ایمان توفنده، بیپروایی در اظهار حق، مواجهه صریح با قدرت، شهادت زودرس و... همه و همه عناصر ساخت یک روایت اسطورهای از شهید سید مجتبی نواب صفوی بودند. در روزگاری که مردم میان سرخوردگی سیاسی و بیاعتمادی اجتماعی دستو پا میزدند، ظهور چهرهای، چون او به معنای «بازگشت اطمینان» بود، کسی که با قاطعیت، بدون محاسبه سیاسی و با زبان مؤمنانهای که از دل برمیآمد، سخن میگفت جوان آنلاین: از شهادت رهبر سترگ و پرصلابت فدائیان اسلام و یاران جانبازش ۷۰ سال سپری شد. در این هفت دهه، اما زمانه و کارنامه شهید سیدمجتبی نواب صفوی در یکی از خطیرترین ادوار تاریخ معاصر ایران از سوی جریانات متنوع و با رویکردها و انگیزههای گوناگون تحلیل شده است. در مقال پی آمده، اما نویسنده در ارزیابی این مهم، شیوهای متفاوت را برگزیده است. امید آنکه تاریخپژوهان معاصر ایران و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
از آتش ایمان تا جستوجوی معنا
سیدمجتبی نواب صفوی در تاریخ معاصر ایران نه صرفاً یک نام، بلکه نشانهای از یک دوره تلاطم است که طی آن مردی و پیروانش، ایمان، آرمانخواهی، مبارزه و سیاست در هم آمیختند. او در زمانهای میزیست که در آن جهان اسلام از یکسو درگیر عقبماندگی و سلطه بیگانه بود و از سوی دیگر، تشنگی بازگشت به ارزشهای نخستین در قلب جوانان مؤمن شعله میکشید. نواب صفوی نه اندیشمندی برخاسته از دانشگاه بود، نه سیاستمداری مدرن. او مفسر شور و ایمان بود. زاده کوچههای جنوب تهران، با جسمی نحیف، اما صدایی آتشین. به میدان آمد تا بگوید ایمان میتواند به عمل تبدیل شود و عمل میتواند جامعهای را بیدار کند و در پی حق روان سازد.
در نگاهی ساده، او بنیانگذار فدائیان اسلام است، اما در نگاه عمیقتر، یک وجدان بیدار در دورانی است که وجدان جمعی به خواب رفته بود! زندگیاش تنها یک تاریخ سیاسی نیست، بلکه یک تجربه وجودی است؛ اینکه چگونه یک انسان مؤمن در میان آشوب جهان مدرن، مسئولیت و معنا مییابد و میتواند طریق گشایی کند.
خاستگاه اسطورهسازی: نواب صفوی، مردی در میان روایتها
چهره نواب صفوی طی هفت دهه، بارها بازخوانی شده است؛ قهرمان ایمان، رادیکال مذهبی، مبارز انقلابی یا شوریدهای از جنس اسطوره. همین تنوع نشان میدهد که او از مرز واقعیت تاریخی فراتر رفته و به قلمرو اسطوره پا گذاشته است. اسطورهسازی دربارهاش از همان سالهای نخست آغاز شد. ایمان توفنده، بیپروایی در اظهار حق، مواجهه صریح با قدرت، شهادت زودرس و... همه و همه عناصر ساخت یک روایت اسطورهای بودند. در روزگاری که مردم میان سرخوردگی سیاسی و بیاعتمادی اجتماعی دست و پا میزدند، ظهور چهرهای، چون نواب صفوی به معنای «بازگشت اطمینان» بود، کسی که با قاطعیت، بدون محاسبه سیاسی و با زبان مؤمنانهای که از دل برمیآمد، حرف میزد.
اسطورهسازی، اما همیشه دو لبه دارد. از یکسو الهامبخش است و از سوی دیگر، واقعیت انسانی فرد را میپوشاند. در مورد نواب، مرور تاریخ نشان میدهد اسطوره او نه ساخته تبلیغات رسمی، بلکه زاده خلأهای روحی جامعه آن زمان بود؛ جامعهای که میان دین سنتی و سیاست مدرن سرگردان بود و به دنبال چهرهای میگشت که از ایمان سخن بگوید بیآنکه در چنبره محافظهکاری گرفتار شود. به تعبیر دقیقتر، مردم در او چهره بازمانده ایمان نخستین را دیدند؛ همان ایمانی که در اساطیر دینی با شجاعت و فداکاری همراه است. او به نماد «آرمانخواهی بیتوقع» تبدیل شد. در تاریخ، چنین اسطورههایی هم دوستداران پرشور دارند، هم منتقدانی تند. این دوگانه درست همان چیزی است که نشان میدهد یک شخصیت به «نقطه مرجع» جامعه بدل شده است، نقطهای که دیگران هویت خود را در نسبت با آن میسنجند و با آن به میدان عمل میروند.
الگوسازی برای کنش و واکنش: «عمل مؤمنانه» و «عمل سیاسی»
نواب صفوی تنها مرد سخن نبود، او باور داشت ایمان اگر در عمل نتابد، خاموش میشود. از همین جا، مسئولیت مؤمنانه معنا پیدا میکند. باور در نگاه او نوعی درونگرایی فردی نبود، بلکه امری اجتماعی قلمداد میشد؛ بندگان خدا باید نظام ظلم را بشکنند و عدالت جویی برگزینند. تشکیل گروه فدائیان اسلام را باید از همین نقطه فهمید، تصمیمی برای ترجمه ایمان به فعالیت اجتماعی و سیاسی. بسیاری از نوشتههای او حاکی از این است که دشمنیاش با بیعدالتی و فساد از جنس نفرت کور نبود، بلکه از جنس تکلیف دینی بود. او خودش را فردی موظف میدانست، نه صرفاً آزاد برای اعتراض. این فرق بزرگ میان «عمل مؤمنانه» و «عمل سیاسی» است.
در دوران پس از جنگ جهانی دوم، ایران صحنه کشمکش ایدهها بود: ناسیونالیسم، لیبرالیسم، چپ و نهایتاً اسلامگرایی. نواب صفوی با صراحت گفت تنها «اسلام ناب» میتواند درد جامعه را درمان کند. در سخنرانیهایش از بازگشت به عدالت علوی، اصلاح آموزش و فرهنگ، اجرای حدود شرعی و... سخن گفت. به نظر بسیاری، این رویکرد سادهانگارانه بود، اما در لایه عمیقتر، او در حال طرح پرسش بنیادینتری بود: اگر ایمان فقط در ذهن بماند، چه تفاوتی با بیعملی دارد؟ مسئولیت مؤمنانه در نگاه نواب، یعنی اینکه هر مؤمنی باید خود را در برابر جامعه و نه صرفاً در برابر خدا، به شکل فردی و حتی اجتماعی پاسخگو بداند. این اندیشه گرچه ریشه دینی داشت، اما کارکردی اجتماعی پیدا کرد و بعدها در جریانهای انقلابی دهههای بعد نیز دیده شد. امروز در خوانش بازاندیشانه نواب میتوان گفت او نخستین کسی بود که ایمان را نه برای آشوب، بلکه برای بیدار کردن حافظه اخلاقی جامعه، از محراب به خیابان و کوی و برزن بُرد. او خطر کرد، احتمالاً خطاهایی نیز داشت، اما حرکتش یک چرخش در اندیشه رایج دینی بود: بازشناسی ایمان به عنوان عامل و محرکی برای کنش اجتماعی.
عملگرایی و مسئولیت: باور بنیادین در میدان واقعیت
تشکیل گروه فدائیان اسلام، اوج مسئولیتپذیری نواب به شمار میرفت. این اقدام، نه یک شور لحظهای، بلکه ترجمان یک جهانبینی منسجم بود: «اسلام به مثابه یک نظام کامل اجتماعی و سیاسی». نواب صفوی معتقد بود، اسلام سنتی با تمرکز بیش از حد بر عبادات فردی و فاصله گرفتن از ساختار قدرت، خود را در حاشیه تاریخ قرار داده است. او میخواست اسلام را دوباره به متن جامعه بازگرداند؛ به قلب نهادهای قدرت و تصمیمگیری. این طرز تفکر، در تقابل بنیادین با دو جریان غالب آن زمان قرار میگرفت:
الف) جریان روشنفکری سکولار و چپ که دین را امری شخصی و عقبمانده میدانستند و تنها راهحل را در دموکراسی لیبرال یا کمونیسم جستوجو میکردند.
ب) جریان سنتی مذهبی محافظهکار که اصلاحات سیاسی را نمیپذیرفت یا از ورود به عرصه قدرت پرهیز داشت.
نواب صفوی این دو رویکرد را طرد و تخطئه میکرد. او میگفت، روشنفکران اصالتِ تاریخی و توانایی جهانشمول بودن اسلام را نادیده میگیرند و جریان سنتی نیز از مسئولیت تاریخی خود شانه خالی کرده است. مسئولیت مؤمنانه از نظر او یعنی اجرای امر به معروف و نهی از منکر در بالاترین سطح ساختاری و مقابله با «منکر بزرگ» که همان حکمرانی غیر اسلامی و غیرعادلانه بود. از دیدگاه کلامی و فقهی، او بر آموزههایی، چون جهاد تبیین و حکومت اسلامی تأکید داشت. سخنرانیهای او مملو از ارجاعات به سیره پیامبر (ص) و ائمه (ع) بود تا اثبات کند اسلام دین زندگی و سیاست است، نه صرفاً دینی برای آرامش شخصی در خلوت. این تأکید بر عمل باعث شد او از سوی جوانان انقلابی فاقد سازماندهی به عنوان الگو پذیرفته شود. او به آنها ابزارِگفتمان و شجاعت برخورد مستقیم را آموخت. با این حال، این سطح از عملگرایی، چالشهای بزرگی نیز به همراه داشت. در رویکرد نواب، اغلب مفاهیم پیچیده سیاسی و اجتماعی با زبان تکلیف شرعی سادهسازی میشد. این امر اگرچه در بسیج افراد مؤثر بود، اما در مذاکره و تعامل با جریانات فکری دیگر، مانع ایجاد مینمود. برای مثال، در برخورد با دولتهای وقت و مجلسین، او کمتر به دنبال سازش تاکتیکی و بیشتر خواهان تسلیم کامل در برابر مبانی فکریاش بود. این صلابت که ریشه در تقوای فردیاش داشت، در سطح کلان سیاسی، او را آسیبپذیر میکرد. این همان نقطهای است که اسطوره مبارز با واقعیت تلاطم سیاست در هم میآمیزد. او با صداقتی به دنبال امر سیاسی رفت که در فعالان این میدان کمیاب بود.
تلاقی اسطوره با میدان: پرسشی درباره عمل به تکلیف
اگر نواب صفوی را تنها به عنوان اسطورهای پرشور ببینیم، بخش مهمی از تجربه انسانی او را از دست دادهایم. واقعیت آن است که نواب در میانه بحرانهای سیاسی- دینی، گاه گرفتار تلاطمهایی سخت و دشوار شد؛ قاطعیت و حرارت فدائیان اسلام، مانع تراشی مخالفان و مواجهههای مستقیم با جریانهای فکری دیگر، نشان از تنش میان «ایمان مطلق» و «پیچیدگی امر اجتماعی» دارد. اما همینجا پرسش مهمی پدید میآید: آیا این خطاها نشانه شکست فرد است، یا نشانه دشواری زیستی مؤمنانه در جهان مدرن؟ وقتی انسان مؤمن بخواهد در سیاست حضور یابد، با دوگانگی مواجه میشود: وفاداری به اصول، در برابر ضرورتهای واقعیت میدانی. نواب صفوی در این میدان تلاش فراوان نمود تا اصل ایمان را قربانی مصلحت نکند و شاید همین نکته است که او را از بسیاری جدا میکند. در سطح اسطوره، مردم دوست دارند چهرهها را مطلق و بینقص ببینند، ولی در سطح واقعیت، نواب انسانی بود با احساسات، چندگانهها و تصمیمهایی گاه خطیر. بازخوانی مؤمنانه او، یعنی دیدن همین دو وجه با هم؛ نه حذف یکی برای حفظ دیگری.
از منظر تاریخی، اما نواب صفوی با اعدامش در ۲۷ دیماه سال ۱۳۳۴، به اسطوره جاودانه مقاومت مذهبی تبدیل شد، اما آنچه باید از او باقی بماند، نه صرفاً تصویر مظلومیتش، بلکه پرسش از مسئولیتپذیری ایمان اوست. آیا مؤمن در برابر جهان مسئول است؟ آیا صداقت در ایمان کافی است یا باید حکمت و درک اجتماعی را نیز به همراه داشته باشد؟ شاید امروزه این پرسشها از خود نواب هم مهمتر باشند! بازخوانی اسطورهها بدون درک واقعیت، آنها را یا پرستیدنی میکند یا میسوزاند، اما فهم مؤمنانه، یعنی دیدن نور و سایه با هم و درس گرفتن همزمان از هر دو.
خوانشی از میراث نواب: آیا او همچنان الگوست؟
تحلیل شخصیت نواب صفوی بدون ارزیابی شخصیت قاطع وی و شیوه مواجههاش با جریانات غیراسلامی، ناقص خواهد بود. او در دورانی عمل میکرد که فضای سیاسی ایران بهشدت دوقطبی و درگیر مسائل هویتی بود. در این فضا، هر عملی بهسرعت به یک جنجال ملی تبدیل میشد! اسطوره نواب تصویری از یک «قدیس انقلابی» ارائه میدهد که مسیرش از ابتدا تا انتها سرشار از روشنایی است، اما واقعیت تاریخی نشان میدهد فدائیان اسلام با دست زدن به اقداماتی، چون مضروب کردن حسین علاء، برخی خطایای محاسباتی را نیز تجربه کردند که به ضرر ایشان تمام شد. این اقدامات اگرچه در نظر نواب واکنشی به «فساد ساختاری» قلمداد میشد، اما در عرصه عمومی به شناخت شرایط اجتماعی پساکودتا وقعی ننهاد و در نتیجه به فدائیان اسلام هزینههای سنگینی را تحمیل کرد. اینجاست که باید میان ایمان پرشور و حکمت عملی تمایز قائل شد. ایمان نواب، اصیل و ناب بود، اما حکمت عملیاش، یعنی توانایی تشخیص زمان و مکان مناسب برای عمل و استفاده از ابزارهای متناسب با اهداف بلندمدت، همپای نخستین سریع نمینمود.
اسطوره در این بخش تلاش میکند تا این اقدامات را توجیه نماید: این اقدامات، فداکاریهایی برای برافکندن بتهای مدرنیته و استعمار بودند، اما واقعیت بیرونی ما را به تأمل وا میدارد: آیا هدف نهایی (استقرار حکومت اسلامی)، میتوانست در شرایط عدم آمادگی جامعه، آن نیز در پی تجربه شکست خورده نهضت ملی و ناامیدی اجتماعی به دست آید؟ از منظر جامعهشناسی دین، میتوان گفت نواب صفوی تلاش کرد تا یک پارادایم (الگوی فکری) را به جامعه تفهیم و ارائه کند، در حالی که آن جامعه هنوز در مرحله گذار و اقناع بود. تلاش برای اجرای احکام شریعت در غیاب یک زیرساخت فکری، اجتماعی و سیاسی لازم، معمولاً کمتر جواب میدهد و نهایتاً به سرکوب کامل از سوی دشمنان دین ستیز میانجامد. نواب در این تلاقی، مواجهه میان آرمان مطلق و واقعیت متکثر، در فراز و فرود قرار گرفت. شهادت وی در پی حکم دادگاه نظامی، نقطهای بود که در آن، نواب صفوی از یک رهبر سیاسی به یک نماد ماندگار تبدیل شد. این انتقال، آفرینش اسطوره وی را کامل کرد. او در دادگاه، دفاعیات خود را به سخنرانیهایی تبدیل کرد که در آنها نه برای نجات جان خود که برای تبیین مبانی فکریاش تلاش مینمود. این لحظات، قویترین بسترها برای ساختن چهره جاودانه او در حافظه جمعی ایران بودند؛ جایی که خون شهید، بذر ایدههای او را در نسلهای بعدی کاشت و رفته رفته به باروری و ثمردهی نشست.
نتیجهگیری: خداباوری و وظیفه محوری
از شهادت نواب صفوی تا امروز، بیش از هفت دهه گذشته است، اما همچنان نامش بر زبانهاست. دلیل این است که او نه صرفاً سیاسی بود، نه صرفاً مذهبی، بلکه نماینده نوع خاصی از ایمان مسئولانه بود، ایمانی که به عمل فرا میخواند. او در تاریخ ما یادآور این جمله است که «ایمان بدون اقدام، رؤیایی بیش نیست!»، اما برای نسل امروز، پیام نواب صفوی باید فراتر از روایت تاریخی درک شود. ما در زمانهای زندگی میکنیم که شورهای بزرگ تحلیل رفتهاند و ایمان اگر به اخلاق و مسئولیت جمعی نپیوندد، به فردگرایی خام بدل میشود. نواب صفوی با همه تجربه پر فراز و نشیبش، خواستار بازگرداندن مسئولیت به ایمان بود. اگر قرار باشد از اسطورهسازی عبور کنیم و به فهم مؤمنانه برسیم باید بپرسیم: چگونه میتوان مؤمن بود و در عین حال واقعبین؟ چگونه میتوان عدالت خواست بیآنکه به از فضای حاکم بر جامعه عبور کرد؟ چگونه میتوان شور ایمان را در خدمت دانایی و آیندهنگری قرار داد؟ نواب صفوی به ما یادآوری میکند که مؤمن در برابر خدا، در برابر مردم و در برابر حقیقت مسئول است. مسئولیت مؤمنانه، نه احساسی است و نه انقلابی صرف، بلکه تعهدی است به زیستن مؤمنانه در دنیایی پیچیده، همراه با عقل، محبت و صداقت. شاید راز ماندگاری او همین باشد: نواب صفوی نه فقط شهید آرمان، بلکه معلم مسئولیت است و در هر روزگار، جامعهای که مؤمنانش مسئول باشند، از تکرار خطاها و عدم محاسبات عبور میکند و به ایمان آگاهی آفرین نزدیکتر میشود. نواب صفوی به ما نیاموخت که حتماً روشهایش را تکرار کنیم، اما به ما آموخت که چگونه ایمان را جدی بگیریم. میراث او، در تضاد میان شور اسطورهای و سنگینی واقعیت است. اگر ما او را صرفاً اسطورهای برای ستایش یا صرفاً چهرهای افراطی برای طرد ببینیم، درس اصلی را از دست دادهایم. درس اصلی، در مفهوم مسئولیت مؤمنانه نهفته است. این مسئولیت، امروز پیچیدهتر از دهههای ۴۰ و ۵۰ مینماید. امروز جهان ما چندوجهی است؛ چالشِ سخت تنها راهحل نیست، بلکه خود میتواند معضلی دیگر ایجاد کند. اما نیاز به صداقت، شجاعت در بیان حقایق تلخ و تعهد به عدالت، همان چیزی است که نواب صفوی با تمام وجود خویش متبلور ساخت. مسئولیت مؤمنانه در عصر جدید به سه رکن اساسی نیاز دارد که ضرورت آن در شرایط اکنون بیشتر حس میشود:
اول: دانش (حکمت): شناخت عمیق پیچیدگیهای جهان مدرن، اقتصاد، حقوق و جامعهشناسی برای اینکه ایمان در خلأ تئوری باقی نماند.
دوم: صبر و توجه افزون به اقناع: درک این نکته که جامعه امروز یکپارچه نیست، به همین دلیل باید حتی المقدور توان اقناع مخالفان فکری را داشت، حتی اگر مسیر نهاییمان متفاوت باشد.
سوم: اخلاق عملی: اینکه ابزار عمل ما، آینه هدف ما باشد. اگر هدف، عدالت است، ابزار نمیتواند با آن در تناسب کامل نباشد.
کلام آخر
شهید سیدمجتبی نواب صفوی، نماد شجاعت در برابر قدرتهای رعب افکن بود. او نشان داد یک فرد میتواند با تکیه بر ایمان، ساختارهای عظیم را به چالش بکشد و در مواردی فراوان، آنها را بیاعتبار سازد. این شجاعت، میراثی است که باید حفظ شود، اما برای عبور از چرخه اسطورهسازی و تبدیل شدن به یک الگو برای تغییر مؤثر، باید آن شور مقدس را روزآمد کرد. در نهایت، نواب صفوی پرسش بنیادینی را برای همه ما مطرح کرد: آیا ایمان ما تنها یک پناهگاه است یا یک موتور محرکه برای اصلاح جهان؟ پاسخ او روشن بود: موتور محرکه. وظیفه ماست که این موتور را با سوخت دانش و حکمت روزآمد تقویت کنیم تا شعله عدالتش خاموش نشود. تا در مسیر حرکت با سرعت به پیش تازد و موانع جدید آن را از حرکت نیندازد. این است معنای فراتر رفتن از مرز اسطوره گرایی و تثبیت مسئولیت مؤمنانه در قلب تحولات کنونی.