در هر ساعت روز و شب به اینجا می‌آیند تا بلکه داغ دلشان آرام بگیرد. 
یکی از دلتنگی‌اش نوشته و دیگری از حسرت دیدار و آن یکی از شرمندگی‌اش بابت قضاوت‌ها! یکی شهادت شما را تبریک گفته و یکی دیگر قسم خورده انتقام خون پاکت را می‌گیرد و شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا جمله‌ای است که روی پرچمی سرخ به رنگ خونت نقش بسته است : «این همه لشکر آمده آقا جان کجایی؟»
دیگر کم‌کم باید از قتلگاه کشوردوست‌ترین مرد تاریخ جدا شوم؛ مردی که رفتنش برای منی که یک‌بار درد یتیمی را چشیده‌ام، تکرار دوباره مرگ پدر بود. این‌بار مسیرم را مصمم‌تر از همیشه از کشوردوست آغاز می‌کنم.

برچسب ها: میهن ، مقاومت ، انسجام ملی
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار