کتاب «بادیگارد» خاطرات محافظ شخصی سردار محسن رضایی را با اینکه چندصد صفحه بود، دو بار خواندم. راستش را بخواهید بار اول غرق در تعابیر بوقی و ادبیات منشوری و خاطرات راوی از کارهای خلافی که پیش از انقلاب در مدرسه و محله و اینجا و آنجا داشته است کتاب «بادیگارد» خاطرات محافظ شخصی سردار محسن رضایی را با اینکه چندصد صفحه بود، دو بار خواندم. راستش را بخواهید بار اول غرق در تعابیر بوقی و ادبیات منشوری و خاطرات راوی از کارهای خلافی که پیش از انقلاب در مدرسه و محله و اینجا و آنجا داشته است، شدم و بار دوم روی ماجراهای جنگ و دفاع مقدس و ناگفتههای فرماندهی حاج محسن متمرکز شدم. خیلی تصادفی بعد از آن کتاب «مجید بربری» را دست گرفتم که درباره شهید مجید قربانخانی است که در بیشتر صفحات آن خاطراتی از شرارتها، و درستتر بگویم شیطنتهای این مدافع جانبرکف حرم نقل شده است. اخیراً هم با تعریفهای زیادی که دوستان از شهید مدافع حرم محمدرضا سنجرانی و تکیهکلامها، رفتارها و ادبیات خاص این شهید میکردند، کتاب «من همین رضا سنجرانی را دوست دارم» را خریدم و گذاشتم در نوبت مطالعه. البته نمیدانستم نویسنده خوب و خوشسابقه این کتاب همه آنچه را که درباره شهید سنجرانی میگویند در کتاب آورده است یا از میان آنها انتخاب کرده است. دو روز پیش که بخت یار شد و مراسم رونمایی این کتاب در محل کتابرسان مشهد برگزار شد و سخنرانان و حتی خانواده شهید از جمله برادر اهل علم او از خاطراتشان از این شهید عزیز گفتند، جرقه این یادداشت زده شد.
با برخی از نویسندگان خاطرات جنگ و دفاع مقدس و شهیدان که صحبت کنیم، یک گلایه تکراری را بارها میشنویم: خانواده شهید اجازه نمیدهند برخی از خاطرات او را در کتاب بیاوریم، ناشر روی بعضی خاطرات خط میکشد و میگوید اینها بدآموزی دارد و چهره شهید را مخدوش میکند، سپاه موافق نقل این خاطرات نیست و مواردی از این دست. نتیجه این شده است که تصویری که تا پیش از این از شهیدان و مجاهدان جبههها در کتابهای ما ارائه شده است، تصویر آدمهایی بهشدت منزه، پاک، بیعیب و نقص و خطا و کاملاً پاستوریزه و شبهمعصوم باشد و نتیجه دوم آن اینکه دستیافتن به آن درجات، کار من و شمای خواننده نیست و فاصله ما با آنها آنقدر زیاد است که هرچه تلاش کنیم به آن نمیرسیم برای اینکه آنها از اول پاک و معصوم و بیعیب و نقص بودهاند و ما اینگونه نبوده و نیستیم! این تصویرسازی از شهیدان، نقض غرض اولیهای است که میخواهیم نسل جدید و دیگر مخاطبان آنها را الگو قرار دهند و راه آنها پیش بگیرند.
در حالی که اگر با صداقت بنویسیم که فلان رزمنده پیش از انقلاب اهل کابارهرفتن بوده، آن یکی در قماربازی ید طولایی داشته، آن یکی ادبیات و تکیهکلامهایش بهشدت بوقی بوده، دیگری خیلی به سرووضعش میرسیده و تیپ میزده، اما انقلاب اسلامی و محبت امام خمینی باعث شده که همه اینها را کنار بگذارد و در زمان فرارسیدن عملیاتها در دفاع مقدس برای رفتن به خط مقدم زار میزده یا رفتارهای غلط را در دوران حضور در جبهههای ایران یا سوریه یا... کنار گذاشته، آیا اینگونه انگیزه بیشتر و عینیتر و سریعتری برای خوب شدن و اصلاح و افتادن در مسیر حق پیدا نمیکند؟ آیا این آدمها دستیافتنیتر نیستند؟ و آیا نگاه ما را به آدمهای دوروبرمان واقعیتر و رفتار ما را با آنها منطقیتر و معقولتر نمیکند؟
و چه بسیار از این رهیافتنها با تدبیر غلط مسئولان و ناشران و بعضی خانوادههای محترم شهیدان از دست رفت و شاید حالا برای بازسازی و بازنمایی آن موارد دیر شده باشد، اما میتوان اتفاقات این دوسهسال اخیر در حوزه نشر و شجاعت برخی نویسندگان و ناشران، سعه صدر مسئولان سپاه و بسیج و نهادهای مرتبط و از همه مهمتر همراهی و همدلی و خوشفهمی برخی خانوادههای شهدا را در ترسیم چهره واقعی آن عزیزان به فال نیک گرفت و این راه را الگو قرار داد و تبلیغ کرد. بهخصوص که امروزه با نسل جوانی طرف هستیم که صداقت را از پاستوریزهنمایی بهخوبی تشخیص و تمییز میدهد و با چهره واقعی و رتوشنشده شهیدان بیشتر حال میکند و همذاتنمایی بیشتری دارد.
البته ذکر دو نکته مهم ضروری است. اولاً بسیاری از شهدا و رزمندگان ما واقعاً در پاکی و معصومیت زبانزد بودهاند و هیچکس سابقه منفی و خلاف قابل ذکری در پرونده آنها ندیده است. نکته دوم اینکه این متن بههیچوجه آوردن مسائل کاملاً شخصی و خصوصی و محرمانه شهیدان و مثلاً اختلافات خانوادگی و فامیلی آنها را توصیه نمیکند که هیچ، آن را خلاف شرع و اخلاق هم میداند و تأکید میکند خاطرات شهدا و رزمندگان جای طرح اینگونه مسائل نیست. اساساً ذکر خاطرات مورد اشاره قبلی باید به گونهای باشد که خواننده در پایان به امید، به انگیزه و به عمل به تکلیف و وظیفه برسد و نه ناامیدی و یأس و بدبینی؛ و خاطرات و کتابهای ذکرشده در بالا این ویژگی مثبت و ارزشمند را دارند که راهی باز کنند و امیدی بیافرینند و برای خوبشدن و اصلاح انگیزهساز شوند.
اجازه بدهید حسن ختام این یادداشت، جملاتی با همین مضمون از شهید عالیمقام محمدرضا سنجری باشد که آقای محسن ذوالفقاری نام کتاب را با هوشمندی از همین عبارات انتخاب کرده است:
«من بارها شده که به خدا گفتهام: خدایا، به من توفیق توبه نده! من همین رضا سنجرانی رو دوست دارم! با همین مدلی که هست! نمیدونم... لاته! الواته! هرچی که هست، همین رو دوست دارم. دوست دارم موقع شهادت همینجوری شهید بشم تا به بقیه ثابت کنم که هر کسی میتونه لحظه آخر درست بشه. اگر همه قدیس بشن که شهادت دستنیافتنی میشه...»