ماجرای به کما رفتن راوی کتاب «حجره شماره دو»‌
کد خبر: 1056009
لینک کوتاه: https://www.Javann.ir/004QiP
تاریخ انتشار: ۲۶ تير ۱۴۰۰ - ۲۱:۴۰
حجت‌الاسلام ابوالقاسم اقبالیان به جمع یاران شهیدش پیوست
حجت‌الاسلام ابوالقاسم اقبالیان، مسئول بسیج قم در دوران دفاع مقدس و راوی خاطرات کتاب «حجره شماره دو» در بیمارستان خاتم‌الانبیا (ص) به دلیل عوارض شیمیایی به جمع یاران شهیدش پیوست.
نوید پارسا

حجت‌الاسلام ابوالقاسم اقبالیان، مسئول بسیج قم در دوران دفاع مقدس و راوی خاطرات کتاب «حجره شماره دو» در بیمارستان خاتم‌الانبیا (ص) به دلیل عوارض شیمیایی به جمع یاران شهیدش پیوست.
حجت‌الاسلام ابوالقاسم اقبالیان راوی کتاب «حجره شماره دو» بود و در اواخر همین اثر ماجرای به کما رفتنش در سال ۹۶ را تعریف می‌کند. در خاطره‌ای از ایشان مربوط به سال ۹۶ که در اواخر کتاب بیان شده آمده است:
در یکی از روز‌های گرم تیر سال ۱۳۹۶ در خانه نشسته بودم. ناگهان، حس کردم دارم از زمین جدا می‏‌شوم. مرگ را نزدیک‌تر از همیشه روبه‏‌روی خودم می‌‏دیدم. هر لحظه منتظر بودم تا از قید زمین خاکی رها شوم. پسرم نیز آن روز مهمان ما بود. وقتی دید حالم دارد خراب می‏‌شود، از گوشی موبایلم شماره محمدکاظم پورامینی و رضا پاینده، از رفقای دوران جنگ را پیدا کرد و با آن‌ها تماس گرفت تا زود خودشان را برسانند. حالم آرام‏ آرام داشت خراب‌‏تر می‌‏شد. محمدکاظم فوراً آمبولانسی خبر کرده بود تا مرا به تهران ببرند. من که از همان دقایق اول از هوش رفته بودم و چیزی به خاطر نداشتم، نزدیک مرقد امام خمینی (ره) ناگهان حس کردم روبه روی گنبد حرم سیدالشهدا (ع) هستم و دستی از دل حرم به سمتم دراز شد. آن دست چیزی مثل خاک را در کف دستم گذاشت و صدایی آمد: «این هم دوسومش!»
در ادامه این خاطره آمده است: ناگهان، از پشت سر آمبولانس صدا‌هایی به گوشم ‏می‌‏رسید. در همان حالت بی‏هوشی بلند شدم تا ببینم صدای کیست، همه آن‌هایی که در سال‏‌های زندگی خدمتی به آن‌ها کرده بودم پشت سر ماشین می‌‏دویدند. آن دختر معلول ذهنی که هر کاری از دستم برمی‏‌آمد برایش انجام می‌‏دادم، گریه می‏‌کرد و می‌‏گفت: «بابای من رو کجا می‏‌برید؟»
آن جانبازی که چندین سال پیش سیلی محکمی به گوشم زده بود، آن پیرزنی که ‏گاه برایش پول و غذا می‌‏بردم، دختر‌هایی که برایشان از این و آن پول جهیزیه فراهم کرده بودم، همه و همه، دنبال آمبولانس می‏‌دویدند و مرا صدا می‌‏زدند. بعد از چند لحظه دوباره از هوش رفتم و دیگر چیزی در خاطرم نماند تا اینکه پس از یک هفته که پزشکان گفته بودند به احتمال ۹۹ درصد از اتاق عمل زنده بیرون نمی‏‌آیم، به هوش آمدم. حجت‌الاسلام ابوالقاسم اقبالیان یکی از شاهدان عینی است که در بسیاری از مقاطع حساس تاریخ انقلاب و دفاع مقدس حضور داشته و نقش‌آفرینی کرده است. همچنین با شخصیت‌های مهم تاریخ انقلاب ارتباط داشته و خاطرات دست اول و شنیده نشده فراوانی از آن‌ها دارد که تاکنون نقل نشده و برای نخستین‌بار است که در کتابی با نام «حجره شماره دو» منتشر شد.
در مطالعه خاطرات ایشان احساس می‌شود دستی غیبی وی را از روز‌های اول زندگی وارد جریان پُر پیچ وخم مبارزه با رژیم شاهنشاهی کرده و او با افرادی آشنا می‌شود که هر یک در این راه طلایه دار بودند. اقبالیان چه در دوران دبستان و دبیرستان چه در دوران طلبگی دست از مبارزه و اعتقاداتش برنداشته و نه تن‌ها تا پیروزی انقلاب اسلامی بلکه پس از آن هم در مسیر جهاد و مبارزه می‌ماند. او در مبارزات انقلابی خود حضرت امام خمینی (ره) را پیش روی خود قرار داده و معیار شناخت افراد را میزان ارادتشان به ایشان می‌داند. خود او نیز سعی کرده با همین نشانه در مسیرش حرکت کند.
«حجره شماره دو» تنها خاطرات شخصی یک مبارز انقلابی نیست، بلکه خلاصه‌ای است از تاریخ انقلاب و دفاع مقدس قم، زیرا راوی این کتاب در بیشتر اتفاقات مهمِ انقلاب در قم نقش مؤثر داشته و بعضی از روایت‌های او مکمّل روایت‌های ناقصی است که پیش از این دیگران نقل کرده اند. با کنار هم قرار دادن این برش‌های تاریخی، مخاطبان به روایتی کامل دست خواهند یافت.
وی از جانبازان دوران دفاع مقدس بود که پس از تحمل یک‌دوره بیماری عصر دیروز در بیمارستان خاتم‌الانبیا (ص) شهر تهران درگذشت.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
عناوین پیشنهادی
آخرین اخبار