شمسی سبحانی، متولد ۱۳۲۶، امدادگر و پرستار دوران دفاعمقدس است. سالهای جوانی او در کردستان، خوزستان و بیمارستانهای جنگی گذشت جوان آنلاین: شمسی سبحانی، متولد ۱۳۲۶، امدادگر و پرستار دوران دفاعمقدس است. سالهای جوانی او در کردستان، خوزستان و بیمارستانهای جنگی گذشت. روزهایی که خستگی، کمبود امکانات و رسیدگی به مجروحان، بخش جداییناپذیر از زندگیاش بود. به مناسبت روز پرستار با او به گفتوگو نشستیم تا از آن سالها بگوید. از تجربهای که به او آموخت در نجات جان انسانها، آشنا و غریبه فرقی ندارند و هر مجروح برای پرستار و امدادگر ارزشمند است.
قبل از جنگ چطور وارد مسیر امدادگری و حضور در مناطق جنگی شدید؟
پیش از آغاز رسمی جنگ، مدتی در کردستان و حدود ششماه در سنندج حضور داشتم. آن روزها شهر در دست نیروهای کومله و دموکرات بود و درگیری شدید بود. مردم کورد، مردم شریف و نجیبی هستند، اما بسیاری از خانوادهها قربانی ظلم و خشونت شدند. قبل از جنگ، در بیمارستان امام حسین (ع) آموزش امدادگری دیده بودم. ذاتاً دوست داشتم به آدمها کمک کنم و برای کشورم کاری انجام بدهم. همین علاقه باعث شد وارد این مسیر شوم. آن روزها هر خبری که از طریق بیسیم میرسید، باید سریع تصمیم میگرفتیم و عمل میکردیم. امکانات ارتباطی و تجهیزات امروز را نداشتیم، اما میدانستیم برای چه آنجا هستیم و همین به ما آرامش میداد.
از روزهای کردستان خاطرهای هست که هنوز در ذهن داشته باشید؟
یک روز خبر رسید در جاده کامیاران و سنندج سه رزمنده اعدام شده و به شهادت رسیدند و پیکرهایشان کنار جاده افتاده است. به آنجا رفتیم و دو نفرشان را سوار آمبولانس کردیم، اما وقتی خواستیم نفر سوم را بلند کنیم یکی از بچهها گفت: «صبر کنید... او زنده است» اول باور نکردیم. آیینهای جلوی دهانش گرفتیم و دیدیم بخار گرفت. معلوم شد هنوز نفس میکشد. با تمام توان او را به بیمارستان رساندیم و دو شبانهروز، بیوقفه علائم حیاتیاش را کنترل کردیم. اسمش علی باقری بود. بسیجی جوانی از سپاه اصفهان. ۱۸ سال بیشتر نداشت. وقتی چشمش را باز کرد و به هوش آمد، انگار دوباره به زندگی برگشته بود. حالش خیلی خوب نبود و یکی از کلیههایش را از دست داده بود، اما در همان وضعیت اصرار داشت نمازش را بخواند. برایش خاک تیمم آوردم. هنگام تیمم، آیه «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ» را زمزمه کرد و نمازش را خواند. چند روز بعد تصمیم گرفتیم او را برای ادامه درمان به تهران منتقل کنیم. با یک هواپیمای کوچک سهنفره راهی شدیم. وقتی به فرودگاه تهران رسیدیم، او را به بیمارستان مصطفی خمینی بردیم و پذیرش گرفتیم. تا ساعت ۱۰ شب کنار علی ماندم و بعد به خانه برگشتم. فردای آن روز با بیمارستان تماس گرفتم. پرستار گفت: «متأسفم... او دیشب از دنیا رفت و شهید شد.» دلم شکست. چند روز بعد سر مزارش رفتم. هنوز هم هر وقت نماز میخوانم، یاد علی میافتم. یاد آرامش و ایمانی که از سن و سالش خیلی بیشتر بود؛ و بعد از کردستان تجربه امدادگری و پرستاری را در چه عملیاتها یا بیمارستانهایی داشتید؟
سال ۱۳۶۲ در عملیات خیبر، ابتدا در بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک بودم. بعد گفتند برای آمادهسازی بیمارستان شهید بقایی اهواز برویم، چون عملیات در همان حوالی بود. ۱۵ نفر بودیم که بیشترمان امدادگر و پرستار و دو نفر هم مسئول آمار بودند. ساختمان بیمارستان شرایط خوبی نداشت و قبل از هر کاری باید آنجا را آماده میکردیم. کیسهها را برداشتیم و آشغالها را از روی زمین جمع کردیم، جارو زدیم، ضدعفونی کردیم و خودمان را برای پذیرش مجروحان آماده کردیم. امکانات خیلی کم بود. شب اول هر کس هرچه با خودش آورده بود، مثل تخمه، شکلات و بیسکویت، خوردیم. صبح روز بعد پیرمرد باغبان دلش برایمان سوخت و کمی نان خشک و کنسرو آورد. همان شد صبحانه و ناهارمان. یکی از بچهها به شوخی گفت: «بیایید نان کبابی!» منظورش همان نان خشک و کنسرو بود که خوردیم و کارمان را ادامه دادیم.
از بین مجروحان، خاطرهای هست که بیشتر از بقیه یادتان مانده باشد؟
بله، جوانی به نام مصطفی بود. سربازی از شهر اصفهان بود. موج انفجار و آثار شیمیایی، وضعیت جسمی و عصبی او را خیلی سخت کرده بود. وقتی حمله عصبی به او دست میداد، دست و پایش را محکم میفشرد، انگار میخواست چیزی سنگین را از زمین بلند کند و به دیوار بکوبد. تلاش کردیم با هلیکوپتر او را به شیراز منتقل کنیم، ولی پیش از رسیدن به مقصد خبر شهادتش رسید. یک روز پزشک خانمی به جمع ما آمد. وقتی مصطفی را دید فکر کرد پسر خودش «حسین» است که او هم برای جهاد به جبهه آمده بود. خیلی بیتاب شد، اما بعد از لحظهای خودش را محکم نگه داشت و گفت: «مگر حسین من از این مصطفی و مصطفیها عزیزتر است؟ همین بچهها هستند که کشور را نگه داشتهاند. پس همه آنها برای ما عزیز هستند.» این جمله برای ما خیلی ماندگار شد و ملکه ذهنمان شد. فهمیدیم که برای ما نباید فرقی کند مجروح چه کسی است. آشنا یا غریبه، سرباز یا فرمانده، و همه آنها برایمان عزیز بودند.
روزهای دفاع مقدس با آن امکانات، شرایط و تعداد مجروحان قطعاً فشار کار زیاد بود. آن شرایط را چطور تحمل میکردید؟
درست است واقعاً تعداد مجروحان زیاد شده بود و دیگر جا نداشتیم. بعضی از مجروحان را در ششده بودند. در مرز کردستان و عراق هم سه شبانهروز در شرایط سخت ماندیم. ستون ارتش در مسیر زیر آتش حرکت میکرد و ما باید از مجروحان مراقبت میکردیم. شبها در تاریکی نماز میخواندیم و شاممان کنسرو بود. اینقدر حواسمان به کار و رسیدگی به مجروحان بود که تازه صبح که هوا روشن میشد، میدیدیم لبه کنسرو انگشتهایمان را بریده است و ما متوجه نشده بودیم. مردها بیرون میخوابیدند و ما در شکافی شبیه غار پناه میگرفتیم. جایی برای نشستن نبود. خواب معنا نداشت، هر وقت چشممان روی هم میرفت، دوباره باید بیدار میشدیم.
در عملیات شلمچه هم حضور داشتید. این عملیات، عملیات مهم و پر از مجروح و شهید بود. چه خاطرهای از آن عملیات دارید؟
یک روز جوانی حدود ۲۴ساله را از بندرعباس آوردند. وقتی صورتش را دیدم فکر کردم سوختگی شدید دارد، اما وقتی تمیزش کردم، فهمیدم روی رملهای شلمچه افتاده و بدنش پر از خراش و زخم سیم خاردار است. شرایط دلخراشی داشت. وقتی از او سؤال کردم متوجه شدم مجبور بوده روی سیمخاردار بخوابد تا بقیه رزمندهها از روی بدنش رد شوند. باورتان نمیشود با آن همه درد، لبخند میزد و آرامش عجیبی داشت.
بعد از گذشت این همه سال، وقتی به آن روزها فکر میکنید، بیشتر از همه چه چیزی برایتان به یادگار مانده است؟
هر کدام از آن مجروحان برای من مثل فرزند بودند که هر کدامشان تکهای از جان ما شدند. پرستاری از هر رزمنده مجروحی انگار درمان زخمی از پیکر خودمان بود برای همین سخت است بگویم کدام خاطره ماندگار شد. هنوز هم وقتی نماز میخوانم، یاد مجروحان و بچههایی میافتم که در آن شرایط جسمانی سخت نماز و یاد خدا را فراموش نمیکردند و این یعنی ایمان و صبرشان هنوز هم سرلوحه زندگیام هست. مخصوصاً علی باقری که هر وقت یادش میکنم همان جملهای در ذهنم میآید که آن روز زمزمه میکرد: «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ.»