من حدوداً ۱۳سال است که در لباس پرستاری توفیق خدمت به بیماران عزیز را دارم و سالهاست در بخش نوزادان مشغول به کار هستم. در واقع، بیشتر مدت این ۱۳ سال را در بخشهای مراقبتهای ویژه اطفال، مراقبتهای ویژه نوزادان و بخش نوزادان کار کردهام جوان آنلاین: ندا سلیمی، پرستاری که در روزهای جنگ، تصویرش در کنار نوزادان و روایت فداکاریاش در رسانهها بازتاب گستردهای پیدا کرد، به بهانه روز پرستار در گفتوگو با «جوان» از لحظاتی میگوید که در میان صدای حمله و اضطراب، تنها یک چیز برایش اهمیت داشت و آن نجات جان نوزادانی بود که به او سپرده شده بودند. مشروح گفتوگو با وی را در ادامه میخوانید.
خانم سلیمی، برای شروع گفتوگو کمی از خودتان بگویید؛ چند سال است پرستار هستید، از چه زمانی وارد حرفه پرستاری شدید و چه شد که بخش نوزادان را برای کار انتخاب کردید؟
من حدوداً ۱۳سال است که در لباس پرستاری توفیق خدمت به بیماران عزیز را دارم و سالهاست در بخش نوزادان مشغول به کار هستم. در واقع، بیشتر مدت این ۱۳ سال را در بخشهای مراقبتهای ویژه اطفال، مراقبتهای ویژه نوزادان و بخش نوزادان کار کردهام. در سال ۱۳۸۹ در مقطع کارشناسی پرستاری دانشگاه علوم پزشکی پذیرفته شدم و در سال ۱۳۹۳ نیز کارشناسی ارشد پرستاری اطفال را در دانشگاه علوم پزشکی تهران گذراندم. در سال ۱۳۹۹ نیز در رشته پرستاری دکترای پرستاری دانشگاه علوم پزشکی ایران پذیرفته شدم و همچنان مشغول به تحصیل هستم. به دلیل علاقه زیادی که به نوزادان داشتم، رشته اطفال و این گرایش را انتخاب کردم.
در این سالهایی که پرستار بودهاید، تجربههای مختلفی از شرایط عادی بیمارستان تا بحرانهایی مثل کرونا و جنگ داشتهاید. این تجربهها چه تغییری در نگاه شما به مفهوم «پرستاری» و مسئولیتی که بر عهده دارید ایجاد کرده است؟
شرایط عادی بیمارستان هم به شما مهارت میدهد، اما خب در بحرانها معنای مسئولیتپذیری و تعهد خیلی عمیقتر میشود. در بحرانها شما متوجه میشوید که پرستاری فقط مراقبت فیزیولوژیک و یکسری انجام وظایف خاص نیست، بلکه ممکن است در چند ثانیه تصمیم بگیرید. تجربه کرونا و بعدش شرایط جنگی به من یاد داد در سختترین شرایط اولین چیزی که باید حفظ کنیم تمرکز و آرامش ماست. البته ترس هم طبیعی است و برای همه اتفاق میافتد، برای من هم اتفاق افتاده، اما پرستار باید بتواند بر ترس خودش غلبه کند و وضعیتش را در آن لحظه به درستی انجام دهد.
از روزی بگویید که حمله آغاز شد. شما کجا بودید و نخستین چیزی که به ذهنتان رسید چه بود؟
ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه روز دهم اسفند بود که خیلی همه چیز سریع اتفاق افتاد. یک صدای بسیار شدید شنیدیم، چون خیلی نزدیک بیمارستان خاتم بود، صدا بسیار وحشتناک بود. اولین چیزی هم که به ذهنم رسید واقعاً همان نوزادهای تازه متولدشده بودند. احساس میکردم که جانشان در خطر است، چون فکر میکردم اگر خدایی نکرده چیزی روی سرشان بیفتد، سقف یا آواری روی سرشان بیفتد، میتواند خیلی برایشان خطرناک و خدایی نکرده جانشان در خطر باشد. یکی دیگر از نگرانیهایم این بود که الان در چند ثانیه بعد یک موجی به سمت ما میآید که ممکن است نوزادها به خاطر اینکه وزن کمی دارند، در اثر موج پرتاب شوند و سعی کردم حالا آنها را در آغوش بگیرم. بعضیهایشان هم به تجهیزات پزشکی وصل بودند، در نتیجه سعی کردم آن لحظه تمرکزم را فقط روی آن نوزادها بگذارم و آنها را به یک جای امن برسانم. من کنار میز در بخشمان بودم و داشتم گزارش مینوشتم که آن لحظه آن اتفاق افتاد و آن یک ثانیهای که من به سمت نوزادها دویدم را واقعاً احساس میکنم خدا آنقدر برای من طولانی کرد که توانستم تصمیم بگیرم، فکر کنم و اقدام کنم که چه کار کنم، چطور به سمت نوزادها بروم، دستگاه را چطور از آنها جدا کنم و سیم را چطور جدا کنم، چطور بغلشان کنم؛ و این را من واقعاً احساس میکنم که خواست خدا بود و اراده خداوند بود که هم به سمت نوزادها رفتم و هم اینکه کمکم کرد که چطور نوزادها را در بغل بگیرم و آن عشق به نوزادها جای آن ترس غریزی را بتواند بگیرد.
شما بعداً گفتید این نوزادان را «امانت» میدانستید. این نگاه برایتان از کجا میآید و در آن لحظه چگونه به شما کمک کرد ترس را کنار بگذارید و عمل کنید؟
این نگاه هم به نظرم ریشه در همین اخلاق حرفهای و باورهایی دارد که ما داریم. در واقع مادری که نوزادش را به ما میسپارد، دارد پاره تن و وجود خودش را به ما میسپارد. در دلش یک دنیا امید و آرزو برای آن نوزاد دارد و آن نوزاد هم تمام آینده و آرزوی آن خانواده است. وقتی چنین باوری در شما وجود داشته باشد در مواجهه با خطر احساس میکنید که خیانت در امانت بزرگترین گناه است و همین حس امانتداری میتواند برای شما به عنوان یک سپر روانی عمل کند و ترس از آوار و آتش را برای شما به عنوان یک نیروی محرکهای برای نجات جان بیماران تبدیل کند.
وقتی نوزادان را به محل امن رساندید و خانوادهها توانستند فرزندانشان را سالم ببینند، واکنش آنها چه بود و خود شما در آن لحظه چه احساسی داشتید؟
شاید آن لحظه صحنهای بود که هیچوقت در زندگیام فراموش نمیکنم. نوزاد در بغلم بود و آن لحظه به مادرها و پدرهایشان هم فکر میکردم که خدایی ناکرده اتفاقی برای آنها نیفتاده باشد. به خاطر این، هم برای سلامتی نوزاد دعا میکردم و هم برای سلامتی خانوادههایشان که بتوانیم اینها را به سلامتی به دست خانوادههایشان برسانیم. وقتی آنها را دیدم، خودم خوشحال شدم که دیدم سالم هستم و البته باز هم میگویم فداکاری همکاران هم بود که توانستند آنها را بیاورند به پناهگاه و همینجا هم ازشان تشکر میکنم. مادروپدرها خیلی خوشحال بودند. شاید دستهایشان خیلی از شدت ترس لرزان بود، ولی آن نگاه ناباورانهای که از زنده بودن نوزادهایشان داشتند و آن دعای پر از خیری که برای ما داشتند، خیلی لحظات عجیبی بود. برای لحظاتی اصلاً جنگ را فراموش کردیم و آن حس خوبی که از سلامت نوزادها و در آغوش گرفتن مادرهای نوزادها برای ما به وجود آمد، بسیار لحظات پر خیر و برکتی بود.
شاید مردم در یک صحنه بحرانی فقط پرستاری را ببینند که یک نوزاد را در آغوش گرفته است؛ اما پشت این تصویر، آموزش، تجربه، تصمیمگیری سریع و شناخت تجهیزات پزشکی قرار دارد. به نظر شما مردم چه بخشهایی از کار پرستاران را معمولاً نمیبینند؟
من فکر میکنم بیشتر رفتارهایی که ممکن است کار یک پرستار را سخت کند، از روی نگرانی و اضطراب است، نه از روی بدخواهی. برای خانواده بیماران ممکن است طبیعی باشد که نگران باشند و بخواهند مرتب از وضعیت بیمارشان مطلع شوند، اما خب بعضی وقتها آن ازدحامی که اطراف بیمار هست و صدا زدن مکرر پرستار در شرایطی که ممکن است در حال رسیدگی به یک بیمار دیگری باشد، دخالت در روند مراقبت بیمار یا اینکه مقایسه مرتب بیمار خودشان با بیمار تخت بغلی ممکن است تمرکز پرستار را مختل کند و بهخصوص برای بخشهای نوزادان که دقت و تمرکز خیلی مهم است. به نظرم اگر ارتباط بین خانواده و کادر درمان بر پایه احترام و اعتماد باشد، خیلی از این مشکلات قابل پیشگیری هستند.
اگر بخواهید به خانوادهای که عزیزش در بیمارستان بستری است بگویید «چطور همراه خوبی برای بیمار و کمککننده به پرستار باشید»، سه توصیه اصلی شما چیست؟
اولین مورد این است که باید آرامش خودشان را تا حد امکان حفظ کنند، چون اضطراب خانواده به بیمار هم منتقل میشود. مورد دوم اینکه اطلاعات و نگرانیهایشان را به شکل روشن و محترمانهای با پرستار و پزشک در میان بگذارند و اجازه بدهند که تیم درمان کار تخصصی خودش را انجام بدهد؛ و سومین مورد هم این است که اگر چیزی را نمیدانند، حتماً سؤال کنند. سؤال پرسیدن حق خانواده است؛ مهم این است که این ارتباط با احترام و در زمان مناسب خودش باشد.
مرز میان «پیگیری حق بیمار» و «ایجاد اختلال در کار پرستار» کجاست؟
دانستن حق طبیعی و مسلم هر خانواده است؛ فقط زمانسنجی و شیوه بیان آن خیلی مهم است. اگر همراه بیماری در حین کار پرستار، حالا آمادهسازی دارو، لاینهای وریدی یا یک اقدام بالینی حساسی، بخواهد مرتباً پرستار را صدا بزند، به خاطر به هم خوردن آن تمرکز بالینی ممکن است این حق بیمار به یک خطری برای خود بیمار تبدیل شود و به نظرم طرح سؤالات در زمان مناسب و با زبان گفتوگو، جریان تعامل درمانی را خیلی سازنده و ایمن میکند.
دوست دارید مردم قبل از اینکه از یک پرستار گلایه کنند، چه چیزی را درباره شغل او به یاد داشته باشند؟
چیزی که خیلی بیشتر از همه ما احتیاج داریم، احترام و درک متقابل است. هم ما باید خودمان را جای خانواده بیمار بگذاریم و آنها را درک کنیم، چون بالاخره آنها هم در شرایط خیلی سختی هستند و هم خانواده بیماران باید خودشان را جای آن پرستار بگذارند، بدانند که خب پرستار هم بالاخره مسئولیت جان بیمار آنها و چندین بیمار دیگر را به عهده دارد. قبل از اینکه بخواهند یک پرستار را قضاوت کنند، باید به این فکر کنند که در طول آن شیفت ممکن است با چندین بیمار و خانوادهشان مواجه شده باشد و برای هر کدام بخواهد با دقت و تمرکز کار کند. ممکن است نتواند خیلی خوب همه سؤالات را در آن لحظهای که خانواده بیمار میخواهند جواب بدهد، ولی خب شاید در یک لحظه دیگر به خوبی بتواند پاسخ بدهد. همان احترام و درک متقابلی که خدمتتان عرض کردم، به نظرم مهمترین قضیه است.