کد خبر: 491067
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۲ مهر ۱۳۹۱ - ۱۳:۱۱
علی محمد هاشمی با اشاره به اینکه این فراخوان همزمان با سراسر کشور از طریق شعب بسیج، سپاه، ارتش و نیروی انتظامی در سطح شهر توزیع ‌شده، بیان داشت: علاقمندان باید مدارک و مستندات حضور خود در جبهه‌های جنگ را به همراه خاطرات نوشته شده در دو برگ A۴ تا ۱۰ آبان ماه سال جاری به دبیرخانه ارسال کنند.
دبیر اجرایی فراخوان خاطرات امدادگران دفاع مقدس جمعیت هلال احمر استان اصفهان زنده نگه داشتن یاد و خاطره‌های حماسه هشت سال دفاع مقدس را از ارزش‌ها و آرمان‌های بلند اسلامی دانست و ادامه داد: جمعیت هلال احمر اقدامات متعددی را در دوران دفاع مقدس انجام داده که آموزش امدادگران و اعزام آنها به جبهه‌های جنگ یکی از این اقدامات بوده است.
وی اضافه کرد: امدادگران جمعیت هلال احمر نخستین کسانی بودند که در دوران دفاع مقدس همراه و هم‌قدم رزمندگان در جبهه‌های حق علیه باطل گام برمی‌داشتند، و حتی پیگیری امور مربوط به اسرا و مفقودین را بر عهده داشتند.
هاشمی آشنایی آحاد جامعه با ارزش‌های دفاع مقدس را یکی از اهداف برگزاری این همایش عنوان و تاکید کرد: معرفی اسوه‌ها و الگوهای دفاع مقدس و آشنایی نسل جوان با ترویج فرهنگ نوع دوستی، ایثار و شهادت از دیگر اهداف برگزاری این فراخوان است.
وی افزود: به نفرات اول تا سوم برگزیده در مسابقه خاطرات دوران دفاع مقدس سفر زیارتی عتبات عالیات و نفرات چهارم تا ششم سفر زیارتی به مشهد مقدس و به نفرات هفتم تا دهم تجهیزات امدادی اهدا می‌شود.
علاقمندان می‌توانند آثار خود را به بلوار آیینه خانه جنب شرکت آب منطقه‌ای روابط عمومی هلال احمر استان اصفهان ارسال و برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن ۶۶۱۳۳۳۶ تماس نمایند.
غیر قابل انتشار: ۱
در انتظار بررسی:
انتشار یافته: ۱
حسین ملک ثابت
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۶:۳۹ - ۱۳۹۸/۰۴/۲۷
0
0
بسم الله الرحمن الرحیم


سلام علیکم
احتراما" بنده حسین ملک ثابت یکی ازبسیجی های این کشور که افتخار به درجه جانبازی رسیدم اهل تهران و در حال حاضر به علت بیماری شیمایی چند سالی دراصفهان ساکن هستم درشروع سال جدید98 که سیل بخشی زیادی از کشور را گرفت ما هم برای کمک بادست خالی و با عشق به کشور به مناطق سیل زده رفتیم بعد از آرام شدن سیل برای کمک رسانی مردم به این مناطق با ماشین وانت قدیمی خودم (تویوتا مدل 83)به اکثر مناطق برای کمک مثل خرم آباد و پل دختر و مناطق زیادی در اهواز رفتم که همه آن مناطق برایم خاطراتی از زمان جنگ را یاد آور بود. قبل از شروع ماه مهمانی خدا رمضان به منطقه سوسنگرد رسیدم که یاد خاطرات روز های اول جنک افتادم و بخش ازآن را را برای اهالی سوسنگرد عنوان کردم که من روزهای اول جنگ تحملی از تهران بصورت انفرادی بدونه اطلاع به خانواده برای مقابله با دشمن به سمت اهواز حرکت کردم آن روز ها من سیزده سالم بود و تازه پدر و برادرم را از دست داده بودم ولی برای نجات کشور حرکت کردم ،آخرین ایستگاه راه آهن اندیمشک بود با چند نفر دیگر مثل خودم آشنا شود و به سمت اهواز حرکت کردم .همه داشتند به سمت ما می آمدند ما بسمت آنها می رفتم با سختی زیاد به سه راه حمیدیه رسیدیم یکی گفت که این طرف به دشمن نزدیک تر هستیم و با هم به سمت حمیدیه و سوسنگرد حرکت کردیم و تا یک ماشین که چند نفر سرنشین داشت و یک اسلحه هم داشتن، از اون ماشین های جیپ قدیمی ما را سوار کرد به زحمت زیاد تو آفتاب گرم وسوزان به سمت دشمن در حرکت بودیم که ناگاهان این خودرو را موردهدف دشمن قرار داد و اکثرا شهید و ما هم مجروح شودیم ولی باز به سمت دشمن حرکت کردیم با اون تفنگی که اون رزمنده که شهید شده بود به سمت سوسنگرد حرکت کردیم گرسنه و تشنه با پای خسته و بدنی از خون تنها تنها رسیدم به سوسنگرد که دست دشمن بود و شهر خالی شده بود بی کس و بی پنها مانده بودم نه توان راه رفتن داشتم و نه قدرت جنگیدن حتی نمی توانستم از اسلحه ام استفاده کنم .غم غربت وجودم رو گرفته بود ترس تو دلم داشت جاشو باز می کرد ، یاد غذا های مادرم و اینکه چقدر برای راحتی من سختی می کشید و چند بار شب می آمد به من سر می زد حتی اگر گرسنه می رفتم مدرسه برام غذا می آورد مدرسه و توی ناز و نعمت برزگ شده بودم و حالا تنها و اون هم شهری که نمی دانستم کجاست و ایران هستم ؟ خط کجاهست و دشمن کدام طرف هست و نیز فنون جنگ هم بلد نبودم حتی نمی دانستم کدام طرف نیروهای ایرانی هستند صدای سربازان عراقی از همه جا شنیده می شد و من قدرت هیچ کاری را نداشتم حتی گریه کردن، تشنگی جشمانم رو کم سو کرده بود و سوزش زخم های کنار چشم و صورتم در زمان خودن به دیواری که بهش تکیه داده بودم نمی گذاشت بخوابم . یک وقت دیدم از لای در ودیوار یک زن بلند هیکل و قوی مثل ده تا مرد رسید بالای سرم و تا منو رو دید با عربی حرف می زد بیش خودم گفتم این هم عراقی است و کارم تمام است . خیلی ترسیده بودم ولی تا صدای مهربانی گفت مادر خیالم راحت شد و من را برد داخل یه خانه که در اون زندگی می کرد و با دستان مادرانه زخم هایم را تمیز کرد و بست و به من قاشق قاشق آب و مایعات داد ونان و شیربا اشک خوردم و همان جا خوابیدم . اسلحه را داخل پتو بست و در باغچه منزلش خاک کرد و بعد از چند روز که حالم بهتر شد من را به بچه مسجد شهر رساند که بعدش به تهران برگشتم و بعد از آموزش های نظامی خیلی زود به جبهه برگشتم و تا آخر جنگ توفیق شهادت نداشتم فقط چند دفعه مجروح شودم . بعد از گفتن این خاطرات من ، اهالی سوسنگرد گفتن این حاجی خانمی که می گوید زنده است و در جنگ رشادت های از خود نشان داده که با دست خالی شش اسیر عراقی را گرفته و تحویل سپاه داده و اینکه در بازدید حضرت آقا از خوزستان ایشان را مورد تفقد قرار داده اند واسم و نام ایشان در کتاب رشادت های جنگ ثبت گرده است . که برای دیدن حاجی خانم مجیده نگراوی که این روز ها بیش از 80 سال دارد به منزلش رفتیم . در دیدن ایشان خیلی زود من رو شناخت و داستان کمک به من را قشنگ تکرار کرد . این خانم محترم مورد اعتماد اهالی سوسنگرد می باشد و برای حل مشکلات مردم قدم های برمی دارد . این حاجی حانم که حالاافتاده و پایش فلج شده سال های گذشته کشاورزی میکرده و در امدی داشته و نیاز به حقوقی نداشته، حالا که افتاد شده و مردم باز برای رفع نیاز هایشان به او مراجعه می کنند که دست خودش هم خالی است و شرمنده آنها می شود . با احترام و تشکر از محبت شما که وقت برای مطالعه این جملات من گذاشتید .

حسین ملک ثابت
اصفهان
09135225043
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار