کد خبر: 1367385
تاریخ انتشار: ۱۵ تير ۱۴۰۵ - ۲۲:۰۰
تهران، نگین سرخ انتقام وداع با آقای جانفدای ایران دیروز تهران دیگر یک شهر نبود؛ تهران، قلب تپنده یک ملت سوگوار بود که در میانه یک وداع مقدس، ایستاد
دنیا عیوضی

جوان آنلاین: دیروز تهران دیگر یک شهر نبود؛ تهران، قلب تپنده یک ملت سوگوار بود که در میانه یک وداع مقدس، ایستاد. انگار کن که خیابان را از بالا می‌نگری؛ دیگر خیابانی نمی‌بینی؛ تمامِ آنچه هست، موجی است بیکران و خروشان که از نقطه‌به‌نقطه خاک ایران برخاسته تا برای آخرین بار، با کسی وداع کند که چهار دهه، هویت ایستادگی این سرزمین بود. دوربین‌های خبری از ارتفاعات، می‌کوشند این عظمت را ثبت کنند، اما کادر‌ها کوچک‌اند؛ کادر‌ها نمی‌توانند هیبت این عشق را در خود جای دهند. خیابان‌های تهران از دوردست‌ها، همچون «نگین سرخ انگشتری» بر دست تاریخ درخشید؛ نگینی که از رنگ پرچم‌های خونخواهی و از خونِ جگرِ مردم رنگ و جان گرفت.
تهران، دیروز چیزی فراتر از یک تشییع را نشان داد. تهرانی که همیشه با خون و فریاد، تاریخ می‌سازد؛ حالا در روزی که رهبرش را بدرقه کرد، حماسه‌ای جانانه و بی‌سابقه رقم زد. گویی دلِ تهران خون بود و با موج پرچم‌های سرخ، این خون را بر چهره تاریخ کشید تا نشان دهد که این سوگ، پایان یک مسیر نیست، بلکه آغاز یک برخاستن است.
صدای مداحان، آسمان را می‌شکافت و نوحه‌هایی برپا شد که گویی از اعماقِ کربلا برمی‌خاستند. شاعران، در میان این سیل اشک، مرثیه‌هایی خواندند که کلماتشان از اندوه می‌لرزید.
اینجا، معنای واقعی عاشقی را دیدیم. عاشقانی را دیدیم که در میان سوگ از دلتنگی سخن می‌گفتند و «یا لثارات الخامنه‌ای» بر فراز سر‌ها برافراشتند و این پرچم‌ها، نشان وفاداری و قدرشناسی به «رهبر شهید» است.
میان این سیل انسانی قدم می‌زنم. هوا بوی بارگاه بندگان مقرب خدا را می‌دهد. بوی اسپند عزا و گلاب در هم آمیخته و در تار و پود خیابان‌ها پیچیده است. در کوچه‌پس‌کوچه‌ها، صدای سینه‌زنی و اتحاد پیچیده؛ صدایی که لرزه بر اندام تاریخ می‌اندازد. این تنها صدای سوگواری و عزا نیست، طنینِ یک انتقام است.
تابوت «آقای شهید» در میان این موج سرخ حرکت می‌کند. گویی جسم او از میان مردم رفته، اما روح، مسیر و صلابتِ بی‌مانندِ او، قامت این جمعیت شده است. امروز، جهان برای نخستین بار ملتی را می‌بیند که در لحظه فقدان، نه به سقوط، که به اوج ایستادگی رسید. امروز، می‌توان با اطمینان گفت این واقعه تاریخی در هیچ کجای جهان تا کنون رخ نداده است.
چشمم در میان این دریای جمعیت می‌چرخد و هر کجا را که می‌نگرم، یک روایت تازه از عشق و سوگ می‌بینم. اینجا، مرز میان اندوه و صلابت، در هم شکسته است.
در گوشه‌ای، پیرمردی را می‌بینم که چشمانش از شدت گریه سرخ شده، او با لرزش دست، تسبیحش را به انگشت می‌پیچد و در میان نجوایی که با بغض همراه است، می‌گوید: «آقا... چقدر تو عزیز بودی برای ایران. چقدر دلتنگ صحبت‌هایت هستیم.» او از روستایی دور آمده؛ از جایی که جاده‌ها هموار نبود، اما عشق، او را به این وداع رساند.
کمی دورتر، زنی را می‌بینم که با نگاهی مات و مبهوت، به تابوت می‌نگرد. او عکس فرزند شهیدش را در آغوش گرفته و گویی به همراه فرزندش، با «آقا» وداع می‌کند. او می‌خواهد به رهبرش بگوید: «ما داغداریم، اما بدان که امام ما، حسین بن علی زمان ماست.»
صحنه‌ای که قلب را می‌درد، مردی است که فرزند خردسالش را بر شانه گذاشته و با تمام توان، به سینه می‌کوبد. اشک‌های او، نه تنها برای فقدان رهبر، که برای تمام رنج‌ها و آوار‌های این یک‌سال جنگ و تجاوز به خاک ایران است. او رو به تابوت نگاه می‌کند و می‌گوید: «برو آقا... خسته نباشی... برو که می‌دانم با آقا، صاحب‌الزمان، باز می‌گردی.»
دختران دانشجوی کشمیری را می‌بینم که چنان می‌گریند که گویی آسمان بر سرشان فرو ریخته است. آنها با صدای لرزان گفتند: «آیت‌الله خامنه‌ای رهبر ما هم بود! او رهبر تمام مسلمین و آزادگان جهان بود.»
در جمعیت، چهره‌هایی را می‌بینم که از لبنان و فلسطین آمده‌اند. سوگوارانی که با دل‌هایی که برای از دست دادن این رهبر بزرگ می‌تپد، می‌گریند. برای آنها، سید علی خامنه‌ای، تنها یک رهبر سیاسی نبود؛ او ستون مقاومت و امیدِ تمام مظلومانی بود که در سایه استکبار زندگی می‌کردند.
من در لابه‌لای این جمعیت، میان آدم‌ها راه می‌روم. هر کسی، داستانی برای گفتن دارد. یکی می‌گوید: «دوازده ساعت است که از اهواز در ماشین هستیم، خستگی را حس نمی‌کنیم، فقط می‌خواهیم بر این تابوت بوسه بزنیم.» دیگری، که هشت ساعت از تبریز آمده، با صدایی لرزان می‌گوید: «آقا جان، قسمت نشد تو را از نزدیک ببینیم، حالا تابوت تو را می‌بینیم، برای ما دعا کن.»
حرف‌هایی از مردم می‌شنوم که گویی نجوای حق است:
«آقای شهیدم، راهت را ادامه می‌دهیم، دوستت دارم آقا جونم.»
«سیدعلی جان، ما تو را دیر شناختیم، ما را حلال کن.»
«کاش ما فدای تو می‌شدیم، آقای غریب.»
اینها نه کلمات، که پیمان‌های خونینی هستند. اینها نشان می‌دهند که این وداع، یک وداع ساده نیست؛ این یک «عهد خونخواهی» است.
پرچم‌های سرخ انتقام، در میان موج جمعیت، همچون رگ‌های خون در تن تهران می‌درخشند. این رنگ، سرخی خون رهبر شهیدی است که در «جنگ رمضان» به دست مفسدان جهان بر زمین افتاد، اما مردمش هرگز تسلیم نشدند.
این پرچم‌ها، یادآور این حقیقت هستند که هر ذره از خون رهبر، بذر یک برخاستن بزرگ‌تر است. هر پرچم، یک چشم بیدار است که با ظلم می‌جنگد. مردم با این نماد‌های سرخ به جهان می‌گویند: «ما فراموش نمی‌کنیم. ما انتقام حق را خواهیم گرفت.»
رهبرِ شهید ما، که جوانی و پیری‌اش را در کلمه «حق» سپری کرد و هرگز در برابر ستم، مصلحت‌اندیشی نکرد، اکنون به سوی خدایش گام برمی‌دارد؛ اما تأثیر مکتب او بر باطن این سرزمین، تا ابد باقی خواهد ماند.
در میان قاب‌های ماندگاری که از روز بدرقه آقای شهید دیدم و به جانم نشست، چشمم به عبارتی افتاد که حجت تمام قدم‌هایی بود که امروز به سوی حق برداشته شد:
«إنّ المؤمنَ أشدُّ مِن زُبَرِ الحدیدِ، إنّ زُبَرَ الحدیدِ إذا دَخلَ النّار تغَیَّرَ، وإنّ المؤمنَ لو قُتِلَ ثُمّ نُشِرَ ثُمّ قُتِلَ لم یتغَیَّرْ قلبُهُ»
حدیثی از امام صادق علیه‌السلام به این معنا: مؤمن از پاره‌های آهن محکم‌تر است؛ پاره‌های آهن هر گاه در آتش نهاده شود تغییر می‌کند، اما اگر مؤمن بار‌ها کشته و زنده شود دلش تغییری نمی‌کند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار