کد خبر: 406464
تاریخ انتشار: ۲۵ مرداد ۱۳۸۹ - ۲۰:۱۰
ناگفته‌های مریم کاظم زاده، خبرنگار جنگی از فاطمه رسولی، پرستار سال‌های جنگ
علی شیرین - سال‌های جنگ تحمیلی سرشار از وجود انسان‌هایی است که به‌‌رغم گمنامی و مهجوری، نقش‌های بزرگ و خیره‌کننده‌ای را در شرایط خطیر آن سال‌ها برعهده داشته‌اند که امروز نه آن شرایط و نقش‌ها برای ما قابل درک است نه آن انسان‌ها را می‌شناسیم و نه از آنها یادی به میان می‌آید. نقش بانوان در دفاع مقدس، در میادین جنگ، پشت جبهه، بیمارستان‌ها، درمانگاه‌ها، مزارع و ... گوشه‌هایی از بخش مکتوم و نیمه پنهان سال‌های دفاع مقدس است که باید زوایای پنهان آن را به عنوان تاریخ حماسه و پایداری یک ملت استخراج و ثبت و ضبط کرد. یکی از چهره‌های گمنام و در عین حال استوار و اسطوره‌ای سال‌های 59 تا 63 فاطمه رسولی پرستار سال‌های جنگ بیمارستان پادگان ابوذر است که تاکنون از ایشان، درباره ایشان و برای ایشان، مطلب، خاطره و مقاله‌ای در رسانه‌ها درج نشده و خودشان هم به شدت از درج هر‌گونه نوشته‌ای در این باب اکراه و امتناع دارند. اهل مصاحبه و گفت‌وگو نیست و تاکنون لب به سخن نگشوده است. آنچه در‌پی ‌می‌خوانید اشارات کوتاه ‌و گذرایی است که از زبان مریم کاظم‌زاده خبرنگار و عکاس جبهه و جنگ نقل شده است و برای نخستین‌بار منتشر می‌شود.

اوایل جنگ یعنی در روزهای مهر 59 بنابر ضرورت و اقتضای نیازهای پزشکی رزمندگان، درمانگاهی به همت نیروهای جهاد سازندگی در منطقه سرپل ذهاب دایر شد، این درمانگاه بعد ازمدتی به نام شهید نجمی، یکی از پزشکیاران سختکوش درمانگاه نامگذاری شد. او راننده آمبولانس بیمارستان بود و مجروحان را حمل می‌کرد که در حین فعالیت به شهادت رسیده بود. بعد از ورود نیروهای جدید پزشکی و تیم پرستاری از آذربایجان شرقی، در میان این نیروها، شخصی حضور داشت که به پدر نصیری معروف بود. او با تلاش مضاعف و پشتکار عجیبش تمام تجهیزات لازم را برای تشکیل یک بیمارستان فراهم کرد و در واقع بیمارستان پادگان ابوذر که چند کیلومتری بیشتر با خط مقدم فاصله نداشت تجهیز، تکمیل و راه‌اندازی شد.
با راه‌اندازی این بیمارستان بنا شد دو هفته پزشکان دانشگاه علوم پزشکی تبریز و دو هفته هم سایر نیروها به مجروحان و زخمی‌های مناطق درگیری، سرویس دهند. فاطمه رسولی یکی از پرستاران زبردستی بودکه از اوایل آبان 59 در قالب تیمی از جهاد سازندگی تهران همراه با خانم دکتر کیهانی با یک آمبولانس به نیروهای درمانی این بیمارستان پیوستند. او پرستار بیمارستان شریعتی تهران بود. وظیفه پرسنل این بیمارستان مداوای سرپایی مجروحان خط مقدم نبرد و انتقال آنها به بیمارستان‌های دیگر بود.
بخش ریکاوری هم 10 تخت داشت که مسئولیت این تخت‌ها با خانم رسولی بود.
در کنار او خانم‌های دیگری چون مهین جعفری، فریده زارع و شهره روغنی به عنوان پرستار فعالیت داشتند.
شرایط منطقه حساس و کار دشوار بود. این بیمارستان در دل جنگ و در متن حوادث تشکیل شد و با سایر بیمارستان‌ها تفاوت داشت.
مدام وضعیت اورژانس و آماده باش بر این بیماستان حاکم بود و غالب نیروها خواب و خوراک نداشتند. به ویژه زمانی که عملیات می‌شد.
بی‌خوابی!
