سالها، بازارهای انرژی به شوک ژئوپلیتیکی به عنوان اختلالاتی نگاه میکردند که دیر یا زود برطرف میشوند، ولی ممکن است بحران هرمز معاملهگران را به این نتیجه برساند که بیثباتی انرژی به یک ویژگی پایدار و ساختاری تبدیل شده و جهان وارد مرحله جدیدی میشود جوان آنلاین:در جهان سیاست، گاهی یک رخداد به ظاهر فنی مثل اختلال در یک مسیر کشتیرانی به نقطهای تبدیل میشود که در آن، اقتصاد، ژئوپلیتیک و سیاست داخلی به هم گره میخورند. تنگه هرمز دقیقاً چنین نقطهای است. اما اگر در گذشته، این گلوگاه بیشتر به عنوان یک «ریسک بالقوه» در نظر گرفته میشد، امروز به نظر میرسد به یک «واقعیت بالفعل» تبدیل شده است و این تغییر، پیامدهایی دارد که بسیار فراتر از بازار نفت میرود. برای امریکا، مسئله دیگر صرفاً قیمت نفت نیست، مسئله این است که چگونه یک شوک بیرونی، به سرعت به بحران داخلی تبدیل میشود. افزایش قیمت سوخت، فشار بر خانوارها و انتقال این هزینه به کل اقتصاد، تنها لایه ابتدایی این بحراناند. در سطحی عمیقتر، آنچه در حال رخ دادن است، فرسایش یک فرض بنیادین است: اینکه واشنگتن میتواند تنش خاورمیانه را مدیریت کند بدون آنکه هزینهای جدی در داخل بپردازد. این فرض، اکنون به چالش کشیده شده است و بخش قابل توجهی از این وضعیت، نتیجه مستقیم رویکرد ترامپ است. سیاستی که بر «فشار حداکثری» بنا شده بود، در عمل نه تنها به مهار ایران منجر نشد، بلکه شرایطی ایجاد کرد که ریسک ژئوپلیتیکی به صورت مستقیم وارد معادلات اقتصادی شدند. بازارها، برخلاف سیاستمداران، به سرعت این تغییر را درک میکنند. آنها به دنبال سیگنالهایی هستند که نشان دهد آیا یک بحران موقتی است یا ساختاری. در مورد هرمز، نشانهها به طور فزایندهای به سمت سناریوی دوم متمایل شدهاند. این یعنی قیمتها دیگر صرفاً به عرضه و تقاضای فعلی واکنش نشان نمیدهند، بلکه آیندهای پرریسکتر را پیشخور میکنند.
در قلب این بحران، یک تغییر ظریف، اما تعیینکننده در حال وقوع است. تغییر در ادراک ریسک. برای سالها، بازارهای انرژی به شوک ژئوپلیتیکی به عنوان وقایعی موقتی نگاه میکردند. اختلالاتی که دیر یا زود برطرف میشوند و قیمتها به تعادل بازمیگردند. اما هرمز ممکن است این الگو را بشکند. اگر معاملهگران به این نتیجه برسند که بیثباتی در این گلوگاه به یک ویژگی پایدار تبدیل شده، آنگاه چیزی بیش از یک افزایش قیمت کوتاهمدت رخ خواهد داد. در چنین شرایطی، «پریمیوم ریسک» به طور ساختاری وارد قیمتها میشود. این یعنی حتی در صورت کاهش تنشها، قیمتها به سطوح پیشین بازنمیگردند، زیرا بازار اکنون جهان را خطرناکتر از قبل میبیند. این همان نقطهای است که سیاست سادهانگارانه شکست میخورند. تصور اینکه میتوان با چند پیام توئیتری یا چند دور مذاکره، این تغییر در ادراک را معکوس کرد، بیش از حد خوشبینانه است. بازارها به تجربه نگاه میکنند، نه به وعده. در این میان، تلاش نتانیاهو قابل توجه است. فشار مداوم برای اتخاذ رویکردی سختگیرانهتر علیه ایران، در دوره ترامپ به سیاست رسمی امریکا تبدیل شد. اما این همراستایی، بدون در نظر گرفتن پیامد اقتصادی آن، اکنون به یک شمشیر دو لبه تبدیل شده است. ابزاری که نه تنها ایران را تحت فشار قرار داده، بلکه اقتصاد جهانی را نیز بیثبات کرده است.
از قیمت بنزین تا صندوق رأی
هیچ چیز به اندازه قیمت بنزین، سیاست خارجی را برای رأیدهنده امریکایی و اروپایی ملموس نمیکند. افزایش هزینه سوخت، برخلاف بسیاری از شاخص اقتصادی، به سرعت و به طور مستقیم در زندگی روزمره مردم احساس میشود. این همان جایی است که شوک هرمز، از یک مسئله ژئوپلیتیکی به یک مسئله انتخاباتی تبدیل میشود. برای ترامپ، این یک چالش جدی است. سیاستی که قرار بود قدرت و قاطعیت او را نشان دهد، اکنون به عاملی تبدیل شده که به کاهش محبوبیت او منجر شده است. رأیدهندگان، به ویژه در شرایط تورمی، تمایل دارند دولت را مسئول بدانند. حتی اگر ریشه بحران در خارج از مرزها باشد. این موضوع، به ویژه در آستانه انتخابات، اهمیت بیشتری پیدا میکند. افزایش نارضایتی اقتصادی، میتواند به تغییر رفتار رأیدهنده منجر شود و توازن قدرت در کنگره را تحت تأثیر قرار دهد. در چنین شرایطی، حتی سیگنال سیاسی مانند تأکید بر نزدیک بودن توافق را میتوان به عنوان تلاشهایی برای مدیریت انتظارات بازار و رأیدهندگان تفسیر کرد. اما این استراتژی نیز محدودیت خود را دارد. اگر بازارها این سیگنالها را غیرقابل اعتماد بدانند، نه تنها واکنشی مثبت نشان نمیدهند، بلکه ممکن است بدبینی بیشتری را در قیمتها منعکس کنند. این یعنی تلاش برای کنترل روایت، در صورت فقدان تغییر واقعی، میتواند نتیجه معکوس داشته باشد.
در مرکز این بحران، یک واقعیت ساده قرار دارد که بارها نادیده گرفته شده است. ایران، برخلاف بسیاری از تصورات، بازیگری منفعل نیست. این کشور، با تکیه بر موقعیت ژئوپلیتیکی و تجربه تاریخی خود، توانسته نقش فعالی در شکلدهی به معادلات منطقهای ایفا کند. تنگه هرمز، در این میان، تنها یک ابزار نیست، بلکه نمادی از این توانایی است که چگونه یک کشور میتواند از جغرافیا به عنوان اهرم قدرت استفاده کند. سیاست «فشار حداکثری» که بر فرض تسلیمپذیری ایران بنا شده بود، در عمل با این واقعیت برخورد کرد و نتیجه آن، نه عقبنشینی ایران، بلکه افزایش هزینه برای همه طرفها بود. بحران تنگه هرمز اگر صرفاً یک اختلال مقطعی در عرضه انرژی دیده شود، عمق ماجرا را پنهان میکند. مسئله اصلی این نیست که چند میلیون بشکه نفت کمتر وارد بازار شده، بلکه این است که جهان وارد مرحلهای شده که در آن «بیثباتی انرژی» دیگر یک استثنا نیست، بلکه به تدریج در حال تبدیل شدن به یک ویژگی ساختاری است. در چنین شرایطی، حتی اگر تنشها کاهش یابند، اثر روانی و رفتاری آن بر بازارها باقی میماند. زیرا ادراک ریسک به سختی به حالت قبل بازمیگردد. این همان جایی است که سیاست ترامپ در قبال ایران با یک محدودیت بنیادین مواجه میشود. سیاست میتواند بحران ایجاد کند، اما لزوماً نمیتواند اعتماد از دست رفته را بازسازی کند.
از منظر اقتصاد سیاسی، مهمترین پیامد این وضعیت، حرکت به سمت یک «تعادل جدید پرهزینهتر» است. حتی در سناریویی که مسیر کشتیرانی در هرمز تثبیت شود، بازارها احتمال تکرار اختلال را در قیمتها لحاظ خواهند کرد. این یعنی انرژی گرانتر، سرمایهگذاری محتاطتر و رشد اقتصادی کندتر. در چنین فضایی، ابزار سنتی سیاستگذاری (از تحریم تا تهدید نظامی) کارایی کمتری پیدا میکنند، زیرا طرف بازار و دولتها یاد گرفتهاند که این ابزارها خود بخشی از ریسک پایدار هستند، نه راهحل آن. در سطح سیاسی داخلی امریکا نیز پیامدها ادامهدار خواهد بود. افزایش هزینه انرژی، به ویژه برای طبقه متوسط، به سرعت به موضوعی انتخاباتی تبدیل میشود. هرگونه دولت در واشنگتن، چه جمهوریخواه و چه دموکرات، ناگزیر است با این واقعیت روبهرو شود که سیاست خارجی در خاورمیانه اکنون مستقیماً به قیمت بنزین در داخل کشور ترجمه میشود. این پیوند مستقیم، فضای مانور سیاستگذار را محدود میکند و باعث میشود تصمیمگیریها بیش از گذشته تحت فشار افکار عمومی قرار گیرد. در این میان، خواسته نتانیاهو در تلاش برای هدایت سیاست امریکا به سمت تقابل شدیدتر با ایران ممکن است در کوتاهمدت اثرگذار باشد، اما در بلندمدت، وقتی هزینه اقتصادی و انرژی چنین سیاستی آشکار میشود، خود این همراستایی نیز زیر سؤال میرود. به بیان ساده، ائتلاف سیاسی میتوانند مسیر بحران را تعیین کنند، اما نمیتوانند هزینه آن را از بین ببرند.
در نگاه به آینده، سه مسیر کلی قابل تصور است. در نگاه نخست، تنشها به تدریج مدیریت شده و یک توافق حداقلی شکل میگیرد. اما حتی در این حالت نیز قیمت انرژی به سطح پیشین بازنمیگردد، زیرا ریسک در ذهن بازار تثبیت شده است. در پندار دوم، وضعیت در حالت نیمهبحرانی باقی میماند (نه جنگ، نه صلح پایدار) و در نتیجه، یک «نوسان دائمی» در بازار انرژی شکل میگیرد. در نگاه سوم، تشدید تنش میتواند به اختلال گستردهتر و جهش شدیدتر قیمت منجر شود، با پیامدهایی که از انرژی فراتر رفته و کل اقتصاد جهانی را درگیر میکند. در هر سه نگاه، یک واقعیت مشترک وجود دارد و آن اینکه دوران تصور «کنترل کامل» بر خاورمیانه به پایان رسیده است. بحران هرمز نشان داد که در دنیای بههمپیوسته امروز، حتی تصمیمات سیاسی کوتاهمدت میتوانند پیامد بلندمدت ساختاری داشته باشند و شاید مهمترین درس این بحران این باشد که قدرت، دیگر صرفاً در توانایی اعمال فشار تعریف نمیشود، بلکه در ظرفیت مدیریت پیامد همان فشار معنا پیدا میکند.