کد خبر: 604087
تاریخ انتشار: ۰۴ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۲:۱۶
در اين شب‌هاي قدر، قلب تفتيده از غفلت و گناه را به رشته‌هاي رحمت و راز و نياز پيوند مي‌زنيم
هيچ‌كس عهد و عهدشكني شب‌قدر سال‌پيش يادش هست؟! مي‌گويم: شلوغ است، بچه دو ماهه اذيت مي‌شود. كاش نمي‌آورديش. اگر بزند زير گريه همه را كلافه مي‌كند.
پريا قليزاده
مي‌گويم: شلوغ است، بچه دو ماهه اذيت مي‌شود. كاش نمي‌آورديش. اگر بزند زير گريه همه را كلافه مي‌كند.
مي‌گويد: فكر نكنم فاطمه امشب بدعنقي كند. چه كنم دلم مي‌خواست بيايم، دو سال است احيا جايي نرفته‌ام، شايد اصلاً گريه نكرد.
پنج نفريم. دوست‌هاي قديمي و جديد. جوان باشي و چند نفري بزني به دل شب‌هاي قدر حال و هوايت عجيب جور ديگري مي‌شود.
امامزاده قاسم جايي است بالاي تجريش و درست روي ارتفاعات دربند. وارد حياط امامزاده كه مي‌شويم انگار تمام شهر نگاهمان مي‌كند. جايي درست مثل بام شهر. از تمام خانه‌ها و خيابان‌ها و آدم‌ها و ماشين‌ها فقط چند چراغ نيمه‌روشن پيداست.
صحن و حياط غرق در آدم است. آدم‌هايي كه انگار براي جا نماندن آمده‌اند. گوشه دنجي زير درخت توت زيرانداز را پهن مي‌كنيم و مي‌نشينيم. صداي دعاي قبل جوشن كبير آرام‌آرام بلند مي‌شود. شهر در سكوت و چراغ‌هاي چشمك‌زن غرق شده و نجواي دعاي مداح مثل لالايي شهر را به خواب مي‌برد.
فاطمه دو ماهه شير مي‌خورد و آرام روي بالشت كوچكش كه طرح زنبور دارد به خواب مي‌رود شايد هم از لالايي دعا. به يكي از هزاران چراغ چشمك‌زن شهر زل مي‌زنم و مي‌گويم: نمي‌دونم چرا هيچ‌كس نمي‌دونه كدوم يكي از اين سه شب، شب قدره. همه فقط حدس مي‌زنند. شما فكر مي‌كنيد واقعاً كدومش شب واقعي قدر باشه؟
هر كس چيزي مي‌گويد. بعضي‌ها هم فكر مي‌كنند تمام سه شب قدر است. سه شب براي سرنوشت، سه شب براي تقدير.
فاطمه اصلاً گريه نمي‌كند. لباس سرهمي قرمزش كه پر از گربه‌هاي كوچك است معصوميت خاصي به چهره‌اش داده. به نقطه نامعلومي در آسمان خيره شده و چشم از آن برنمي‌دارد. نمي‌دانم الان در همان نقطه چند هزار فرشته گوش به فرمان براي نوشتن ايستاده‌اند؟
آرام‌آرام زمزمه‌هاي جوشن كبير بلند مي‌شود، هنوز چند فراز نگذشته ياد سال قبل مي‌افتم. دلم خيلي مي‌گيرد. ياد عهد سال قبل يا عهدشكني سال قبل.
هيچ‌كس عهد سال قبل يادش نيست. بعضي‌ها هم مي‌گويند اصلاً به آرزويشان نرسيده‌اند اما دردناكي ماجرا آنجاست كه آنهايي هم كه رسيده‌اند خيلي زود يادشان رفته است.
راستي هيچ‌كس يادش نيست خدا چقدر برايت دل سوزانده و دل به دست آورده اما تو... تو چقدر دل خدا را به دست آوردي و چقدر شكسته‌اي؟ اصلاً تو براي دل خدا چه كرده‌اي؟ نه منظورم اين صدها نذر صلوات و آش و اينها نيست، منظورم لبخند خداست، تقلا كردن براي ديدن لبخند خدا! خيلي‌ها يادشان مي‌رود، خيلي‌ها اصلاً دست و پايي نمي‌زنند. اين جور وقت‌ها بيشتر ياد تنهايي خدا مي‌افتم، تنهايي او و عهدشكني ما!
مي‌دانم براي دل خدا را داشتن بايد دل كند. از هر چيزي كه آخرش به دل خدا نرسد! اصلاً بايد گاهي از زمين كامل كند. كند و آنقدر سبك شد كه ديگر هيچ جاذبه‌اي نتواند برت گرداند به زمين و دلبستگي‌هايش.
«الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ يا رَبِّ»‌ها بلندتر مي‌شود. صداي گريه و نجواهاي آرام هم لابه‌لاي آن به گوش مي‌رسد. هر كس گوشه‌اي را انتخاب كرده براي در خود بودن، شايد هم از خود بي‌خود شدن.
قرآن‌ها روي سر مي‌رود. چه قسم دادن‌هاي قشنگي. خدا را به مقدس‌ترين آيه‌هايش قسم دادن براي روزهايي كه در پيش است. حس و حال عجيبي است. قدر يعني مساحت آدم‌ها. نمي‌دانم قرار است چه شود اما كاش هرچه باشد تا سال بعد اين مساحت كوچك به وسعت اقيانوس كه نشدني است، حداقل به وسعت بركه برسد.
راست مي‌گفت، فاطمه اصلاً گريه نكرد. چشم از آن گوشه مرموز آسمان برنمي‌دارد. دلم مي‌خواست جاي او بودم. اين همه فرصت. اصلاً مي‌داند قدر يعني چه؟ از كجا معلوم؟ شايد هم مي‌داند كه حتي يك لحظه چشم از آسمان برنمي‌دارد...
چشم‌هاي همه بچه‌ها باراني شده. مثل ساعت‌هاي اول هم هيچ كس مقاومتي نمي‌كند كه بگويد چشمش باراني نشده. فقط بايد ابرهاي دل را ياد دريا انداخت. آن وقت بخواهي و نخواهي ديگر خودشان مي‌بارند.
دخترها و پسرهاي جوان زيادي آمده‌اند. نه از آن آمدن‌هاي هميشگي و جواني كردن. نه امشب انگار حتي جوان‌ترين‌ها هم دلشان يك گوشه مي‌خواهد، يك گوشه براي غرق شدن در آن گوشه مرموز آسمان.
همه به هم نزديك‌تر مي‌شوند. جا براي هم باز مي‌كنند. نذري‌ها دست به دست مي‌چرخد. عجله و اضطرابي در كار نيست. يك جور عجيبي انگار همه مي‌خواهند امشب دير‌تر بگذرد. هيچ كس منتظر روشن شدن اين آسمان بلند نيست، ياد جلسه امتحان مي‌افتم. هيچ‌كس نمي‌خواهد برگه سؤال‌ها را تحويل دهد. همه مي‌خواهند اشك‌ها بيشتر شود.
در دلم مي‌گويم ببار اي بارون ببار، با دلم گريه كن خون ببار، در شباي تيره چون زلف يار بهر ليلي چون مجنون ببار، دلا خون شد، خون... ببار كه خدا امشب مهربان‌تر از هميشه است. دعا تمام مي‌شود. آخرش دلنشين‌تر از اولش است. دوباره عهد‌ها جان مي‌گيرد. اين را از چشم‌هاي خيره شده به آسمان مي‌فهمم.
فاطمه خوابش برده. يكي از بچه‌ها هنوز گريه مي‌كند و مي‌گويد: «چه بد كه فقط وقت نياز به ياد خداييم.»
يكي ديگر مي‌گويد: «همين كه وقت نياز هم به ياد خدايي يعني خدا بيشتر به ياد تو است تا تو به ياد خدا.»
سحري را هم همان جا زير درخت توت خورديم. شب عجيبي بود. خوش گذشت درست به اندازه مسافرت و تفريح و صفا. يعني كار سختي نيست. چيز زيادي هم نمي‌خواهد فقط يك دل جوان و كنده شده مي‌خواهد، يك شب عجيب به مساحت آدم‌ها، رؤياهاي ابري و چشم باراني و شايد آن گوشه دنج آسمان براي خيره شدن يك نوزاد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها