«راهبندان استراتژیک» وضعیتی است که امریکا نه میتواند به راحتی عقبنشینی کند و نه میتواند به سمت درگیری مستقیم حرکت کند، زیرا هزینه آن غیرقابل پیشبینی و بالقوه فاجعهبار است؛ این یک بازی با حاصل جمع منفی است، جایی که همه گزینهها بد هستند و بهترین انتخاب، همان گزینهای است که قبلاً کنار گذاشته شده بود جوان آنلاین: در سیاست خارجی امریکا، برخی اشتباهات صرفاً خطا نیستند؛ بلکه لحظاتی تعیینکنندهاند که نشان میدهند چگونه ترکیبی از غرور، سادهسازی واقعیت و تأثیرپذیری از متحدان خاص میتواند یک قدرت را به بنبست بکشاند. وضعیت دونالد ترامپ در قبال ایران را باید دقیقاً در همین چارچوب دید؛ نه یک بحران ناگهانی، بلکه نتیجه روندی از تصمیمات شتابزده، تحلیل سطحی و بیتوجهی به تجربه تاریخی. برای نزدیک به نیم قرن، از زمان انقلاب ۱۹۷۹ ایران، رؤسای جمهور امریکا از جیمی کارتر تا جو بایدن با وجود اختلافات عمیق، از ورود به جنگ مستقیم با ایران پرهیز کردند. این پرهیز حاصل درکی واقعگرایانه از پیچیدگی ژئوپلیتیکی، توان منطقهای ایران و هزینه غیر قابل پیشبینی یک درگیری تمامعیار بود. ترامپ، اما این سنت را نه به عنوان یک هشدار تاریخی، بلکه به عنوان نشانهای از «تردید» یا «ضعف» تعبیر کرد و همین نقطه آغاز پایان او بود.
توهم معاملهگر
یکی از بزرگترین خطاهای ترامپ، تلاش برای اعمال منطق معاملات تجاری بر سیاست خارجی است. در ذهن او، بحرانها شبیه قراردادهای ملکی هستند؛ فشار بیاور، طرف مقابل کوتاه میآید، امتیاز بگیر و اعلام پیروزی کن. این رویکرد شاید در برخی حوزه اقتصادی کارآمد باشد، اما در برابر کشوری مانند ایران، که سیاست خارجیاش بر ترکیبی از دین، امنیت ملی و حافظه تاریخی بنا شده، به شدت ناکارآمد است. ترامپ با خروج از توافق هستهای (برجام)، تصور میکرد که ایران تحت فشار «فشار حداکثری» به سرعت به میز مذاکره بازمیگردد و حتی امتیازات بیشتری میدهد. این همان الگویی بود که او گمان میکرد در مورد کشورهایی مانند ونزوئلا نیز قابل اجراست. یک فشار شدید، یک فروپاشی سریع و یک نتیجه قابل پیشبینی. اما ایران نه ونزوئلا بود، نه ساختار سیاسیاش مشابه آن و نه جایگاه منطقهایاش قابل مقایسه. ایران در طول دههها، شبکهای پیچیده از روابط منطقهای، توان بازدارندگی و استراتژی غیرمتقارن ایجاد کرده است. جمهوری اسلامی ایران نه تنها توان تحمل فشار را دارد، بلکه در بسیاری موارد قادر است هزینهها را به طرف مقابل منتقل کند. نادیده گرفتن این واقعیت، نه یک اشتباه ساده، بلکه یک شکست تحلیلی عمیق بوده است.
در این میان، نمیتوان نقش بنیامین نتانیاهو را نادیده گرفت. نخستوزیر اسرائیل سالهاست که ایران را به عنوان تهدیدی وجودی معرفی میکند و تلاش کرده سیاست امریکا را به سمت تقابل مستقیم سوق دهد. در دوره ترامپ، این تلاشها به شکلی بیسابقه موفقیتآمیز بود. نتانیاهو به خوبی درک کرده بود که ترامپ به روایت ساده، تهدید اغراقآمیز و راهحل سریع علاقه دارد. او با ارائه تصویری از ایران به عنوان بازیگری که تنها با فشار شدید عقبنشینی میکند، توانست ذهنیت ترامپ را شکل دهد. خروج از برجام، تشدید تحریمها و حتی لحن تهاجمیتر کاخ سفید، همگی در راستای همین چارچوب قابل تحلیلاند. اما مشکل اینجا بود که آنچه برای اسرائیل ممکن است یک استراتژی قابل قبول باشد، الزاماً برای امریکا با تعهدات جهانی و هزینه گستردهتر، عقلانی نیست. ترامپ در اینجا نهتنها استقلال تصمیمگیری خود را تضعیف کرد، بلکه عملاَ در زمینی بازی کرد که قواعدش را دیگران تعیین کرده بودند.
