کد خبر: 1366597
تاریخ انتشار: ۱۰ تير ۱۴۰۵ - ۲۳:۰۰
روایتی از قتل یک کودک و شکست خاموش جامعه
آرتین را چه کسی کشت؟! نیمه‌شب بود. آرتین، پسری ۱۳ ساله که سال‌ها با تومور مغزی، جراحی‌های پیاپی، نابینایی و درد زندگی کرده‌بود، پس از نوشیدن شربتی که پدر در آن قرص خواب‌آور حل کرده‌بود، به خوابی عمیق فرو رفت. مادر، تاب دیدن آنچه قرار بود رخ دهد، نداشت و به تراس خانه رفت. پدر کنار تخت ایستاد
حسین فصیحی 

جوان آنلاین: نیمه‌شب بود. آرتین، پسری ۱۳ ساله که سال‌ها با تومور مغزی، جراحی‌های پیاپی، نابینایی و درد زندگی کرده‌بود، پس از نوشیدن شربتی که پدر در آن قرص خواب‌آور حل کرده‌بود، به خوابی عمیق فرو رفت. مادر، تاب دیدن آنچه قرار بود رخ دهد، نداشت و به تراس خانه رفت. پدر کنار تخت ایستاد. همان تختی که سال‌ها شاهد شب‌های بی‌خوابی، درد، مراقبت و امید‌های از دست رفته این خانواده بود. دقایقی بعد، سکوت خانه با جمله‌ای شکست که شاید تا سال‌ها از حافظه جامعه پاک نشود: «بیا... کار تمام شد.» آرتین در چند دقیقه جان باخت، اما این جنایت، سال‌ها طول کشید. 
 
سپیده‌دم پنجم تیرماه امسال، سکوت یکی از واحد‌های مسکونی بولوار وکیل‌آباد مشهد با تماسی غیرعادی به اورژانس شکسته شد. مردی ۴۶ ساله پشت خط، از خودکشی نافرجام خود و همسرش خبر داد و درخواست کمک کرد. دقایقی بعد، امدادگران با ورود به خانه، با صحنه‌ای روبه‌رو شدند که حتی برای نیرو‌های باتجربه اورژانس نیز تکان‌دهنده بود. پیکر بی‌جان آرتین، نوجوان ۱۳ ساله، بر تخت اتاق خواب افتاده‌بود. پدر و مادرش نیز در گوشه‌ای از خانه، پس از تلاشی نافرجام برای پایان دادن به زندگی خود، چشم‌انتظار امدادگران بودند. 
ساعاتی بعد، در اتاق بازجویی، پدر با چشمانی اشک‌بار، جزئیاتی را بر زبان آورد که تلخی این پرونده را دوچندان کرد. او گفت پس از آنکه شربتی حاوی قرص خواب‌آور به آرتین خوراند و مطمئن شد فرزندش به خوابی عمیق فرو رفته‌است، مادر برای آنکه شاهد آخرین لحظات زندگی فرزندش نباشد، به تراس خانه رفت. پدر کنار تخت ایستاد و با فشردن بالش بر صورت کودکش، به گمان خود به سال‌ها رنج و درد او پایان داد. سپس همسرش را صدا زد و تنها یک جمله گفت: «بیا... کار تمام شد.»، اما حقیقت این است که آنچه در آن اتاق پایان یافت، فقط زندگی یک کودک نبود. این حادثه، پرده پایانی تراژدی خانواده‌ای بود که سال‌ها زیر بار بیماری، فرسودگی روانی، فشار‌های اقتصادی و فقدان حمایت‌های مؤثر اجتماعی، آرام‌آرام فرو ریخته‌بود. 
 تراژدی.
اما آیا واقعاً همه‌چیز همان لحظه تمام شد؟ یا این تراژدی سال‌ها پیش آغاز شده‌بود؟ روزی که بیماری آرتین، فرسودگی روانی والدین، فشار‌های اقتصادی، تنهایی یک خانواده و غیبت نظام حمایت اجتماعی، دست در دست هم دادند و خانواده‌ای را قدم‌به‌قدم به لبه پرتگاه رساندند؟ پرونده آرتین، بیش از آنکه روایت یک قتل باشد، روایت شکست جامعه در حمایت از خانواده‌ای است که پیش از وقوع جنایت، بار‌ها و بار‌ها در سکوت فروریخته‌بود. 

 روایت تلخ
مرگ آرتین روایتی تلخ از فروپاشی تدریجی یک خانواده و شکست زنجیره‌ای نهاد‌هایی است که وظیفه داشتند پیش از رسیدن به این نقطه، مداخله کنند. در ظاهر، قاتل مردی ۴۶ ساله است که به اعتراف خود، فرزند ۱۳ ساله‌اش را با انگیزه «رهایی از رنج» به قتل رسانده‌است، اما اگر این پرونده را تنها در چارچوب مسئولیت کیفری پدر ببینیم، بخش بزرگی از حقیقت را نادیده گرفته‌ایم. آرتین فقط به دست پدرش کشته نشد. او قربانی سال‌ها فرسایش روانی، درماندگی اقتصادی، انزوای اجتماعی، نبود حمایت روانی، ضعف نظام مداخلات اجتماعی و سکوت رسانه‌هایی شد که دیگر کمتر صدای چنین خانواده‌هایی را به گوش جامعه می‌رسانند. این همان جایی است که یک پرونده قتل، از مرز‌های حقوق کیفری عبور می‌کند و به موضوعی اجتماعی، انسانی و حتی سیاسی تبدیل می‌شود. 

 جنایتی که سال‌ها قبل آغاز شده بود
قتل آرتین در بامداد پنجم تیر اتفاق افتاد، اما آغاز این جنایت را باید سال‌ها قبل جست‌و‌جو کرد؛ روزی که پزشکان وجود تومور مغزی را در بدن کودکی پنج ساله تشخیص دادند. 
از همان لحظه، زندگی این خانواده وارد مسیر فرسایش شد. عمل‌های جراحی متعدد، نابینایی تدریجی کودک، درد‌های طاقت‌فرسا، ترک تحصیل، محدود شدن ارتباطات اجتماعی، وابستگی کامل به مادر و در نهایت ناامیدی مطلق. آنچه در اعترافات پدر بیش از هر چیز دیده می‌شود، نه خشونت ذاتی بلکه فروپاشی تدریجی روان انسانی است. البته این موضوع هرگز مسئولیت کیفری و اخلاقی قتل را از بین نمی‌برد، اما نشان می‌دهد چگونه یک انسان می‌تواند در اثر فشار‌های مزمن، به نقطه‌ای برسد که مرگ را «راه نجات» تصور کند. وقتی پدری می‌گوید «دیگر هیچ راهی جز قتل برایم باقی نمانده بود»، باید پرسید چرا هیچ راه دیگری پیش روی او قرار نگرفته بود؟ سال‌ها همه نگاه‌ها به بیمار بوده، اما کمتر کسی از والدینی حرف زده که ۱۳ سال، شبانه‌روز مراقب کودکی مبتلا به تومور مغزی بوده‌اند. این پدر و مادر فقط فرزندشان را از دست نداده‌اند. آنها پیش از این، خواب، آرامش، امنیت روانی، روابط اجتماعی و شاید امید خود را از دست داده‌بودند. 

 وقتی نظام مداخله اجتماعی غایب است
در همه کشور‌های دارای نظام رفاه اجتماعی، خانواده‌ای که کودک مبتلا به بیماری سخت دارد، تنها رها نمی‌شود. چنین خانواده‌ای باید به طور مستمر تحت پوشش روان‌شناس، مددکار اجتماعی، مشاور خانواده، حمایت اقتصادی، خدمات مراقبتی و آموزش مهارت‌های مقابله با بحران قرار گیرد، اما در این پرونده، نشانه‌ای از چنین مداخلاتی دیده نمی‌شود. پدر و مادری که هر دو اقدام به خودکشی کرده‌اند، بدون تردید مدت‌ها پیش از این حادثه در وضعیت بحران روانی قرار داشته‌اند و این وضعیت با اتفاق رقم خورده تشدید شده‌است و بعید هم نیست اقدام به خودکشی خود را کامل کنند. حال سؤال اینجاست: چه کسی باید این بحران را تشخیص می‌داد؟
آیا هیچ سامانه‌ای برای پایش خانواده‌های دارای کودک مبتلا به بیماری‌های صعب‌العلاج وجود دارد؟
آیا بیمارستان‌ها پس از ترخیص چنین بیماران، خانواده را به شبکه خدمات اجتماعی متصل می‌کنند؟
آیا مددکاری اجتماعی فقط به نوشتن چند گزارش اداری محدود شده‌است؟ 
اگر پاسخ این پرسش‌ها منفی باشد، نمی‌توان همه مسئولیت را تنها بر دوش پدری گذاشت که خود نیز اکنون در آستانه فروپاشی کامل قرار دارد. در سیزده سال بیماری آرتین چند دوست کنار این خانواده بودند؟ چند نهاد؟ چند همسایه؟ چند گروه مردمی؟ چند سازمان؟
گاهی فقر مالی کشنده نیست فقر رابطه اجتماعی کشنده‌تر است. 

 متهم خاموش پرونده
هیچ‌کس نمی‌تواند تأثیر بحران اقتصادی بر سلامت روان جامعه را انکار کند. سال‌ها فشار تورم، کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی و فرسودگی معیشتی، میلیون‌ها خانواده ایرانی را در وضعیتی قرار داده که تاب‌آوری آنان به شدت کاهش یافته‌است. وقتی خانواده‌ای همزمان با بیماری سخت فرزند، با نگرانی‌های اقتصادی نیز دست و پنجه نرم می‌کند، احتمال فرسودگی روانی چند برابر می‌شود. جامعه امروز ایران، جامعه‌ای خسته است. خستگی مزمن، قدرت تصمیم‌گیری را کاهش می‌دهد. امید را می‌کشد و انسان را به سمت انتخاب‌هایی می‌برد که در شرایط عادی هرگز به ذهنش خطور نمی‌کرد. قتل آرتین را نمی‌توان بدون دیدن این زمینه‌های اجتماعی تحلیل کرد. مادری که شاید قربانی بعدی باشد. در میان انبوه روایت‌ها، شاید غم‌انگیزترین تصویر، مادر آرتین باشد؛ زنی که سال‌ها از فرزند نابینایش مراقبت کرده‌است. طبق اعتراف همسرش، هنگام قتل به تراس خانه رفت تا جان دادن فرزندش را نبیند. پس از آن نیز تلاش کرد به زندگی خود پایان دهد. این زن اکنون علاوه بر سوگ فرزند، با احساس گناه، شوک روانی و از دست دادن همسر نیز روبه‌رو است. اگر حمایت تخصصی فوری دریافت نکند، احتمال آسیب‌های شدید روانی یا حتی اقدام دوباره به خودکشی، دور از ذهن نیست. این پرونده هنوز تمام نشده است. خطر اصلی شاید تازه آغاز شده باشد. 

 مرگ رسانه‌ها
یکی از تلخ‌ترین ابعاد این پرونده، سکوت تدریجی رسانه‌های رسمی درباره درد‌های واقعی جامعه است. سال‌ها پیش، رسانه‌ها نقش مهمی در آشکار کردن آسیب‌های اجتماعی داشتند. آنها صدای خانواده‌های فراموش‌شده‌بودند، اما امروز بخش قابل‌توجهی از مطالبات اجتماعی یا مجال انتشار پیدا نمی‌کند یا در هیاهوی اخبار روزمره گم می‌شود. وقتی رنج مردم دیده‌نشود، مسئولان نیز کمتر احساس ضرورت برای اقدام می‌کنند. رسانه فقط ابزار اطلاع‌رسانی نیست. رسانه، سامانه هشدار زودهنگام جامعه است. اگر این سامانه خاموش شود، بحران‌ها تا لحظه انفجار پنهان می‌مانند. آرتین یکی از همان انفجار‌ها بود؛ جامعه‌ای که به تراژدی عادت می‌کند. خطرناک‌تر از خود حادثه، عادی شدن آن است. جامعه‌ای که هر روز خبر قتل، خودکشی، کودک‌آزاری و خشونت می‌شنود، به تدریج حساسیت اخلاقی خود را از دست می‌دهد. این همان فرسایش سرمایه اجتماعی است. وقتی تراژدی‌ها به اخبار روزمره تبدیل شوند، دیگر کسی برای پیشگیری مطالبه‌گری نمی‌کند. همه فقط چند ساعت متأثر می‌شوند و بعد حادثه بعدی از راه می‌رسد. این چرخه، جامعه را بی‌رحم‌تر می‌کند. نه به این معنا که مردم سنگدل شده‌اند، بلکه از شدت تکرار رنج، توان همدلی خود را از دست می‌دهند. 

 حلقه گمشده
اگر حتی یکی از حلقه‌های حمایتی درست عمل می‌کرد، شاید امروز آرتین زنده بود. اگر خانواده تحت درمان روان‌شناختی قرار داشت... اگر خدمات مراقبت در منزل وجود داشت... اگر مددکار اجتماعی وضعیت خانواده را به طور مستمر پیگیری می‌کرد... اگر حمایت اقتصادی مؤثر برقرار بود... اگر آموزش مقابله با فرسودگی روانی ارائه می‌شد... اگر رسانه‌ها این زخم‌ها را پیش از وقوع فاجعه فریاد می‌زدند... شاید امروز به جای نوشتن گزارش قتل یک کودک، از نجات یک خانواده سخن می‌گفتیم. 

 مسئولیتی که نباید تقسیم شود تا گم شود
البته تأکید بر مسئولیت نهاد‌های اجتماعی به معنای نادیده گرفتن مسئولیت پدر نیست. قتل، قتل است. هیچ انگیزه‌ای جان انسانی را قابل سلب نمی‌کند و تصمیم درباره پایان حیات انسان، در اختیار افراد نیست. اما عدالت زمانی کامل می‌شود که علاوه بر مجازات فرد، ساختار‌هایی که زمینه وقوع چنین فجایعی را فراهم کرده‌اند نیز مورد پرسش قرار گیرند. اگر تنها پدر محاکمه شود و هیچ نهادی درباره عملکرد خود پاسخگو نباشد، احتمال تکرار چنین پرونده‌هایی همچنان باقی خواهد ماند. 
آرتین دیگر بازنمی‌گردد، اما می‌تواند آخرین قربانی باشد، اگر این حادثه به نقطه آغاز اصلاحات تبدیل شود. ایجاد شبکه ملی حمایت از خانواده‌های دارای بیماران صعب‌العلاج، توسعه خدمات سلامت روان، تقویت مددکاری اجتماعی، حمایت معیشتی هدفمند، آموزش والدین، مشارکت فعال سازمان‌های مردم‌نهاد و بازگشت رسانه‌ها به نقش مطالبه‌گری، تنها بخشی از اقداماتی است که باید با فوریت دنبال شود. مرگ آرتین فقط یک خبر تلخ نبود. این حادثه، آینه‌ای بود که جامعه تصویر خسته خود را در آن دید. اگر پس از شکستن این آینه، تنها به دنبال مجازات دستی باشیم که آخرین ضربه را وارد کرده‌است و ترک‌های عمیق‌تر را نبینیم، دیر یا زود آرتین‌های دیگری نیز در سکوت جان خواهند باخت. جامعه‌ای که نتواند پیش از وقوع فاجعه، دست خانواده‌های در آستانه فروپاشی را بگیرد، ناگزیر پس از هر حادثه، فقط به شمارش قربانیان خواهد پرداخت؛ و این، شاید تلخ‌ترین بخش ماجرای آرتین باشد. اینکه او پیش از آنکه قربانی دست پدر شود، قربانی فراموش‌شدن انسان در میان بحران‌های انباشته یک جامعه بود. آرتین در چند دقیقه جان باخت، اما این جنایت در چند دقیقه اتفاق نیفتاد. سال‌ها طول کشید تا خانواده‌ای زیر بار بیماری، فرسودگی، تنهایی و بی‌پناهی آرام‌آرام فرو بریزد. اگر امروز فقط پدر محاکمه شود و هیچ‌کس از شکست نظام حمایت اجتماعی سخن نگوید، این پرونده بسته می‌شود، اما احتمال تکرار آن نه. ما درباره قاتل بسیار سخن خواهیم گفت، اما آیا به اندازه کافی درباره کسانی سخن خواهیم گفت که می‌توانستند نگذارند کار به قتل برسد؟

برچسب ها: خواب ، مشهد ، مرگ ، پلیس‌ ، قتل
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار