برای شناخت جایگاه امریکا در افکار عمومی مردم ایران، باید فراتر از اختلافات سیاسی روز و مناقشات جاری، به تاریخ روابط دو کشور و مجموعه رفتارهایی توجه کرد که طی قریب به یک قرن اخیر، تصویری از مداخله، سلطهطلبی، استعمار، فشار و تهدید و تحریم را در حافظه تاریخی ایرانیان شکل داده است برای شناخت جایگاه امریکا در افکار عمومی مردم ایران، باید فراتر از اختلافات سیاسی روز و مناقشات جاری، به تاریخ روابط دو کشور و مجموعه رفتارهایی توجه کرد که طی قریب به یک قرن اخیر، تصویری از مداخله، سلطهطلبی، استعمار، فشار و تهدید و تحریم را در حافظه تاریخی ایرانیان شکل داده است. واقعیت این است که تقابل امریکا با ایران نه با پیروزی انقلاب اسلامی آغاز شده و نه به اختلاف بر سر برنامه هستهای یا سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی محدود میشود. ریشه این تقابل را باید در تلاش مستمر امریکا برای اثرگذاری بر سرنوشت سیاسی، هویت فرهنگی، استقلال و جهتگیری راهبردی ایران جستوجو کرد؛ روندی که از دوران پهلوی آغاز شد و پس از انقلاب، با ابزارها و شیوههای متفاوت ادامه یافت. از همین منظر، عنوان «امریکا همچنان دشمن شماره یک مردم ایران» صرفاً یک تعبیر سیاسی نیست، بلکه برآمده از انباشتی از تجربههای تاریخی و رفتارهای عملی دولت امریکا در قبال ملت ایران است.
برای فهم این واقعیت، باید به دورانی بازگشت که تلاش برای تغییر مسیر سیاسی و شکلدهی به هویت ایرانیان، در کنار مداخله خارجی، به یکی از مؤلفههای مهم مناسبات قدرت در ایران تبدیل شده بود. در دوره پهلوی، تشکیل سازمان پرورش افکار در سال ۱۳۱۷، در کنار دیگر برنامههای فرهنگی و تبلیغاتی حکومت، در چارچوب سیاست هویتسازی از بالا و جهتدهی به افکار عمومی قرار داشت؛ سیاستی که میکوشید الگوی مطلوب خود را که برپایه نظام ارزشی غربی و ضد نظام هویتی بومی بود، در جامعه تعریف و تثبیت کند. مأموریت این سازمان، مهندسی سیاسی و ابزاری برای تثبیت حضور و نفوذ بود که با گسترش نفوذ امریکا در ساختار سیاسی، امنیتی و فرهنگی حکومت پهلوی، این وابستگی ابعاد تازهای پیدا کرد و استقلال تصمیمگیری کشور بیش از پیش تحت تأثیر مناسبات با واشینگتن قرار گرفت.
نقطه عطف آشکار این مداخله، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود؛ زمانی که امریکا و انگلیس با طراحی و اجرای عملیات سرنگونی دولت دکتر مصدق، دولتی که در مسیر ملیکردن صنعت نفت و اعمال حاکمیت ملی بر منابع کشور حرکت میکرد، اراده سیاسی ملت ایران را هدف قرار دادند و محمدرضاشاه با اتکا به حمایت واشینگتن به قدرت بازگشت. اهمیت تاریخی این کودتا فقط در تغییر دولت خلاصه نمیشود؛ پیام عمیقتر آن برای جامعه ایران این بود که قدرتهای خارجی حاضرند برای حفظ منافع خود، حتی حق انتخاب سیاسی یک ملت را نادیده بگیرند و در ساختار قدرت آن مداخله کنند. این رویداد یکی از مهمترین ریشههای تاریخی بیاعتمادی ایرانیان به امریکا را شکل داد؛ بیاعتمادیای که از تجربه قربانیشدن استقلال سیاسی کشور در پای منافع امریکا سرچشمه میگیرد.