راهبندان استراتژیک
نتیجه این سیاستها، وضعیتی است که میتوان آن را «راهبندان استراتژیک» نامید. امریکا نه میتواند به راحتی عقبنشینی کند، زیرا این به عنوان شکست تعبیر میشود و نه میتواند به سمت درگیری مستقیم حرکت کند، زیرا هزینه آن غیرقابل پیشبینی و بالقوه فاجعهبار است. این دقیقاً همان سناریویی است که روسای جمهور پیشین تلاش کردند از آن اجتناب کنند. در چنین شرایطی، هر اقدام جدید میتواند اوضاع را بدتر کند. افزایش فشار ممکن است به واکنش شدیدتر منجر شود و کاهش فشار نیز میتواند نشانه ضعف تلقی شود. این یک بازی با حاصل جمع منفی است، جایی که همه گزینهها بد هستند و بهترین انتخاب، همان گزینهای است که قبلاً کنار گذاشته شده بود: اجتناب از ورود به این مسیر. یکی از نکات کلیدی در این بحران، نحوه نگاه به ایران است. در بسیاری از تحلیل سادهانگارانه، ایران به عنوان کشوری تحت فشار اقتصادی شدید و در آستانه فروپاشی تصویر میشود. اما این تصویر، واقعیت را به شدت تحریف میکند. ایران در طول دههها، نشان داده که توانایی تطبیق با شرایط سخت را دارد. از جنگ هشت ساله گرفته تا تحریم گسترده، این کشور بارها با بحران مختلف مواجه شده و از آنها عبور کرده است. علاوه بر این، ایران دارای عمق استراتژیک منطقهای است که به آن امکان میدهد در صورت لزوم، هزینه درگیری را به شکل نامتقارن افزایش دهد. این به وضوح نشان میدهد که تصور «تسلیم سریع» یک توهم خطرناک بوده است.
یکی از ویژگی بارز رویکرد ترامپ، فقدان یک استراتژی خروج مشخص است. در هر بحران بینالمللی، مهمترین سؤال این است: پایان بازی چیست؟ در مورد ایران، پاسخ ترامپ به این سؤال همواره مبهم بوده است. آیا هدف تغییر رفتار است؟ تغییر رژیم؟ یک توافق جدید؟ یا صرفاً نمایش قدرت؟ این ابهام، نه تنها باعث سردرگمی متحدان شده، بلکه به ایران نیز اجازه داده تا با صبر و محاسبه، از شکاف موجود بهرهبرداری کند. آنچه در این میان اغلب نادیده گرفته میشود، هزینه گسترده این سیاستهاست. افزایش تنش با ایران، نه تنها خطر درگیری نظامی را بالا برده، بلکه ثبات منطقهای را نیز تضعیف کرده است. بازار انرژی، امنیت دریایی و حتی روابط امریکا با متحدان اروپایی، همگی تحت تأثیر این رویکرد قرار گرفتهاند. در سطح داخلی نیز، این سیاستها به افزایش بیاعتمادی نسبت به تصمیمگیری کاخ سفید دامن زدهاند. وقتی سیاست خارجی بر اساس غرایز شخصی و نه تحلیل دقیق شکل میگیرد، نتیجه آن چیزی جز بیثباتی نیست.
در نهایت، آنچه امروز از سیاست ایرانِ دونالد ترامپ باقی مانده، نه یک «استراتژی فشار» موفق، بلکه نمونهای کلاسیک از سوءمحاسبه پرهزینه است. او با کنار گذاشتن تجربه انباشته چند دهه سیاستگذاری امریکا و با بیاعتنایی به هشدار نهاد اطلاعاتی و دیپلماتیک، مسیری را انتخاب کرد که بیش از آنکه ایران را به عقب براند، موقعیت خود امریکا را تضعیف کرد. این رویکرد نه تنها به تغییر رفتار تهران منجر نشد، بلکه عملاَ به تقویت منطق مقاومت در ایران و منطقه انجامید و شکاف میان واشنگتن و متحدانش را عمیقتر کرد. در این میان، تأثیرگذاری چهرههایی مانند نتانیاهو نیز نشان داد که چگونه یک رئیسجمهور امریکا میتواند به جای هدایت و پیگیری منافع ملی، در جهت منافع محدود دیگران حرکت کند؛ مسیری که الزاماً با منافع بلندمدت امریکا همسو نیست. اما انتقاد اصلی شاید فراتر از یک فرد باشد. این ماجرا نشان داد که وقتی سیاست خارجی به نمایش قدرت شخصی و شعار سادهانگارانه تقلیل مییابد، نتیجه نه «معامله بهتر»، بلکه گرفتار شدن در بحرانهایی است که خروج از آنها دشوارتر از ورودشان است. ترامپ خود را «بزرگترین مذاکرهکننده» معرفی میکرد، اما در عمل، اصول ابتدایی مذاکره (از شناخت دقیق طرف مقابل تا تعریف هدف نهایی) را نادیده گرفت. حاصل کار، وضعیتی است که در آن امریکا نه دست بالا را دارد، نه مسیر روشنی برای عقبنشینی؛ تنها مجموعهای از هزینه انباشته و گزینههایی که هرکدام بدتر از دیگریاند. این همان لحظهای است که افسانه «فشار حداکثری» فرو میریزد و جای خود را به واقعیتی میدهد که سالها نادیده گرفته شد: در برابر کشوری مانند ایران، سیاست مبتنی بر توهم، دیر یا زود به بنبست میرسد.