اولین بار وقتی نشستم پای خواندن زندگی بانو جزایری، بیشتر از همه کاروان حضرت زینب (س) چشمم را گرفت جوان آنلاین: اولین بار وقتی نشستم پای خواندن زندگی بانو جزایری، بیشتر از همه کاروان حضرت زینب (س) چشمم را گرفت. این کاروان را بیبی جان بعد از شهادت پسرش، حسین علمالهدی به راه انداخت. جای غمبرک زدن کنج خانه و عزاداری، چادر انداخت روی سرش و همراه زنهای اهوازی راهی خانههای شهدا شد تا مرهمی روی دلهای داغدیدهشان بگذارد. همیشه اول صحبتهایش به خانمهای کاروان میگفت: «آنهایی که دارند در جبهه میجنگند، کار حسینی میکنند و رسالت زینبی به دوش ما زنها در پشت جبهههاست.» بیبی فقط دنبال سرکشی خشکوخالی نبود. اولش با قرآن، دعا و سخنرانی شروع میکرد و بعد اگر گرهای به کار خانوادهها بود، باز میکرد؛ از تهیه خواروبار زندگی تا اسباببازی برای بچههای شهدا و جانبازان. حتی گاهی کاروان راه میانداخت وسط جبهه تا به رزمندهها دلگرمی بدهد.
روزهایی که دشمن امریکایی به کشورمان هجوم آورد، بعضی رفقایم از شهرهایشان جمع کردند، آمدند مشهد. بمب و موشکها همسران را فرستاده بود میدان جنگ و خودشان آواره خانه قوم و خویش شده بودند. روزهای اول، به قول خودشان، خوشخوشان میگذشت، اما مدتی بعد زندگی کنار دیگران در یک خانه مشترک، تازه آن روی دیگرش را نشان داده بود و هر لحظه کاسه صبرشان لبریزتر میشد. پیش میآمد که زبان به گلایه و شکایت باز کنند. از آشپزخانهای که اختیارش را ندارند، خلقیاتی که به هم جوش نمیخورد تا بچههایشان که از کنترل درآمدهاند. نه راه پس داشتند، نه راه پیش. نمیتوانستند برگردند سر خانه و زندگی. پای درد دلشان که مینشستم، قلبم میسوخت. دوست نداشتم دست روی دست بگذارم و تماشا کنم.
یاد کاروان صبوری بیبی میافتادم. روزهایی که وقتش بود ما هم یک جوری کنار هم صبر را تمرین کنیم و کم نیاوریم. با چند نفر از دوستانم یک گروه زدیم. راه افتادم سمت مسجد محله و با خادمش سرصحبت را باز کردم: «ما تعدادی خانم داریم از شهرهای مختلف اومدن مشهد. میخوایم سرشون گرم کار بشه و آوارگی از خونه زندگی کمتر آزارشون بده.» خادم مسجد درجا موافقت کرد. کلید را صبح تا ظهر در اختیارمان گذاشت. خانمهای جنگزده را عضو گروه کردیم و گفتیم: «هرکس هنری داره، رو کنه. قراره مربی مادرا و بچههای مسجد بشین.»
صبح اول وقت، مربیها جلوتر از ما دم در حاضر بودند تا نزدیک اذان ظهر، هر گوشه مسجد، یک حال و هوایی داشت. کلاس نقاشی، خط، کاردستی و قرآن. هفتهای یکمرتبه هم روانشناس صدا میزدیم، بیاید. از آن طرف، حاج آقای مسجد صحبتهای بین نمازش را برده بود سمت خواندن روایتهایی از منزلت آدم صبور پیش خدا. به چشم میدیدم عرض یک هفته آب افتاده زیر پوست رفقایم. دیگر آن زنهایی نبودند که تا لب باز میکردند، چین و چروک میافتاد روی صورتشان؛ افتاده بودند روی دور زندگی.
*مجموعه روایت گنجینههای مقدس