با پیروزی انقلاب اسلامی، انتظار میرفت امریکا واقعیت سیاسی جدید ایران و حق ملت برای انتخاب مستقل نظام حکمرانی خود را بپذیرد، اما مسیر تحولات نشان داد که واشینگتن نهتنها با این واقعیت کنار نیامد، بلکه از همان سالهای نخست، مجموعهای از اقدامات سیاسی، اقتصادی، امنیتی و نظامی را برای مقابله با جمهوری اسلامی در پیش گرفت. تحریمهای اقتصادی، فشارهای دیپلماتیک، تلاش برای انزوای ایران، تهدیدهای نظامی و حمایت از اقدامات خصمانه علیه کشور، به ابزارهای مستمر این سیاست تبدیل شدند.
این تقابل در سالهای بعد، با وجود تغییر دولتها در واشینگتن و فراز و نشیبهای دیپلماتیک، متوقف نشد. تحریمهای گسترده نفتی، بانکی و تجاری، محدودسازی دسترسی ایران به اقتصاد جهانی و سیاست فشار حداکثری، عملاً ابزار اقتصادی نیز به بخشی از راهبرد مهار و وادارکردن ایران به عقبنشینی تبدیل شد. حتی توافق بینالمللی برجام نیز مانع سیاستهای خصمانه امریکا نشد. این رفتار، فراتر از اختلاف بر سر یک پرونده مشخص، این پیام را به جامعه ایران منتقل کرد که حتی توافق و مذاکره نیز تا زمانی که با خواستههای حداکثری واشینگتن منطبق نباشد، نمیتواند تضمینی در برابر فشارهای بعدی ایجاد کند.
اما خطرناکترین وجه این تقابل، زمانی آشکار میشود که ادبیات تهدید از فشار بر حکومت و محدودسازی توان کشور عبور میکند و مستقیماً موجودیت ایران، تمدن ایرانی و زندگی مردم را هدف میگیرد. تهدید به بازگرداندن ایران به «عصر حجر» و اظهارات مقامات امریکایی درباره نابودی ایران و تمدن آن، صرفاً بیان مواضع تند سیاسی نیست، بلکه نشانه عبور از منطق اختلاف و مذاکره به ادبیات ارعاب و تهدید علیه یک ملت است.
مرور سیر تاریخی رفتار امریکا، از تلاش برای جهتدهی به هویت ایرانیان در دوران پهلوی و مداخله در سرنوشت سیاسی کشور در کودتای ۲۸ مرداد، تا حوادث سیزدهم آبان، مقابله با جمهوری اسلامی، حمایت از متجاوز در جنگ تحمیلی، تحریمهای چنددههای و تهدید به نابودی ایران، نشان میدهد که مسئله اصلی در مناسبات تهران و واشینگتن را نمیتوان به اختلافات مقطعی یا پروندههای سیاسی محدود کرد. آنچه در طول این دههها تداوم داشته، تلاش برای تأثیرگذاری بر اراده مستقل ایران و وادارکردن آن به پذیرش نظمی است که منافع و اولویتهای امریکا در آن دست بالا را داشته باشد.
از همین رو، اگر امریکا همچنان در نگاه مردم ایران دشمنی اصلی تلقی میشود، باید علت آن را در عملکرد تاریخی و سیاستهای مستمر ایدئولوژیک این کشور جستوجو کرد. ملتی که کودتای ۲۸ مرداد را تجربه کرده، خاطره تحقیر استقلال ملی در دوران پهلوی را در حافظه تاریخی خود دارد، حمایت امریکا از صدام در جنگ هشتساله و سالها تهدید و تحریم را تحمل کرده و اکنون نیز با جنگ تحمیلی تمامعیار و تهدیدهایی درباره نابودی کشور و تمدن خود روبهروست، نمیتواند نسبت به ماهیت چنین سیاستهایی بیتفاوت باشد. تغییر این تصویر تاریخی، با اظهارات دیپلماتیک یا ادعای حمایت از مردم ایران امکانپذیر نیست؛ جنگهای تحمیلی جدید که از اسفند ۱۴۰۴ تا کنون، برای همیشه ماهیت فریبکارانه امریکا را برای مردم ایران فاش کرده است و از این رو، امریکا همچنان در جایگاه اصلیترین تهدید و دشمن شماره یک علیه استقلال و امنیت ملی ایران، در اذهان ایرانیان باقی خواهد ماند؛ و این تصویر پاکشدنی نیست.