کد خبر: 1385690
تاریخ انتشار: ۲۷ مهر ۱۴۰۵ - ۲۲:۰۰
گفت‌و‌گو با امیرسالار خفیه و علیرضا احمدی، ۲ جانباز و همرزم شهید امیرمحمد نظری از شهدای جنگ رمضان
1 علیرضا احمدی: همیشه بچه آرام و ساکتی بود. عشق فوتبال داشت. امیرمحمد پا طلا بود. اگر زمین یا جایی را که در آن فوتبال بازی می‌کردیم، خراب می‌کردند، خیلی ناراحت می‌شد. در حیاط فوتبال بازی می‌کردیم و عکس‌های آن روز‌ها را هنوز در گوشی‌هایمان نگه داشته‌ایم. بچه پاکاری بود. انصافاً کمک می‌کرد. در برنامه‌ها، اولین نفر می‌آمد و آخرین نفر می‌رفت
 صغری خیل‌فرهنگ

جوان آنلاین: وارد خانه می‌شوم. قرار ملاقات من با دو جوان جانباز است. آنها در ۲۶ اسفند ۱۴۰۴، در کنار شهید «امیرمحمد نظری» در ایست‌و‌بازرسی منطقه خاوران حضور داشتند و امروز تنها رد جانبازی بر تن دارند. اینها روایت‌های آغازین مادر یک جانباز ۱۸ ساله در جنگ تحمیلی رمضان است؛ امیرسالار خفیه. 

او می‌گوید: «مگر می‌شود مادر بود و نگران نشد؟ ما نگران بودیم و هستیم، اما همه چیز را به آقا امام‌زمان (عج) سپرده‌ایم. می‌دانستم فرزندانم در چه راهی قدم برمی‌دارند. حتی همان شبی که حادثه رخ داد، امیرسالار ۴۸ ساعت بود که خانه نبود. وقتی موشک برخورد کرد، خانه لرزید. با او تماس گرفتم و بعد از آن فهمیدم چه بلایی سرش آمده، قلبم به درد آمد. خودش هم وقتی برایم تعریف می‌کرد، می‌گفت: «یک لحظه چشم‌هایم را بستم، انگار داشتم ذکر می‌گفتم و شهید شدم، اما وقتی چشمم را باز کردم، ناراحت شدم که چرا شهید نشدم!» به او گفتم: «پسرم، هنوز تا شهادت چند قدم فاصله داری.»

قبل از شروع همکلامی در گوشه‌ای می‌نشینم و به آن دو جوان نگاه می‌کنم؛ جوانانی که با دست‌و‌پا‌های باندپیچی شده و مجروح‌شان هنوز دلتنگ خدمت در میدان و ایست‌و‌بازرسی هستند. گاهی با هم شوخی می‌کنند و گاهی کلامی میانشان رد و بدل می‌شود که راه اشک را باز می‌کند. نگاه کردن به آنها دلم را گرم و قرص می‌کند؛ گرم از داشتن چنین جوانانی و قرص از ایمان‌شان. 

این نوشتار تقدیم می‌شود به مادران و پدرانی که در روز‌های سخت جنگ با عشق فرزندانشان را برای مسیر جهاد راهی کردند. این گفت‌وگویی است با جانبازان امیرسالار خفیه و علیرضا احمدی درباره روز‌های حضورشان در بسیج و همرزمی با شهید امیرمحمد نظری. 

امیرسالار خفیه

از خودتان و نحوه آشنایی‌تان با شهید امیرمحمد نظری بگویید، رفاقت شما از کجا شروع شد؟

امیرسالار خفیه هستم، ۱۸ ساله، اهل تهران و منطقه بلوار ابوذر. فکر می‌کنم از سال ۹۸ یا ۹۹ وارد بسیج شدم. آن زمان در مسجد ولی‌عصر عضو بسیج شدیم. البته همان سال‌ها کرونا هم شروع و فعالیت ما کمتر شد، اما بعد از کرونا با برنامه‌هایی که مسجد داشت، کم‌کم جذب شدیم و وارد این مسیر شدیم. از همان موقع دوستان خوبی پیدا کردم و کار‌های مختلفی انجام دادیم. بعد هم وارد گروه خادم‌الشهدا شدم. در تشییع شهدا و کار‌هایی که مربوط به شهدا بود، شرکت می‌کردم و خدا را شکر خیلی خوشحالم که وارد این مسیر شدم. من و امیرمحمد از کلاس پنجم ابتدایی سر تیم فوتبال مدرسه با هم رفیق شدیم. امیرمحمد بچه آرامی بود و برای همین رفاقتی که بین ما شکل گرفت، ادامه پیدا کرد. کلاس هشتم بودیم مسجد یک اردوی زیارتی مشهد گذاشت. به امیرمحمد گفتم اگر می‌آیی بیا با هم برویم. او در آن اردو شرکت نکرد، ولی دوباره مسابقه داشتیم. یک‌بار همراه بچه‌ها به مسجد آمد و با برنامه‌هایی که داشتیم جذب مسجد شد. خدا را شکر بعد از آن با بقیه رفقای من هم رفیق شد و یک فضای صمیمی بین‌مان شکل گرفت. 

از ویژگی‌های اخلاقی امیرمحمد چه چیزی بیشتر در ذهن‌تان مانده است؟

آرام و ساکت بودنش و از همه مهم‌تر اینکه فوتبالش زبان‌زد بود. همیشه هر برنامه‌ای که داشتیم، خودش وارد کار می‌شد و مسئولیت می‌گرفت. کار‌های ورزشی پایگاه را انجام می‌داد و مسابقاتی را که داشتیم هماهنگ می‌کرد. خیلی از مسابقات‌مان در چمن و سالن برگزار می‌شد. حتی اواخر، یک برنامه در سالن ورزشی داشتیم که آنجا را زده بودند. خیلی ناراحت شد و گفت: «چقدر اینجا خاطره داشتیم.» 

امیرمحمد خادم‌الشهدا بود و ما درباره شهدا خیلی صحبت می‌کردیم. حتی شب قبل یا چند شب قبل از شهادتش با هم شوخی می‌کردیم و می‌گفتیم: «کی شهید می‌شه؟» می‌گفتم: «من شهید می‌شوم.» بعد به شوخی به امیرمحمد گفتیم: «بابا تو به شهادت نمی‌خوری!» سرش را پایین می‌انداخت و می‌خندید. در زمین چمن همیشه با هم بازی و حتی دعوا هم می‌کردیم، ولی رفاقتمان سرجایش بود. امیرمحمد بچه هیئتی بود. شب‌های ماه رمضان هر مناجاتی که می‌رفتم، می‌دیدمش. 

فعالیت خودتان و امیرمحمد در مسجد و بسیج چطور ادامه پیدا کرد؟

از وقتی وارد مسجد و بسیج شدم با برنامه خوبی که مسجد داشت، وارد مسیری شدم که با شهادت امیرمحمد فهمیدم آخرش چقدر می‌تواند خوب باشد. بعد هم با کمک دوستان وارد گروه خادم‌الشهدا شدم. در تشییع شهدا و کار‌های مربوط به شهدا شرکت می‌کردم. چیزی که مرا خوشحال می‌کند، این است که وارد این مسیر شدم و فهمیدم مسیر حق است. از همان اول می‌دانستم آخرش، عاقبت بخیری است. در جنگ ۱۲ روزه هم مثل همین برنامه‌هایی که داشتیم، بازرسی و گشت می‌زدیم. آنجا هم از میان همان بچه‌هایی که کنارمان بودند، تعدادی شهید شدند. بعد که جلوتر آمدیم و به اتفاقات سال ۱۴۰۴ رسیدیم، برنامه‌هایی داشتیم که در آنها شرکت می‌کردیم. چند شب، کارمان همین بود و در کنار بچه‌ها حضور داشتیم. 

از لحظه شنیدن خبر شهادت حضرت آقا بگویید. 

حدود ساعت ۵ صبح بود. شب قبل، یک‌سری آدم‌ها را دیده بودیم که در خیابان هلهله می‌کردند. از دوستانم آمار گرفتم و به آنها زنگ زدم و گفتند اتفاقی برای حضرت آقا نیفتاده است. صبح، فرمانده‌مان کم‌کم خبر را در گروه منتقل کرد. وقتی فهمیدم، سریع از حیاط موتورم را برداشتم و به مسجد رفتم. امیرمحمد هم داخل مسجد بود. خیلی فضای سنگینی بود. فکر کنم خانواده امیرمحمد هم آمده بودند. همه بچه‌های بسیج حال خیلی بدی داشتند؛ و بعد خیلی زود دوباره به فعالیت‌های میدانی برگشتیم. روز دوم یا سوم جنگ بود که ایست‌و‌بازرسی و گشت را شروع کردیم. 

خانواده‌تان با حضور شما در این برنامه‌ها در آن شرایط مشکلی نداشتند؟

خانواده نگران بودند، ولی نگرانی‌شان را بروز نمی‌دادند و تشویقم می‌کردند که بروم. شب قبل هم یادم است به خانه آمدم و با مادرم صحبت کردم. مادرم خیلی به من امید داد. همیشه به من می‌گفت: «از خودت مراقبت کن و سعی کن خودت را درست خرج این نظام و انقلاب کنی و حواست باشد پا در مسیر اشتباه نگذاری.» همیشه به مادرم می‌گفتم شاید شهید شویم و... مادرم با خونسردی می‌گفت: «ان‌شاءالله اگر قسمتت باشد....»

از روز حادثه برایمان بگویید. از زمانی که از خانه یا مسجد خارج شدید تا لحظه‌ای که مورد حمله قرار گرفتی و خودت هم جانباز شدی. 

۲۶ اسفند بود. از شب قبل مسجد بودم. چند تا ایست‌و‌بازرسی داشتیم و تا صبح آنجا بودیم. با بچه‌ها ارتباط داشتیم تا اگر لازم بود به کمک برویم. حدود ساعت ۱۰ تا ۱۲ ظهر بود. شهید نظری همان موقع شیفت بود. او و چند نفر دیگر از بچه‌های هم‌سن‌و‌سالمان کنار هم بودیم. داشتیم با هم صحبت می‌کردیم که یک آقایی آمد، آدرس پرسید. امیرمحمد رفت که جوابش را بدهد. یک‌دفعه صدایی آمد و گوشم سوت کشید. امیرمحمد پرتاب شد. دویدم و بعد من هم زمین خوردم. فرمانده‌مان و دوستانم آمدند بالای سرم و ما را به بیمارستان بردند. 

چه زمانی فهمیدید امیرمحمد شهید شده است؟

اوایل نمی‌دانستم. بعد که گروه‌ها و وضعیت بچه‌ها را در فضای مجازی دیدم، متوجه شدم چه اتفاقی افتاده است. شب خیلی سختی بود. چون دوستی که از کلاس پنجم با او بودم و هم‌سن خودم بود، شهید شده بود. نمی‌توانستم برای خودم حل کنم. بیشتر از همه ناراحت بودم که نتوانستم از او به خاطر شوخی‌هایم حلالیت بطلبم. چند روز بعد از عمل، خوابش را دیدم. همان لباس‌هایی که لحظه شهادت به تن داشت را پوشیده بود و در دفتر مسجد نشسته بودیم. خیلی از بچه‌ها هم بودند. داشتیم با هم می‌خندیدیم. به امیرمحمد گفتم: «حلالم می‌کنی؟» با همان خنده‌ای که همیشه داشت، گفت: «بابا چه حرفیه، حلالت داداش.»

خودتان هم در آن حمله مجروح شدید، واکنش پدر و مادرتان چطور بود؟

داخل آمبولانس بودم که مادرم به گوشی‌ام زنگ زد. با همه دردی که داشتم، یک لحظه خودم را کنترل کردم، صدایم را جمع‌و‌جور کردم و جواب دادم و گفتم: «چیزی نشده. یکی از خیابان‌های بالایی را زده‌اند» پدرم هم تماس گرفت و گفت، شنیده است ایست‌و‌بازرسی ما را زده‌اند. برای اینکه نگران نشود، گفتم ما نبودیم. نهایتاً متوجه شدند. انتظار داشتم بگویند «چی‌کار کردی با خودت؟» مادرم و پدرم خیلی قوی بودند. حتی مادرم خیلی خوشحال و امیدوار بود. به او گفتم: «مادر، ببخشید شهید نشدم.» گفت: «امیرجان، دو سه قدم راه داری تا به آن چیزی که می‌خواهی برسی.» واقعاً از پدر و مادرم تشکر می‌کنم. می‌دانم اذیت می‌شوند، ولی خیلی قوی کنار من ایستاده‌اند و از من مراقبت می‌کنند. 

با این شرایط پشیمان نیستی؟

اصلاً. سختی‌اش این است که می‌خواهم کنار بچه‌ها باشم. دوباره بازرسی، گشت و کنار بچه‌ها بودن، اما نمی‌توانم. وگرنه به غیر از زیبایی چیزی در این راه ندیدیم. من در این مسیر از خدا عاقبت بخیری خواستم. مطمئن بودم طرف حق ایستاده‌ایم و از آنهایی که کنارمان بودند و شهید شدند درس‌های خوبی گرفتیم. 

وقتی خانواده امیرمحمد را دیدید چه حسی داشتید؟

یک‌بار قبل از چهلم امیرمحمد به بهشت‌زهرا (س) رفتیم و دیدم مادر و پدر امیرمحمد سر مزارش هستند. برای من خیلی سخت بود. با خودم می‌گفتم امیرمحمد کنار من بود و حالا من تنها کنار خانواده‌اش هستم. واقعاً مادر قوی‌ای دارد و حرفی که به ما می‌زند، این است: «راه امیرمحمد را ادامه بدهید. نگذارید پرچمی که دست شهدا بوده، زمین بماند...» همان روز و هم وقتی که برای شنیدن خبری از امیرمحمد به مسجد آمد و دید بچه‌ها همه زانوی غم به بغل گرفته‌اند، گفته بود: «چرا نشسته‌اید حالا باید قوی‌تر در میدان باشید.» با همین یک جمله به بچه‌ها روحیه داد و همه را راهی کرد. هر موقع ایشان را می‌بینم همین را می‌گویند. واقعاً خانواده قوی و استواری دارد. آن روز حتی پدرش درباره مدل سنگ قبر امیرمحمد با ما صحبت می‌کرد. وقتی در ماشین نشستم با خودم گفتم این برای یک پدر خیلی سخت است. آخرین چیزی که از دستش برمی‌آید این است، برای پسر شهیدش سنگ مزار انتخاب کند. مادرش هم درباره شعری که برای سنگ قبر انتخاب کرده بودند، صحبت می‌کرد. چون امیرمحمد با زبان روزه شهید شده بود. شعر را با حال‌و‌هوای اباعبدالله (ع) انتخاب کرده بودند. خیلی سخت است این آخرین انتخابی بود که می‌توانستند برای امیرمحمد داشته باشند. 

علیرضا احمدی

از خودتان و از شروع رفاقت با امیرمحمد بگویید. 

علیرضا احمدی هستم ۱۸ ساله. سال ۹۸ با شهید رفیق شدیم. بیشتر با هم در فعالیت‌های بسیج بودیم. بعد کرونا شد و کار‌هایی انجام می‌دادیم که مربوط به بسیج بود. آب‌هویج‌گیری داشتیم، الکل و ماسک درست و پخش می‌کردیم. برای ضدعفونی هم به محله‌ها می‌رفتیم. در پایگاه کمک می‌کردیم و کار‌ها را انجام می‌دادیم. با هم می‌رفتیم و می‌آمدیم و برای برنامه‌ها هماهنگ می‌کردیم. 

آخرین روز‌هایی که با هم بودید، چه خاطره‌ای از او دارید؟

یادم است در یکی از برنامه‌ها، پایش آسیب دیده بود، اما باز هم آمد و کنارمان ایستاد. به او می‌گفتیم برو خانه استراحت کن، بعد بیا، ولی تن به استراحت نمی‌داد و دوباره خودش را به ما می‌رساند تا اگر کاری بود انجام دهد. 

از روز حادثه بگویید. 

آن روز خواب بودم و اصلاً نمی‌خواستم بروم، ولی دلم طاقت نیاورد و به کمک بچه‌ها رفتم. امیرمحمد هم آمد و ایستادیم و کار هدایت خودرو‌ها را انجام می‌دادیم. حدود ۱۵، ۲۰ دقیقه‌ای گذشت. یک موتوری آمد و آدرس پرسید. امیرمحمد رفت که آدرس را به او بگوید، همان لحظه انفجار اتفاق افتاد. فقط یادم است که امیرمحمد روی زمین افتاد. خودم هم مجروح شده بودم و بعد اطرافیان برای درمان و بیمارستان اقدام کردند. 

امیرمحمد را در این سال‌ها چطور به یاد می‌آورید؟

خیلی بچه آرام و ساکتی بود. عشق فوتبال داشت. امیرمحمد پا طلا بود. اگر زمین یا جایی را که در آن فوتبال بازی می‌کردیم، خراب می‌کردند، خیلی ناراحت می‌شد. در حیاط فوتبال بازی می‌کردیم و عکس‌های آن روز‌ها را هنوز در گوشی‌هایمان نگه داشته‌ایم. بچه پاکاری بود. انصافاً کمک می‌کرد. در برنامه‌ها اولین نفر می‌آمد و آخرین نفر می‌رفت.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار