یک تصادف مرگبار در محدوده شهرک رضویه رخ داده است. موتورسوار در دم جان باخته و راننده خودرو هم از محل فرار کرده است جوان آنلاین: نیمهشب بود که تلفن کارآگاه نادری زنگ خورد. صدای افسر پلیس از پشت خط به گوش میرسید:
- یک تصادف مرگبار در محدوده شهرک رضویه رخ داده است. موتورسوار در دم جان باخته و راننده خودرو هم از محل فرار کرده است.
نادری چند لحظه سکوت کرد.
تصادفهای نیمهشب کم نبودند، اما چیزی در گزارش مأمور وجود داشت که ذهنش را درگیر کرده بود. راننده فرار کرده بود.
کارآگاه لباسش را پوشید و راهی محل حادثه شد. وقتی رسید، چراغهای خودروهای پلیس صحنه را روشن کرده بودند. موتورسیکلت در گوشهای از خیابان افتاده بود و کمی آنطرفتر، پیکر بیجان مرد جوان روی زمین دیده میشد. نادری کنار جسد زانو زد. مقتول جوان بود، حدود ۲۴ سال داشت.
افسر پلیس گفت:
- اسمش رضاست. از محل کارش به سمت خانه میرفت. ظاهراً یک خودرو با او برخورد کرده و راننده بعد از حادثه فرار کرده است.
نادری نگاهی به اطراف انداخت.
- از خودرو چیزی باقی نمانده؟
مأمور سرش را تکان داد.
- تقریباً هیچ چیز.
چند قدم آنطرفتر، چیزی روی آسفالت توجه نادری را جلب کرد.
یک آیینه بغل خودرو.
نادری آن را برداشت و با دقت نگاه کرد. لبخند محوی روی صورتش نشست.
- گفتی هیچ چیز؟
مأمور با تعجب به آیینه نگاه کرد.
- همین است. ظاهراً آیینه خودرو هنگام برخورد شکسته و افتاده است.
نادری آیینه را چرخاند.
- همین برای پیدا کردنش کافی است.
صبح روز بعد، پرونده روی میز کارآگاه نادری بود.
گزارش اولیه تصادف را چند بار خواند. رضا هنگام بازگشت از محل کار با موتورسیکلت دچار حادثه شده بود. خودرو ناشناس پس از برخورد فرار کرده بود.
خانواده مقتول نکتهای گفته بودند که موضوع را پیچیدهتر میکرد.
پدر رضا گفته بود:
- پسرم همیشه یک کولهپشتی همراهش بود. آن شب هم کولهپشتیاش همراهش بود، اما بعد از حادثه پیدا نشد.
نادری سرش را بلند کرد.
- داخل کوله چه بود؟
خانواده دقیق نمیدانستند، اما تأکید داشتند رضا هیچوقت بدون آن کوله از محل کار به خانه نمیرفت.
یک احتمال ناخواسته شکل گرفت. آیا تصادف، واقعاً یک تصادف بود؟ شاید کسی رضا را تعقیب کرده بود. شاید هدف، سرقت کولهپشتی او بوده و برخورد با خودرو، حادثهای در جریان اجرای نقشه سرقت بوده است. نادری دستور داد فیلم دوربینهای مداربسته اطراف محل بررسی شود. چند ساعت بعد، کارآگاهان با جواب برگشتند. هیچ تصویر واضحی از لحظه تصادف وجود نداشت. دوربینها محل را پوشش میدادند، اما زاویه آنها به شکلی بود که لحظه برخورد ثبت نشده بود.
نادری گفت:
- پس باید از خود خودرو شروع کنیم.
آیینه کشفشده به آزمایشگاه ارسال شد.
یک بارکد و شماره درجشده در قسمت داخلی آن، سرنخی بود که میتوانست مسیر تحقیقات را تغییر دهد. کارآگاهان مشخصات آیینه را بررسی کردند.
نتیجه غیرمنتظره بود. مشخصات آیینه به یک خودروی سواری مشخص میرسید. خودرویی که شماره پلاک آن ثبت شده بود. مالک خودرو مردی ۳۹ ساله به نام فرشاد بود. نادری به عکس فرشاد خیره شد. حالا آنها صاحب خودرو را داشتند.
هنوز یک سؤال باقی مانده بود:
آیا فرشاد واقعاً راننده همان خودرو در شب حادثه بود؟ با دستور قضایی، مأموران راهی محل سکونت فرشاد شدند. چند ضربه به در کافی بود تا مرد ۳۹ ساله مقابل مأموران ظاهر شود. وقتی نام پلیس را شنید، برای لحظهای مکث کرد.
نادری جلو رفت.
- درباره یک تصادف در شهرک رضویه با شما کار داریم.
فرشاد بلافاصله گفت:
- من از هیچ تصادفی خبر ندارم.
- مطمئنی؟
- بله.
نادری چیزی نگفت.
فقط آیینهای را که از صحنه تصادف پیدا شده بود، مقابل او قرار داد.
رنگ چهره فرشاد تغییر کرد.
هنوز سکوت کرده بود.
نادری ادامه داد:
- این آیینه در محل تصادف پیدا شده. مشخصات فنی آن ما را به خودروی شما رسانده است.
فرشاد نگاهش را از آیینه دزدید.
- شاید خودرویم قبلاً تعمیر شده باشد.
نادری گفت:
- پس اجازه بده خود خودرو را ببینیم.
چند دقیقه بعد، مأموران خودرو را بررسی کردند.
جای خالی آیینه بغل روی بدنه خودرو دیده میشد.
دیگر جایی برای انکار نبود.
فرشاد بالاخره سکوتش را شکست.
- من قصد کشتن کسی را نداشتم.
نادری گفت:
- پس از اول تعریف کن.
فرشاد نفس عمیقی کشید.
- آن شب حدود ساعت ۱۰ به سمت خانه پدر همسرم در مشیریه میرفتم. در مسیر، از دوربرگردان بهصورت خلاف جهت وارد شدم. چند لحظه بعد، یک موتورسیکلت از کنار خودرو عبور کرد.
- ناگهان موتورسیکلت به قسمت عقب ماشین برخورد کرد. وقتی پیاده شدم، دیدم راکب روی زمین افتاده و جانباخته است.
نادری پرسید:
- بعد چه کار کردی؟
فرشاد سرش را پایین انداخت.
- ترسیدم.
- برای همین فرار کردی؟
مرد سر تکان داد.
- به خانه پدر همسرم رفتم و ماجرا را تعریف کردم. بعد همسرم و باجناقم را فرستادم تا ببینند چه اتفاقی افتاده است.
- آنها چه گفتند؟
- وقتی برگشتند، گفتند فقط یک آیینه در محل مانده و آنجا هم دوربین ندارد.
نادری پرسید:
- بعد؟
فرشاد گفت:
- به پارکینگ برگشتم. آنجا بود که دیدم آیینه بغل خودرویم شکسته و از جایش کنده شده است.
نادری به او خیره شد.
- و با این حال باز هم فکر کردی میتوانی خودرو را پنهان کنی؟
فرشاد جوابی نداد.
برای نادری یک سؤال همچنان باقی مانده بود.
کولهپشتی رضا کجا بود؟
آیا واقعاً تصادف صرفاً به دلیل رانندگی خلاف جهت فرشاد رخ داده بود؟ یا خانواده رضا به موضوع مهمی اشاره کرده بودند؟ تحقیقات برای روشن شدن سرنوشت کولهپشتی ادامه داشت و کارآگاهان مأمور شدند تمام زوایای پرونده را بررسی کنند. در نهایت، فرشاد بهدلیل فرار از صحنه تصادف منجر به فوت و اختفای ادله جرم، با دستور بازپرس پرونده تحتنظر قرار گرفت. کارآگاه نادری هنگام خروج از محل بازجویی، دوباره به آیینهای فکر کرد که روی آسفالت خیابان افتاده بود. گاهی قاتل یا راننده فراری تصور میکند با فرار از صحنه، همه ردپاها را پاک کرده است، اما در پروندههای جنایی، همیشه چیزی باقی میماند. گاهی یک اثر انگشت است. گاهی یک تصویر تار از دوربین. گاهی یک تکه شیشه و گاهی... یک آیینه.