یکی از ویژگی‌های خانم رسولی، خستگی ناپذیری، پشتکار و تلاش مداوم ایشان در رسیدگی به حال مجروحان بود. بارها اتفاق افتاده بود که با شروع عملیات، سه‌شبانه روز پلک بر پلک نمی‌گذاشت و همزمان به وضعیت 10 مجروحی که در ریکاوری شرایط وخیمی داشتند، رسیدگی می‌کرد. او در عین حال با تمامی کمبود امکانات پزشکی و درمانی وظیفه داشت وضعیت این مجروحان را چک کند. شاید باورتان نشود تنها زمانی که زانوهای خانم رسولی خم می‌شد و با زمین تماس پیدا می‌کرد، موقع نماز بود. شیفت او به دلیل حساسیت وظیفه‌ای که برعهده داشت، عوض نمی‌شد، کنترل نبض و ضربان مجروحان با رسولی بود. شرایط حیاتی مجروحانی را که ترکش به مغزشان خورده بود، تنها پزشکان مغز و اعصاب می‌توانستند کنترل کنند و درباره آنها قضاوت کنند، اما به رسولی این مجوز داده شده بود تا وضعیت مجروحان را کنترل کند.
ارتباط من و فاطمه رسولی
دوستی و ارتباط من با خانم رسولی از آبان‌ماه 59 از سرپل ذهاب آغاز شد. آن زمان من به عنوان عکاس و خبرنگار در منطقه حضور داشتم. زنان حاضر در منطقه هم غالباً پرستار بودند و حرفه‌ای‌ترینشان خانم رسولی بود. شرایط به گونه‌ای بود که ما تا سال 62 درمنطقه با هم زندگی می‌کردیم، البته خانم رسولی یک سال بیشتر از من در منطقه حضور داشت و بعداً برای ادامه تحصیلات دانشگاهی وارد دانشگاه شد و تا مرحله استادی به تحصیل پرداخت.
مرخصی؟ شاید وقتی دیگر!
یکی دیگر از ویژگی‌های خانم رسولی این بود که کمتر مرخصی می‌رفت و به دلیل شرایط ویژه و عملیات‌‌هایی که انجام می‌شد، بیشتر اوقات، دوره مأموریتش که به اتمام می‌رسید، به خانه برنمی‌گشت. بیشتر اوقات دو تا سه ماه در منطقه حضور داشت اما دو، سه روز بیشتر به مرخصی نمی‌رفت. گاه پیش می‌آمد فرمانده وقت سپاه آقای ابوشریف پیشنهاد مرخصی می‌داد و خانم رسولی را وادار به مرخصی رفتن می‌کرد.
چند بار بیمارستان پادگان ابوذر با گلوله توپ و خمپاره هدف قرار گرفت اما پرستاران در این حمله‌ها آسیبی ندیدند. خروج آن‌ها از بیمارستان نیز یکی از این اتفاقات نادر بود که اصلاً اتفاق نمی‌افتاد و گاهی بانوان پرستار تا سه ماه رنگ خورشید و روشنایی را نمی‌دیدند.
گستردگی فعالیت‌ها، انتقال دائم مجروحان به بیمارستان و حوزه گسترده فعالیت‌های بیمارستان که از سر پل ذهاب تا گیلان غرب و سومار را در برمی‌گرفت، باعث شده بود که تخت‌های بخش و ریکاوری هیچگاه از مجروح خالی نباشند. عمده فعالیت‌های این پرستار شب و شیرزن روز مراقبت‌های ویژه بعد از عمل بود که به بخش‌های بیمارستان منتقل می‌شد، البته تعدادی از رزمندگان مجروح هم بعد از عمل به بیمارستان‌های تهران و کرمانشاه و... منتقل می‌شدند. یکی دیگر از فعالیت‌های خانم رسولی خدمات‌رسانی به بیماران مناطق روستایی و سرویس‌دهی به بانوان باردار و کسانی بود که تازه کودکشان به دنیا آمده بود. او همراه دکتر علمداری به روستاها و مناطق همجوار سرکشی کرده و به بیماران رسیدگی می‌کرد.
حضور رسولی؛ شرط عمل مجروحان
یکی دیگر از ویژگی‌های این پرستار گمنام سال‌های دفاع مقدس حضور کارآمد و ضرورت نیاز او در عمل‌های جراحی بود. دکتر صفایی از پزشکان بیمارستان بود. هرگاه رزمنده مجروحی از خط مقدم به بیمارستان منتقل می‌شد و در عین حال وضعیت دشواری هم داشت و ترکش به مواضع حساسی مثل مغزش اصابت کرده بود، زمانی می‌پذیرفت مجروح را عمل کند که خانم رسولی بعد از عمل در ریکاوری از او مراقبت کند.
کاش من هم عراقی بودم(!)
یکی دیگر از فعالیت‌های این بیمارستان درمان مجروحان عراقی بود. در یکی از عملیات‌ها، یکی از خلبانان مجروح عراقی را به این بیمارستان منتقل کردند. پس از عمل جراحی، وقتی او به بخش منتقل شد در کنار تخت سردار شهید علیرضا موحد‌دانش که بستری بود، قرار گرفت. علیرضا سیگاری بود، اما به دلیل مشکل ریوی نمی‌توانست سیگار بکشد و دلش لک زده بود برای سیگار! خلبان عراقی هم سیگاری بود و مدام از ما درخواست سیگار می‌کرد! ما مجبور شدیم اجازه بدهیم او چند پک به سیگار بزند، علیرضا با دیدن این وضعیت برگشت و گفت:‌«کاش من هم عراقی بودم!»
پیرزن سن و سال داری هم در بیمارستان فعالیت داشت و دلسوزانه برای بچه‌های رزمنده زحمت می‌کشید. سن بالایی داشت اما پرتلاش و قبراق بود او هم برای اینکه اظهار لطف و محبتی به خلبان عراقی کرده باشد یک کاسه پسته کنار دست اسیر عراقی گذاشت. علیرضا با دیدن این صحنه به شوخی گفت: پسته که برای ریه مشکلی ندارد به من هم بدهید! حقیقتاً این مادر برای مجروحان زحمات زیادی کشید و بچه‌های رزمنده با دیدن او به یاد مادرانشان می‌افتادند.
آن شب ریکاوری بوی بهشت می‌داد!
من از سختی‌هایی که خانم رسولی در این بیمارستان کشیدند و تلاش‌هایی که داشتند برای نجات جان مجروحان عکس‌های فراوانی تهیه کرده‌ام که قول داده‌ام منتشر نکنم اما در پایان این وجیزه خاطره‌ای نقل می‌کنم که یادگاری است.
هیچ‌وقت یادم نمی‌رود زمانی که خرمشهر در خرداد 61 آزاد شد، تابستان همان سال بعثی‌ها به مرور قصرشیرین را تخلیه کردند، آنها هنگام تخلیه مبادی ورودی را مین‌گذاری کردند. اولین گروهی که از رزمندگان وارد قصرشیرین شدند، روی مین‌های جهشی سوزنی رفتند. این مین علاوه برقطع عضو، بدن را می‌سوزاند. یکی از رزمندگان لرستانی که درمیان این گروه از رزمندگان بود و هیکل تنومندی هم داشت هر دوپایش را بر اثر برخورد با این مین از دست داد و تمام بدنش سوخت از جمله صورت و دست‌هایش. این رزمنده به اتاق عمل منتقل شد و لازم بود با توجه به شرایط حادش از او مراقبت ویژه بشود. حتی نوع ملحفه، لوازم استریل و گازی که روی بدنش قرار می‌گرفت خاص بود. هوا هم به شدت گرم بود. بعد از جراحی هر دو پای او را در اتاق عمل قطع کردند و سپس به ریکاوری منتقل کردند.
او هر از گاهی به هوش می‌آمد و با سوز و آه از خانم رسولی، آب تقاضا می‌کرد اما پزشکان به لحاظ شرایط ویژه او را از خوردن آب منع کرده بودند و فقط با گاز استریل، لب‌هایش را تر می‌کردند.
زمانی هم که به هوش می‌آمد درد و سوزش شدیدی در بدنش به‌ویژه در پاها ایجاد می‌شد. خانم رسولی برای اینکه این رزمنده را آرام کند او را به یاد حضرت ابوالفضل‌العباس(ع) جانباز کربلا می‌انداخت و حقیقتاً این یادآوری در تحمل این درد جانکاه مؤثر بود. اما سوختگی بدنش مشابهی نداشت که او را با یاد آن آرام کنیم. اسامی همه شهدای کربلا را به نوبت برای مجروحان یادآوری می‌کردیم، اما این جانباز یک‌بار در جواب ما که او را با یاد امام حسین(ع) دعوت به صبر و تحمل درد می‌کردیم جمله‌ای گفت که ما را چندساعتی فلج کرد، وقتی خانم رسولی در پاسخ به تقاضای او برای آب گفت: «به یاد تشنه لب کربلا، عطش را تحمل کن.» این جانباز لرستانی گفت که «آخر حسین(ع) که نسوخته بود! من سوخته‌ام! تمام بدنم گر گرفته!» بار دیگر که به هوش آمد گفت: «موقع وضع حمل‌ همسرم است، شنیدم پسر به‌دنیا آورده!» خانم رسولی در پاسخ گفت: «اسم او را چی گذاشته‌ای!؟» حسن گفت: «نمی‌دانم». رسولی گفت: «اسمش را بگذار عباس!» شب که شد «حسن» از حال و هوش رفت و مدام درخواب می‌گفت: «عباس پسرم! عباس پسرم!» بوی بهشت آن شب از ریکاوری به مشام می‌رسید.
باور کنید خانم رسولی از ماجرای آن شب می‌تواند یک کتاب، مطلب تعریف کند!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار